عمر کاوور ، مسافر ابدی

                                                                                                            

در روز دوازدهم ماه مه ٢٠٠٥ سینمای ترکیه یکی از برجسته ترین شخصیت هایش را از دست داد؛ کارگردانی که هر گاه از یک مولف در سینمای ترکیه نام برده می شد، اولین نامی که به اذهان خطور می کرد، نام وی بود: عمر کاوور.  

عمر کاوور به گواه جوایز داخلی و بین المللی که از آن فیلم هایش شده ،  پر افتخارترین سینماگر ترکیه بود. کسی که در آثارش همواره تم های بیگانگی، تنهایی ، زمان و مرگ را پی گرفته بود .

 عمر زمانی که در میهمانی افتتاحیه جشنواره استانبول ١٩٩٦ در کنار آنتونیونی قرار گرفت برای اولین بار در زندگیش دلیل اصلی کشیده شدنش به سوی حرفه کارگردانی را دیدن فیلم های آنتونیونی اعلام کرد. مخصوصاً شب و کسوف " آن چه که واقعاً مرا به کارگردان شدن ترغیب کرد، تاثیر عمیق این دو فیلم بود " . کسانی که او را می شناختند می دانستند که این یک تعارف مودبانه نیست، بلکه اعترافی صادقانه است که برای اولین بار بر زبان او جاری می شود.

 

عمر کاوور در١٤ جون ١٩٤٤ در آنکارا زاده شد. او تنها فرزند خانواده بود. پدرش کارمند وزارت امور خارجه و مادرش زنی خانه دار ، اما علاقمند به هنرهای زیبا بود. عمر شش ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و او ناچار در نزد مادربزرگش اقامت کرد . این دوران بر وی تاثیری عمیق بر جا گذاشت ، هر چند مادربزرگش از بذل عشق و محبت بی پایانش به او دریغ نکرد. تحصیلات ابتدایی را در آنکارا و استانبول و دوره متوسطه را به دلیل ماموریت پدرش در یوگسلاوی، در یک مدرسه آمریکایی گذراند. اما در بازگشت به ترکیه مجبور به گذراندن دوباره دوره متوسطه در کالج رابرت شد. در همین دوران به عکاسی و سینما علاقمند شد و تصمیم گرفت تا در آینده حرفه مدیریت فیلمبرداری را پیشه کند. از این رو پس از اتمام دوره دبیرستان به پاریس رفت و در مشهورترین مدرسه سینمایی فرانسه، ایدک، نام نویسی کرد. هم زمان در رشته جامعه شناسی  در مدرسه عالی خبرنگاری نیز ثبت نام کرد.

در این دوران با سینما تک فرانسه آشنا شد و روزانه ٣ تا ٤ فیلم تماشا کرد . بعدها دستیار کارگردان برایان فوربس در فیلم زن دیوانه شایو(١٩٦٩) و آلن روب گریه در فیلم مردی که دروغ گفت(١٩٦٨) شد. دستیاری روب گریه تاثیر عمیقی بر روی عمر گذاشت ،اما در ١٩٧١ دوره دکترای خود را در زمینه تاریخ سینما در دانشگاه سوربن نیمه تمام گذاشته و  به استانبول بازگشت. شروع به ساختن فیلم های تبلیغاتی کرد و هم زمان در یک شرکت واردات فیلم هم مشغول به کار شد. در این شرکت اولین فیلم های مستند خود را ساخت. عمر از این دوران به عنوان دومین آموزشگاه سینمایی پس از ایدک خود یاد می کند.

در همین شرکت به توصیه رفیک حالیت کارای، یکی از شرکای اصلی، اولین گام حرفه ای خود در ساختن فیلم بلند سینمایی را برداشت. در آغاز رفیک حالیت نوشتن فیلمنامه ای از روی داستان خود به نام امینه خفته را به او سپرد و پس از مذاکراتی بی سرانجام با کارگردان های ایتالیایی ساختن آن را نیز به خود عمر واگذار کرد.عمر به دلیل نا آشنایی با شرایط حاکم بر سینمای ترکیه امینه خفته، داستان تراژیک زنی بدنام که به روستایی دورافتاده تبعید می شود، را با شیوه ای نو و قابل توجه کارگردانی کرد. اما برخوردش با سد سانسور باعث شد، که خیلی زود و به اجبار با این شرایط آشنا شود. امینه خفته با وجود استفاده از اکیپ فنی و بازیگران متعارف یشیل چام( صنوبر سبز- نام محله ای در استانبول و مرکز دفاتر فیلمسازی ترکیه، چیزی شبیه به ارباب جمشید خودمان و یا بهتر بگویم هالیوود ترکیه!) فقط در سینماهای خاص فیلم های خارجی به نمایش در آمد . ظاهراً تهیه کنند گان سینمای ترکیه نیز از همان آغاز متفاوت بودن فیلم های او را دریافته بودند. از این رو عمر کاور در فاصله سال های ١٩٧٤ تا ٢٠٠٢( به غیر از اولین فیلمش) با تاسیس شرکتی به نام آلفا فیلم تمامی فیلم هایش را خود تهیه کرد. یک از دلایل اصلی این کار جبهه بندی تهیه کنند گان سینمای ترکیه در برابر کارگردانی بود که در خارج تحصیل کرده بود. تماشاگران اصلی فیلم های عمر نیز اغلب قشر تحصیل کرده و روشنفکر بودند، چون برای تماشا گری که به فیلم های آمریکایی یا ترکی تجاری خو کرده بود، فیلم های او کند و فاقد جذابیت بود.

کاوور برای ساختن فیلم دوم خود پنج سال صبر کرد. در این دوران جامعه ترکیه دستخوش بحران های سیاسی و اجتماعی بسیاری بود؛ وجود دولت بی ثبات بولنت اجویت، آغاز حرکت های مسلحانه ضد دولتی و کشته شدن صد ها نفر در استانبول و شهر کاهرامان ماراش و تهدید های روز افزون نظامیان به دخالت در سیاست که سرانجام در ١٢ سپتامبر ١٩٨٠ به کوتای نظامی ژنرال کنعان اورن ختم شد؛ عمر را به شدت تحت تاثیر قرار داد.

عمر در ١٩٧٩ با ساختن یوسف و کنعان به سینما بازگشت. فیلمی درباره دو کودک که شاهد قتل پدرشان می شوند و به استانبول می گریزند تا در نزد عمویشان پناهگاهی بیابند، اما در شهر بزرگ آن چه انتظارشان را می کشد بی خانمانی و تبه کاری است.  یوسف و کنعان که قرار بود در شانزده مین جشنواره فیلم آنتالیا به نمایش در آید به همراه فیلم راه آهن( یاووز اوزکان) توقیف می شود. هیئت برگزاری جشنواره و شهرداری آنتالیا نیز در مخالفت با سانسور و توقیف این دو فیلم، تصمیم به عدم برگزاری جشنواره می گیرند. چهار ماه بعد فیلم به شکلی محدود به نمایش در می آید و این بار گروه های دست راستی به سینماهای محل نمایش آن حمله می کنند. ناچار فیلم تا یک سال و نیم بعد به نمایش عمومی در نمی آید.

آه استانبول زیبا سومین فیلم کاوور بر اساس داستانی از فروزان( نویسنده و کارگردان مشهور ترکیه- سینماهای من) در ١٩٨١ به نمایش در می آید . قصه عاشقانه نامتعارف زنی بدنام و مردی عامی که با خودکشی زن تمام می شود و مژده آر و کادیر اینانیر هنرپیشگان پول ساز سینمای ترکیه نقش های اصلی آن را بازی می کنند. اما به دلیل رعایت نکردن قواعدی که این هنرپیشگان را تبدیل به ستاره کرده، توفیق تجاری چندانی پیدا نمی کند. این اتفاق در فیلم های بعدی کاوور نیز تکرار می شود و حتی فیلم چشم بند با وجود حضور تورکان شورای( معروف به سلطان سینمای ترکیه) دچار سرنوشتی مشابه می شود.

فیلم بعدی کاوور قصه یک عشق از دست رفته نیز در ١٩٨١ به نمایش در می آید و باز هم کادیر اینانیر در نقش اصلی حضور دارد و در کنار او حمیرا(بازیگر و خواننده پاپ و همسر آینده عمر) نقش اصلی زن فیلم را بازی می کند.

دهه هشتاد برای کاوور دوران شکوفایی بود، از میان هفت فیلمی که در این دهه کارگردانی کرد، سفر شبانه  و هتل مام میهن ( براساس رمان نوی یوسف آتیلگان و یکی از مهم ترین اقتباس های ادبی در سینمای ترکیه) موفق شدند تا از مرزهای ترکیه بگذرند و نمایندگی سینمای نوی ترکیه را در جشنواره های بین المللی چون کن بر عهده بگیرند.

هتل مام میهن در ١٩٨٧ جایزه فیپرشی را در جشنواره ونیز و جایزه اصلی جشنواره سه قاره نانت و جایزه بهترین فیلم جشنواره استانبول را از آن خود کرد و سفر شبانه با نمایش در بخش نوعی نگاه جشنواره کن ١٩٨٨ توانست نگاه ها را به فیلمسازی متفاوت از سینمای ترکیه معطوف کند.

هتل مام میهن ماجرای آشنایی زبرجت، مدیر هتلی در قصبه ای کوچک ، با زنی اسرار آمیز و زیبا بود که یک شب در هتل اقامت می کند  و فردای آن روز هنگام رفتن به زبرجت می گوید که به زودی باز خواهد گشت. زبرجت از فردای عزیمت زن هر روز بازگشت او را با قطار آنکارا انتظار می کشد، اما او هیچ گاه باز نمی گردد و زبرجت را اسیر اوهام و تلاطم های روحی می کند. نمادهای بسیار واضح این فیلم درباره آزادی از دست رفته(زن) و کشور (هتل) و مردی( مردم ) که در انتظار بازگشت او به سر می برند، توانست طرفداران زیادی برای سینمای عمر در چهار گوشه دنیا فراهم کند.

سفر شبانه نیز که داستان سفر دو دوست قدیمی، علی(آیتاچ آرمان) کارگردان و فیلمنامه نویس اش یاووز(ماجیت کوپر) برای یافتن مکان های مناسب جهت فیلم جدیدشان است، حدیث نفس عمر و نیز فیلمی نوستالژیک درباره سینمای متفکرانه دهه های شصت و هفتاد بود. سینمایی که می پنداشت در حال از دستن رفتن است.

 عمر در سال های بعد نیز با فیلم های سفر عقربه ها در جشنواره کن حضور پیدا کرد. اما شهرت جهانی با فیلم چهره پنهان در آستانه دهه نود به سراغش آمد. چهره پنهان با شرکت زوحال اولجای و فیکرت کوشکان  درباره عکاس جوانی بود که از مکان های تفریحی استانبول عکس تهیه می کند و تمامی آنها  را برای زنی ناشناس می برد. زن در میان اشخاص داخل عکس ها به دنبال چهره ای خاص است و سرانجام آن چهره را که متعلق به یک ساعت ساز است می یابد و از عکاس می خواهد تا آن مرد را برای او پیدا کند. اما عکاس در این جستجو رد ساعت ساز و زن را گم می کند. چهره پنهان که بر اساس کتاب سیاه اورهان پاموک ساخته شده بود، مهم ترین ساخته عمر کاور و بدون شک یکی از بهترین فیلم های سینمای ترکیه است که بیش از بیست جایزه از هفت جشنواره مختلف گرفته است . سوال اصلی عمر در این فیلم این بود:  راستی آن چه که در میانه این زندگی شبیه خواب و بیداری به دنبال آن هستیم، چیست و آیا یافتن آن دردی را دوا خواهد کرد؟

 عمر کوشید به این پرسش را در فیلم های بعدی خود نیز با تکیه بر تم زمان و مکان پاسخی شایسته بدهد، از این رو در نگاهی به پشت سر و دوران دستیاری آلن روب گریه در فیلم سفر عقربه ها( یا بهتر بگویم سال گذشته در مارین باد سینمای ترکیه) قهرمان اصلی خود را این بار یک ساعت ساز( در چهره پنهان نیز یک شخصیت فرعی ساعت ساز وجود دارد) انتخاب کرد. مردی به نام کرم(محمت اصلان توغ) که توسط کارفرمایی ناشناس اجیر می شود تا به روستایی دوردست رفته و ساعت بزرگی را که هفت سال است از کار افتاده تعمیر کند. اما ساعت ساز در اولین روز ورودش به دهکده با تعقیب زنی زیبا،  در کنار دریاچه شاهد کشته شدن مردی می شود، اما جستجوی پلیس برای یافتن جسد به جایی نمی رسد. فردای آن روز کرم با صاحب عمارت ساعت آشنا می شود؛ اسرا (شاهیکا تک آند)، همان زن زیبایی که هنگان ورودش به روستا او را دیده بود.

عمر در آغاز هزاره جدید دست به چالشی تازه در قالب ژانر نوآر زد که حاصل آن فیلم خانه فرشتگان یکی از پرفروش ترین فیلم های تاریخ سینمای ترکیه بود. عمر قبل از مرگش بر اثر سرطان لنفاوی که سال ها با آن درگیر بود، در سال ٢٠٠٢ آخرین فیلمش به نام برخورد را کارگردانی کرد. برخورد ماجراهای دو مرد مبتلا به بیماری مهلکی بود که در ازمایشگاه طبی با هم آشنا می شوند. یکی از آنها، سینان، خود را در مرگ پسر جوانش مقصر می داند و دیگری، ماحموت، به دلیل اعمال تبه کارانه اش در جوانی خود را مستحق مرگ(خودکشی)  می داند. ماحموت کشته می شود، اما سینان در پایان جستجویش برای یافتن قاتل ماحموت، در برخورد با پسری جوان، می پندارد که فرزندش حیاتی دوباره یافته است. برخورد آخرین فیلم عمر در چهلمین جشنواره آنتالیا توانست هفت جایزه اصلی را به چنگ آورد.

از عمر کاوور به عنوان ویم وندرس سینمای ترکیه و استاد فیلم های جاده ای نام می برند. در مراسم یادبود نیز او فیلم مستندی به نام سفر با عمر کاوور به نمایش در آمد. مردی که سفر را بسیار دوست داشت، چه برای یافتن لوکیشن و چه برای دیدن مکانی تازه، از این رو تمامی چهار گوشه آناتولی را زیر پا گذاشته بود. یقین دارم، اگر دنیای دیگری وجود داشته باشد، عمر هم اکنون سرگرم بازدید از مکان های تازه و نوشتن فیلمنامه این سفر است، یادش بخیر باد.

 

فیلمشناسی: امینه خفته (١٩٧٤)، یوسف و کنعان (١٩٧٩)، آه استانبول زیبا (١٩٨١)، قصه یک عشق از دست رفته (١٩٨١)، دریاچه (١٩٨٢)، چشم بند (١٩٨٥)، راه بی امان (١٩٨٥)، سفر شبانه (١٩٨٧)، هتل مام میهن (١٩٨٧)، چهره پنهان (١٩٩١)، ملاقات (١٩٩٥)، سفر عقربه ها (١٩٩٧)، خانه فرشتگان (٢٠٠١)، برخورد (٢٠٠٢).


پست های انتقالی

 (نظر بدهید.)  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: پست های انتقالی

 11:20 PM چهارشنبه، 26 مرداد هزار و سیصد و نود

 

مرثیه برای قهرمان مغلوب

 

در فیلم روزی روزگاری در آمریکا ساخته سرجیو لئونه، نودلز گنگستری که دوره جوانی را پشت سر گذاشته و همواره در حال فرار بوده، تحت تعقیب واقع شده و هر لحظه همراه مرگ قدم برداشته و اکنون به روزهای پایانی عمرش نزدیک شده؛ برای حل راز بزرگ زندگی اش به شهر محل تولد و دوره جوانی اش بازگشته  و در مقبره ای جمعی به این کلمات که روی سنگ مرمر حک شده، خیره مانده است.

 

" از میان شما جوان ترین و قوی ترین تان قربانی شمشیرها خواهد شد."

 

این مثال که هر کارگردان در تمام طول زندگی اش فقط یک فیلم را می سازد، در باره آثار لئونه و فیلم هایش بسیار مصداق دارد. بی شک شخصیت هایی چون نودلز در دیگر فیلم های او نیز حضور دارند. با این که لئونه ایتالیایی است ، اما قهرمانان او همواره در دوره های مختلف تاریخی یک منطقه جغرافیایی خاص(آمریکا) تصویر شده اند.

قهرمان لئونه با مرگ زندگی ، با محبوب درشتی و با به دست آوردن از میان بردن را پیشه کرده و امید، دوستی و دشمنی و رویا و واقعیت را سرشار زندگی کرده است. قهرمان لئونه هر لخظه در حال چشیدن تلخی ها و محک زدن خویش و غور در درون خود است و لئونه نیز در مردمک چشمان آنها و در نگاه هایشان لحظه به لحظه زندگی در حال تغییر شان را می بیند.

قهرمان لئونه – چه خوب، چه بد و چه زشت – هیچ گاه گناهکار یا متهم نیست. چیزی که در سه فیلم آخر لئونه در روند تحول شخصیت ها بسیار مهم است. در مشتی پر از دینامیت رابطه خوان و شون که یکی راهزنی ساده لوح و دیگری یک انقلابی فراری است، در پایان معکوس می شود. شون، خوان را به یک انقلابی تبدیل می کند و چه باک اگر او کشته شود یا مغلوب گردد، چون او را به انسانی بهتر تبدیل کرده است.

در روزی روزگاری در آمریکا نیز که چون رویا( یادآوری های ذهنی نودلز) تصویر می شوند، او را مانند هملت در اوج تراژدی زندگی اش می بینیم. اما لئونه؛ مکس و دبرا را هم بدون داوری به شکل انسانی تصویر می کند.

روزی روزگاری... – فیلم بزرگ لئونه با طول زمانی بیش از سه ساعت و چهل دقیقه- ، روایت قصه ای محزون درباره گنگسترهاست. بسیاری آن را با حماسه متظاهرانه فرانسیس فورد کوپولا(پدرخوانده های ١و ٢و ٣) مقایسه می کنند و شاید از نظر نشانه شناسی، حق با آنها باشد. چون خشونت، خون، کینه، انتقام، هیجان و بسیار چیزهای دیگر که هر فیلم گنگستری دارد، در این فیلم نیز وجود دارد. اما وجه تمایزش با پدرخوانده ها در نوع نگاه است. کوپولا اپرایی فاخر، خشن و پر زرق و برق، و لئونه غم نامه ای حماسی و ناتورالیستی ارائه می دهد که اولی باعث بهت و در نهایت مقهور شدن تماشاگر می شود و دومی در جان تماشاگر رسوخ می کند و با قهرمان فیلم همراه می سازد(در این میان سهم رابرت دنیرو را نیز نباید دست کم گرفت که بسیار استیلیزه و دقیق تر از پدرخوانده ٢ ظاهر می شود).

لئونه در ١٩٦٧ برای اولین بار کتاب هری گری به نام اوباش (١) را می خواند و شیفته آن می شود، سرگذشت متفاوت گروهی از بچه های شرور یهودی، از قبل تا پایان دوره منع مشروبات الکلی؛ قصه ای درخشان در قالب کتابی پرفروش که منعکس کننده تاریخ ناگفته چند دهه یک سرزمین است. شاید لئونه می خواسته در کنار کارگردان های نئورئالیست هم وطنش، کارگردانی روشنفکر شناخته شود، اما تکنیک برترش در روزی روزگاری ... او را در جایگاهی والاتر قرار می دهد. شکل بصری حیرت انگیز و خیره کننده فیلم که با فلاش بک های هنرمندانه پرداخت شده ، لئونه را از فرد صرفاً با استعدادی که وسترن های کوچک می سازد، متمایز کرد. ساختن وسترن اسپاگتی بسیار به او آموخت، تا بتواند اسطوره حماسی غرب جدید را ، آن گونه که باید بسازد.

 روزی روزگاری... حکایت دختران و پسران مهاجری است که می کوشند با دیگران یکسان جلوه کنند؛ حتی با انکار والدین شان . جایی در فیلم ، نودلز می گوید:" پدر پیرم دعا می کنه و مادر پیرم گریه، پس واسه چی باید برم خونه؟ ".

این آغاز ورود به حیطه ای بیگانه و جدا از ساختار ملی است. آن ها فرهنگ والدین شان را به ارث نمی برند و در دنیای حقیر گتوی خود، که در مقایسه حتی از پایین شهر نیویورک نیز پست تر است، بزرگ می شوند. آن ها شاید لباس های شیک بپوشند و در پول غلت بزنند، اما از ریشه های خانوادگی شان نمی توانند بگریزند. نودلز، قهرمان شکست خورده که روزی روزگاری... مرثیه ای درباره اوست، مردی بی رحم، وحشی و با اشتیاقی حیوان صفتانه نسبت به زن هاست، اما قهرمانان لئونه هیچ کدام مطلقاً خوب یا بد، گناهکار یا بی گناه نیستند.

مکس، دوست بسیار نزدیک و شریک تبهکاری های نودلز، که در فیلم به عنوان مظهر شر تصویر می شود، نیز شخصی چون همشهری کین است؛ فردی نگران سرنوشت و آینده اش ، که هر چند ثروت و معشوق رفیق اش را دزدیده و اکنون مردی با نفوذ نیز شده، اما عذاب وجدان و هراس از روبه روی با رسوایی، آنی او را راحت نمی گذارد، پس دست به دامان نودلز می شود، اجیرش می کند و از او می خواهد تا خلاص اش کند. صحنه رویارویی مکس و نودلز که در آن نودلز توضیح می دهد که چرا با وجود پول کلان پیشنهادی، او را نخواهد کشت؛ یکی از غمناک ترین و تکان دهنده ترین صحنه های تاریخ سینماست.( ٣)

 

دبرا نیز به عنوان دختر گتو نشین شاعر مسلکی که می خواهد بازیگر شود(" می خوام به اون جا برسم، من می رم، به اون بالاها " )، هر چند موفق به خارج شدن از گتو می شود، مانند ستارگان زندگی می کند و در ایست ساید نمایش اجرا می کند، اما مهم ترین نقش او همان دختر یهودی محبوب دو گنگستر است. حتی مکس نیز که چرخه دگرگونی را دوبار طی می کند( از کودکی گتو نشین به گنگستر و از گنگستر به " جناب وزیر، آقای بیلی") از ریشه هایش نمی تواند بگریزد.

و نودلز که گریخته و مخفی شده و پس از سالیانی دراز باز گشته و خود را با کسی روبه رو دیده که خود را باعث مرگش می دانست. حتی از سر انتقام نیز یارای کشتن او را ندارد، چون تصویر کودک خشمگین کودک یهودی خیابان گرد گذشته را در چهره پر چین و چروک آقای بیلی می یابد، که با رسوایی قریب الوقوعی روبه رو است.

روزی روزگاری ... شاید در مقایسه با شاهکار دیگر لئونه – روزی روزگاری در غرب – که این فیلم هم چون ادامه منطقی آن به شمار می رود، تنها باز نواخت آن به نظر برسد. اما این قصه درخشان در باب رفاقت برای بزرگسالان روزگار ما، با خشونت گرافیکی اش، با موسیقی سرشار از غم غربت انیو موریکونه که با فلوت گئورگ زامفیر نواخته می شود، با بازی های به یاد ماندنی و کلوزآپ های فراوان و سکوت های معنی دارش، بسیار بیش تر از تکرار تم های فیلم قبلی جلوه می کند؛ پیکارسک بزرگی که در تاریخ سینما جایگاه ویژه خود را تا ابد خواهد داشت.

 

پانویس ها:

١- The Hoods  را گنگسترها هم می شود ترجمه کرد. این کتاب در دهه ١٣٤٠ با عنوان دوگانه لکه ننگ یا از پشت میز مدرسه تا وحشت آفرین ترین عملیات گنگستری توسط س. افسانه ترجمه و توسط بنگاه افلاطون در قطع رقعی منتشر شده است. اما با توجه به لغات ییدیش(زبان یهودیان آلمانی تبار) استفاده شده در متن کتاب ، که مترجم تمامی آن ها را به دلیل عدم یافتن معادل حذف کرده است، ترجمه غیر قابل اطمینانی است.

٢- Picaresque  نوعی داستان ( یا داستان نویسی) که  شخصیت های اصلی آن اوباش و اراذل هستند.

٣- مکس پشت به در ورودی اتاق خصوصی اش ایستاده و از پنجره به بیرون نگاه می کند. با شنیدن صدای باز شنیدن در و پیشخدمت که به نودلز راه را نشان می دهد " از این طرف، قربان" تبسمی کم رنگ بر صورت اش راه می یابد. در بسته می شود.مکس ، هنوز پشت به در و نودلز منتظر است.

سرانجام بدون این که برگردد:" منتظر چی هستی، بیا تو".

"برای چی، آقای بیلی(bailey)؟"

مکس برمی گردد و به نودلز که هنوز نزدیک در ایستاده، نگاه می کند. برای اولین بار پس سی و پنج سال همدیگر را ورانداز می کنند. مکس لبخند می زند. " بگیر بشین، نودلز".

مکس با تفرعن روی صندلی چرمی بزرگی که پشت میز ماهاگونی تیره رنگی قرار دارد، می نشیند.

نودلز نمی نشیند" متشکرم"، اما به میانه اتاق آمده و با کنجکاوی و اعتماد به نفسی حیرت انگیز می ایستد.

مکس :" خوشحالم که دعوت منو قبول کردی. می ترسیدم کنجکاو نشی".

نودلز :" کنجکاو بودم. ما تا به حال با آدم های مهم و سرشناس از نزدیک ملاقات نکرده ام. شما باید دوستان زیادی داشته باشید."

مکس :" موش ها معمولاً یک کشتی در حال غرق شدن را ترک می کنند."

نودلز : آره، تو روزنامه ها خوندم که شما هم دردسرهای خودتونو دارین. ولی، خوب وقتی می خواید به بالای نردبان صعود کنید... وقتی که به بالا رسیدید مسئولیت های جدی و خطرات جدی هم داره. همه این چیزا که نامشروع نیست، مگه نه؟"

مکس :" نه. من همیشه می دونستم که اینها یه روز تموم می شه."

نودلز : بعد از کمی مکث می پرسد:" چرا از من دعوت کردیدبه مهمونی تون بیام،آقای بیلی؟"

مکس : " معنی این کار لعنتی دعوت نیست، نودلز. همه چیز مربوط میشه به شمردن او چیزای که توی کیفه و یک قرارداد."

نودلز:" در قرارداد نوشته نشده که چه کسی؟"

مکس:" یعنی خودت نمی تونی بفهمی؟"

نودلز:"شما.آقای بیلی؟"

و ادامه می دهد" من سال هاست که اسلحه دست نگرفته ام. چشمای من بدون عینک خوب نمی بینن.دستام بعضی وقت ها می لرزن. نمی خوام خطا کنم،آقای بیلی."

مکس عصبی می شود:" این نمایش مسخره رو بس کن نودلز. من تو رو صدا کردم. من تو رو به اینجا کشوندم تا تسویه حساب کنیم.قبل از این که اونا دستشون به من برسه..." و از داخل کشوی میز اسلحه ای را برمی دارد و به طرف نودلز می رود" تو این کارو بکن نودلز، تو تنها کسی هستی که می پذیرم این کارو با من بکنه. نه بخاطر پول، بلکه به خاطر همه چیز." دری چوبی را باز می کند" می تونی از این راه بدون این که دیده بشی، وارد خیابان بشی- این یک راه مخفی فراره، برای خودم درستش کردم. یالا،بجنب.تمومش کن. هیچ کس بیرون رفتنتو نمی بینه.پول ها رو بردار،می تونی هر جا که دلت خواست بری، می تونی هر کاری دلت خواست بکنی، مثل یک سلطان باقیمانده عمرتو زندگی کنی".

نودلز:" من نمی دونم درباره چی حرف می زنید،آقای بیلی. شما چیزی به من بدهکار نیستید."

مکس ناباورانه به او نگاه می کند و صدایش به تدریج با غم و نومیدی آکنده می شود" چشمای وقتی به جسد سوخته من روی آسفالت خیابان نگاه می کردی، پر اشک بود. اون جسد کس دیگری بود. ولی تو شوکه شدی وقتی فهمیدی که پلیس ها این کارو کرده اند. اون فقط یه عملیات کوچیک برای سندیکا بود، نودلز و تو یک احمق تمام عیار".

نودلز با بی اعتنایی:" شما باید دیوانه سده باشید، آقای بیلی".

مکس:" تو یک بار هم قبلاً این حرفو زدی، نودلز. و منهم دیونه شدم، مثل حالا. من اجازه دادم که تو فکر کنی که من دیوانه شده ام، تو و کارول گول خوردی. نودلز من زندگی تو رو گرفتم؛ من به جای تو زندگی کردم. من همه چیزتو گرفتم، پولاتو، حتی دوست دخترتو. پانزده سال ترتیبشو دادم. عوضش تو سی و پنج سال تموم غصه اینو خوردی که منو به کشتن دادی. پس چرا به من شلیک نمی کنی؟"

نودلز به اسلحه نگاه می کند و تصاویر دوران کودکی مشترکشان در برابر چشمانش شکل می گیرد. از زمانی که همه چیز ساده و راحت بود...

و سرانجام نگاهش را از اسلحه برمی گیرد و می گوید" این حقی قداره که من خیلی هارو کشتم، آقای بیلی. بعضی وقت ها به خاطر دفاع از خودم، بعض وقت هام برای این کار اجیر شدم.خیلی ها به ما مراجعه می کردند: رقبای تجاری، شریک ها، عشاق. بعضی وقت ها کارشونو قبول می کردیم، بعضی وقت هام نه. به شرایط بستگی داشت. شما جزو کسانی هستید که کارتون قبول نمی کنم، آقای بیلی".

مکس:" اینه راه تو برای گرفتن انتقام ؟"

نودلز:" این فقط یک روش برای دیدن این موضوعه. من برای انتقام گرفتن خیلی پیرم.گذشته، گذشته است. من نمی تونم با هر کاری اون عوضش کنم."

مکس پس از سکوتی طولانی کشوی میز را باز می کند و از داخل آن ساعت جیبی عتیقه ای را برمی دارد. اولین دزدی مشترک شان از مردی مست و نوشته های داخل قاب ساعت را می خواند: " وقتی یکی به تو خیانت کرد، مخصوصا اگر رقیقت بود، تلافی کن، حتماً"

نودلز سرش را تکان می دهد و به طرف در می رود.: جناب بیلی، من هم یک داستان دارم، ولی کوتاه تر از مال شماست. خیلی سال پیش من رفیقی داشتم. من سعی کردم نجاتش بدم، ولی اون ترجیح داد که بمیره. اون دوست بزرگی بود. اون به خودش بد کرد- به من هم همین طور".

در را باز می کند و در حال خروج ادامه می دهد" امیدوارم نتیجه تحقیقات درباره شما منفی باشه. خیلی شرم آوره که نتیجه یک عمر زحمت به باد بره. شب بخیر، آقای بیلی".

نودلز خارج می شود و مکس را با زندگی اش تنها می گذارد.

 

* این مطلب برای مجموعه ای در باره سرجیو لئونه در ماهنامه فیلم (شماره ٢٤١) نگاشته و چاپ شد. نوشتن این مطلب کوتاه و شتاب زده( درباره فیلمی که بسیار دوستش می دارم) باعث شد تا بعدها کتاب هری گری و فیلمنامه آن را به دست آورده و به ترجمه آن ها بپردازم. این کتاب شاید به زودی همراه با یک تک نگاری طولانی درباره فیلم به چاپ برسد. کسی چه می داند!


پست های انتقالی

 (نظر بدهید.)  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: پست های انتقالی

 11:20 PM چهارشنبه، 26 مرداد هزار و سیصد و نود

اتاق امن / پناهگاه Panic Room

کارگردان: دیوید فینچر. فیلمنامه: دیوید کوئپ. مدیر فیلمبرداری: کنراد دبلیو. هال ، داریوش خنجی .  تدوین: جیم هی گود . انگوس وال . موسیقی: هاوارد شور. طراح صحنه: آرتور مکس. بازیگران: جودی فاستر(مگ آلتمن)، کریستین استیوارت(سارا)، فارست ویتاکر(برنهم)، جرد لیتو(جونیور)، دوایت یواکیم(رائول)، پاتریک بوچو(استیون آلتمن). محصول ٢٠٠١ آمریکا،  ١١٢  دقیقه.

مگ آلتمن که به تازگی از شوهرش طلاق گرفته ، به همراه دختر شرور و دیابتی اش سارا به خانه چهار طبقه جدیدشان در شرق منهتن اسباب کشی می کنند. در کنار اتاق خواب اصلی خانه، یک اتاق امن مخفی هم وجود دارد که توسط مالک  سابق خانه، میلیونری منزوی و بدگمان، ساخته شده است. اتاقی فولادی و عملا نفوذ ناپذیر که می تواند در حکم پناهگاهی در برابر متجاوزان باشد. اتاق امن، خط تلفن اختصاصی و دوازده مونیتور دارد که تصاویری از دوربین های مخفی کار گذاشته شده در سراسر خانه را نشان می دهند. اولین شبی که مگ و سارا در خانه جدیدشان به سر می برند، سه دزد وارد خانه می شوند و آن ها اجباراً به اتاق امن پناه می برند. اما از بد اقبالی آن ها، چیزی که دزدها در جستجویش هستند در همین اتاق مخفی شده است. گروه دزدها توسط جونیور، نوه میلیونر متوفی، هدایت می شوند که در جست و جوی سه میلیون دلار اوراق بها داری هستند که پدر بزرگش آن را در خانه مخفی کرده است.او برای این منظور برنهم، مردی را که در ساخته شدن اتاق دستی داشته، اجیر می کند تا به درون اتاق راه پیدا کند. او رائول را هم همراه خود آورده تا از زور بازویش در صورتی که مشکلی ایجاد شود، استفاده کند. خانه قرار بوده خالی باشد، ولی برنامه مطابق انتظار پیش نمی رود. حضور دو زن قرار نیست آن ها را از به دست آوردن آن چه بدنبالش آمده اند، باز دارد. تنها مشکل آن ها این است که چه گونه آن دو را به خروج از اتاق امن وا دارند، چون راهی برای ورود به اتاق وجود ندارند. دزدها که خود را برای چنین موقعیتی آماده نکرده بودند با بریدن سیم تلفن اختصاصی اتاق امن و ترفند های دیگر در صدد خارج کردن مگ و سارا بر می آیند، اما آن چه قرار بوده یک نقشه ساده باشد به زودی تبدیل به جنگی تمام عیار می شود. ابتکار مادر و دختر امنیت و زندگی آن ها را حفظ می کند، اما به هر حال دیر یا زود مجبور به خروج از اتاق می شوند و این نیاز، به مخاطره چنین کاری می چربد. دوربین های ویدیویی آن ها را از حرکات مهاجمان آگاه می کند. کم هوشی و گرایش های عاطفی جونیور و رفتار خشونت آمیز رائول اختلاف هایی در گروه سه نفره ایجاد می کند و به مگ و دخترش فرصتی برای تقاضای کمک می دهد. زن به شوهر سابقش تلفن می کند و دزدها که متوجه این کار شده اند، از ترس گیر افتادن رو در روی هم می ایستند و هرج و مرج در گروه بالا می گیرد. رائول دیگر به هیچ کس و هیچ چیز جز پول توجه ندارد و می خواهد برای به دست آوردن پول همه را بکشد. مگ که جان دخترش در خطر است( چون داروی مورد نیاز دختر بیرون اتاق امن است) مجبور به ترک اتاق می شود، ولی بیرون اتاق می ماند و برای ورود به اتاق به در می کوبد. حالا که مهاجمان درون اتاق هستند، تنها شانس او برای نجات دخترش این است که آن ها را بیرون بکشاند. دزدها دیر یا زود پس از یافتن اوراق بهادار مجبور می شوند از اتاق بیرون بیایند و زمانی که این کار را می کنند، مگ در انتظار آن هاست.

 

هیچ جایی در برابر شر امن نیست

 

اتاق امن برای آن ها که هفت و باشگاه مشت زنی را پسندیده اند، کمی ناامید کننده خواهد بود. در این فیلم ظاهراً از ایده های تفکر برانگیز خبری نیست و به نظر می رسد که با متعارف ترین و کلیشه ای ترین اثر دیوید فینچر رو به رو هستیم که می توان ان را در نهایت صرفاً یک مکانیسم ایجاد هیجان نامید؛ فیلمی متکی بر تعلیق که به طور مستمر اوج می گیرد و با فوران های ناگهانی خشونت نقطه گذاری شده است. یک بازی موش و گربه موذیانه که متکی بر تمهیدهای قابل پیش بینی پیرنگ است که داستان را جلو می برند. از این رو اتاق امن بیش ترین شباهت را با بازی دارد و از جهت دیداری/ شنیداری نزدیک ترین موقعیت را نسبت به باشگاه مشت زنی. اگر باشگاه مشت زنی نشانه هایی از مرعوب شدن فینچر در مواجهه با دستاوردهای جدید فن آوری برآمده از دل مدرنیسم داشت و به رفتار شیطنت آمیز کودکی نابغه در مواجهه با اسباب بازی جدیدش شبیه بود، اتاق امن مرحله رهایی از شیفتگی نسبت به ابزار است و جلوه های ویژه یا حرکت های حیرت انگیز دوربین به تعادلی قابل قبول رسیده است.

فینچر در باشگاه مشت زنی ثابت کرد که پست مدرنیسم* می تواند به اندازه همه شیوه های بیانی دیگر مقدم بر خود، به جا و پیچیده باشد و در بازی نشان داد که چرا برای رسیدن به این مرحله از ترفندهای روایی معمول استفاده نمی کند، و اکنون اتاق امن مرحله تلاقی تجربه های به دست آمده از این دو فیلم است. پیرنگ اتاق امن طوری نیست که بتوان آن را پیچیده خواند و یک جنبه کار کردن با داستانی ساده این است که نویسندگان و کارگردانان حکمی تقریباً اجباری برای عمیق تر کردن آن دارند. مثلاً شکسپیر هملت را که داستانی معمولی و پیش پا افتاده درباره انتقام بود گرفت و آن را روی مفهوم زندگی منعکس کرد. دیوید فینچر نیز با اتاق امن کار مشابهی می کند. خانه ای که مگ آلتمن می خرد به اندازه کافی بزرگ هست که هم چون بزرگ ترین مکان روی زمین به نظر برسد( در واقع خود زمین) و در همین حال جایی برای پنهان شدن نداشته باشد( روی کره زمین کجا را سراغ دارید که از دید انسان کنجکاو قرن بیست و یکمی و ماهواره هایش مخفی مانده باشد؟) . در واقع خانه هم برای خود صاحب شخصیت است؛ شخصیتی که طرف هیچ کس را نمی گیرد، ولی امکانات بی پایانی برای نابود کردن دیگران فراهم می کند. فینچر برای رسیدن به هدفش از کاربرد نامعمول دوربین و تدوین کوبنده هراسی ندارد. دوربین او از فضایی به فضایی دیگر بی نهایت روان و کاملا مسحور کننده در حرکت است تا نشان دهد فاصله میان ما و شخصیت های منفی چه قدر کم است. 

دیوید فینچر با متمرکز شدن یر وجوه بصری دستمایه و این که چه گونه دوربین چشم مخاطب در این دنیای خیالی است، حتی ساده ترین چیزها را نیز بسیار دراماتیک می کند. مانند رد شدن از نزدیکی لوازم خانگی معمولی( هم چون باشگاه مشت زنی) که روند آشنایی زدایی را کامل می کند و حسی از خوف در تماشاگر به جای می گذارد. عملی کاملاً بر خلاف عنوان بندی اول  فیلم اتاق امن که با فاصله گرفتن از عنوان بندی های پر انرژی و سرشار از تکنیک باشگاه مشت زنی و هفت به گونه ای طراحی شده تا نام بازیگران و عوامل در زمینه ساختمان های مختلف نیویورک ظاهر شده و جزئی از این دنیا به نظر بیایند. اقتدار عملی دوربین فینچر درون خانه آلتمن ها به منصه ظهور می رسد تا آن را به مثابه جزئی از یک کل کالبد شکافی کند، با عبور از میان دیوارها، سوراخ کلید و درهایی که شخصیت ها قادر به گذشتن از آن ها نیستند. این غلبه سبک بر محتوا در زمینه جزئیاتی هم چون تداوم و ساختار بخشیدن به نماها نیز به کار گرفته می شود و فینچر وقت را برای ارائه اطلاعات درباره شخصیت ها تلف نمی کند( یادتان باشد که همه  این ها یک بازی است و برای همدلی با بازیگران احتیاج کمی به وقت وجود دارد). آن چه مهم است پیچ داستان و ساختار است که حاصل آن جنون آمیزترین کلمه ای است که ورد زبان پست مدرنیسم است؛ یعنی هنر التقاطی و این که چه گونه عنصری آشنا را بکه به خاطر تفسیر در متن جدیدی گنجانده می شود، می ستاید.

قهرمانان فینچر اغلب افرادی منزوی و بیگانه با محیط خویشند، مانند مایکل داگلاس در بازی و ادوارد نورتون در باشگاه مشت زنی و حالا جودی فاستر که اغلب در آستانه پذیرا شدن آنارشی به عنوان انتقامی علیه جامعه سرمایه داری و مصرف گرا هستند. فینچر با هولناک تصویر کردن دنیای اطراف قهرمانانش به ما نشان می دهد که آن ها چه گونه قربانی دستگاهی شده اند که مطابق ایده آل های جعلی برنامه ریزی شده و فرد را مجبور به زیستن در دنیایی مادی می کند تا او را از خود بیگانه سازد: عامل مهم این چرخه " حرص " است که باعث بروز شکافی  در باطن فرد می شود و در این جا فارست ویتاکر( هم چون نورتون در باشگاه مشت زنی) و همراهان او هستند که میان وابستگی های برنامه ریزی شده و امیال غریزی شان گیر افتاده اند. در واقع آثار فینچر اظهار نظرهایی اخلاقی در این باب هستند که چه گونه نیروهای بیرونی هم چون حرص و آز جمعی و رسانه ها روح و روان روزگار مدرن را از هم می پاشند. بی جهت نیست که در پایان اتاق امن، ویتاکر ثروت بادآورده را به باد می دهد( هم چون صحنه پایانی گنج های سیرا مادره). او در این مکانیسم هیجان سازی تمامی لحظه های ترس، خشم، تکبر، خشونت، پایداری، از خود گذشتگی و محبت انسانی  صادقانه را زندگی می کند. او روح این فیلم است و انسانیت او از خلال اعمالش می درخشد. او سعی نمی کند به کسی صدمه بزند و فقط می کوشد زندگی اش را بهتر کند. ضعف و طمعش در آغاز بر او غلبه می کند، اما از این که برای اقناع نیازهایش تبدیل به یک حیوان شود، سر باز می زند. به همین دلیل است که تماشاگر هر چند خواهان نجات خانم هاست، اما در عین حال دوست دارد که او هم بگریزد. لحظه ای در فیلم وجود داردکه او با مگ آلتمن رو در رو می شود و آن چه در هر دوی آن ها برابر است، ترس و شگفتی موجود در چشمان شان است. این دو نفر از هیچ نظر به هم شبیه نیستند و در عین حال در موقعیت یکسانی به سر می برند. آن ها در این بازی موش و گربه لحظاتی جایگاه شان را با هم عوض می کنند ، تعقیب می شوند و تعقیب می کنند، اما در باطن فقط دو موش هستند که در این هزار تو می دوند و این اجازه را ندارند تا از هوشمندی خود غروری کسب کنند یا ختی ذره ای از گرفتن انتقام لذت ببرند.

برای هر کارگردانی چنین دستمایه ای که تقریباً همه کنش ها در فضایی بسته شکل می گیرد، چالشی سخت به شمار می آید، اما برای فینچر که شیفته کاویدن تنگناها و فضاهای محدود است، این محدودیت ها و مانع ها تبدیل به بخشی از مشخصه کارش می شود. در این فیلم خانه نوعی زندان درونی است که شخصیت ها را به دام انداخته و در اختیار گرفته است. اتاق امن برای فینچر که در فیلم های قبلی اش به موضوع هایی هم چون قدرت، کنترل، هویت و مردانگی پرداخته بود، گامی به پیش محسوب می شود. او در این فیلم در قالب کلیشه ای داستانی درباره زنانی در معرض خطر، با تمرکز بر وجوه زنانگی و مادرانه تضاد دلنشینی با آثار پیشین اش شکل می دهد. زن ها محور فیلم هستند و در نگاهی طنزآمیز اتاق امن را می توان تنها در خانه ای برای بزرگسالان خواند. همان طور که بچه ها محو تماشای مک کالی کالکین و ماجراهای خانگی اش می شدند، اتاق امن هم مایه لذتی همگانی و واقعی( هر چند مخوف) برای بزرگسالان است. فینچر ژانر دستمالی شده ای را به دست گرفته و راه های تازه ای برای هیجان انگیز کردن آن پیدا کرده است. تماشاگر می داند که در اتاق امن چه اتفاقی قرار است رخ دهد و فینچر نیز برای بنا کردن داستان وقت زیادی را هدر نمی دهد. در پانزده دقیقه اول فیلم، فاستر و دخترش در اتاقی که نام فیلم از آن گرفته شده، محبوس می شوند و در پی آن پیچ های پیرنگ و کنش های کلیشه ای از راه می رسند، اما فینچر برای قدم گذاشتن به خط پایان به آن ها متکی نمی شود. او سریع و بی قرار اما در عین حال منصفانه بازی می کند. بخش اعظم فیلم نبردی است که اعصاب بیننده را غلغلک می دهد؛ نبردی میان ذکاوت مادر و دختر سراسیمه اما با تدبیر و از سوی دیگر مهاجمان نه چندان با هوشی که کودن هم نیستند. آدم بدها ترفندهای مختلفی برای رخنه به اتاق امن به کار می گیرند و آدم های خوب قصه نیز دنبال یافتن راهی برای دادن خبر مصیبت شان به دنیای خارج هستند. جان کلام دیوید فینچر در این موقعیت ها آشکار می شود که این اتاق امن از قرار نفوذ ناپذیر نیز در برابر تهاجم، آسیب پذیر از کار در می آید و این احساس را در بیننده به جا می گذارد که هیچ جایی به طور کامل در برابر شر ایمن نیست و  آن چنان انرژی دیوانه واری در اتفاق ها  وجود دارد که هر یک از شخصیت ها را تا آستانه سقوط می کشاند و بر می گرداند. همه آن ها مصمم به پیروزی در این رقابت هستند، هر چند از همان ابتدا معلوم است که قرار نیست همه آن ها از این بازی صحیح و سالم بیرون بروند. این که چه کسی پیروز شود مایه غافلگیری نیست، مهم چه گونه بازی کردن است.

پایان فیلم هم هیجان انگیز است و هم باور کردنی، چیزی که این روزها به ندرت در فیلم ها اتفاق می افتد. شاید اتاق امن بهترین تریلر امسال نباشد، اما فراموش شدنی هم نیست. با این حال در کارنامه دیوید فینچر یک زنگ تفریح هیچکاکی محسوب می شود و ثابت می کند که مانند بسیاری از مقلدان هیچکاک تقلیدگر بی ارزشی نیست.

 

پانویس ها:

* پست مدرنیسم چیست؟ بسیاری آن را به مثابه سر باز زدن از به رسمیت شناختن مرزهای فرهنگی، وانهادن ساختارهای بزرگ روایی، وام گرفتن از سایر متن ها(تداخل متون)، فقدان گذشته، حال و آینده در ملغمه ای از انگاره ها و آفرینش عالمی نیهیلیستی و فاقد اصول اخلاقی جمع بندی می کنند. بعضی ها تا آن جا پیش می روند که برچسب یک مقاومت سیاسی تازه را بر آن می نهند. ناقدانش آن را پدیده ای التقاطی می دانند، مانند نقیضه(پارودی) که تقلید از سبکی ویژه یا منحصر به فرد با استفاده از نقابی سبک شناسانه و سخن گفتن به زبانی مرده است. قطعاً  پست مدرنیسم به این سادگی نیست و بیش تر شبیه فلسفه ای است که در آن هنرمند یک انگاره یا یک عرف اخلاقی را می گیرد و آن را از نو می سازد. هنرمند رسانه بیانی اش را به کار می گیرد و نوری تازه، اگر نه تازه تر ، بر موضعی که زمانی به گونه ای شایسته تقلید پوشش داده می شده، می پاشد.


پست های انتقالی

 (نظر بدهید.)  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: پست های انتقالی

 11:20 PM چهارشنبه، 26 مرداد هزار و سیصد و نود

همه چیز درباره مادرم   Todo sobre mi madre

کارگردان : پدرو آلمودووار. مدیر فیلمبرداری: آفونسو بیتو. تدوین: خوزه سالسیدو. طراح صحنه: آنیسون گومز. موسیقی:آلبرتو ایگلسیاس. بازیگران: سسیلیا راس( مانوئلا)، ماریزا پاره دس( هوما روخو)، کاندلا پنیا( نینا)، آنتونیو سان خوآن( آگرادو)، پنه لوپه کروز( خواهر رزا)، تونی کانتو( لولا)، الوی آزورین( استبان). محصول١٩٩٩ اسپانیا/فرانسه،١٠١  دقیقه.

 مانوئلا، مادری تنها که با پسر نوجوانش استبان در مادرید زندگی می کند، در بیمارستان رامون کاخال برای سازمان ملی پیوند اعضا کار می کند. استبان که به ادبیات علاقمند است، می خواهد داستانی درباره مادرش بنویسد.

 یک شب که آن دو در برابر تلویزیون شام می خورند و فیلم همه چیز درباره ایو ساخته جوزف ال. منکه ویتس را تماشا می کنند، استبان که از نام فیلم خوشش آمده، اسم داستانش را" همه چیز درباره مادرم " می گذارد. فردای آن روز ، هفدهمین سالگرد تولد اوست و مانوئلا کتاب موسیقی برای آفتاب پرست ها، نوشته ترومن کاپوته را به او هدیه می کند. روز بعد مادر و پسر به تماشای نمایش اتوبوسی به نام هوس می روند و هر دو هوما روخو، بازیگر نقش دوبوآ، را تحسین می کنند. بیرون از تماشاخانه باران می بارد، اما استبان مایل است عکس امضا شده ای از هوما روخو بگیرد و آن دو مقابل در ورودی بازیگران منتظر می مانند. مانوئلا که به استبان چیزی درباره پدرش نگفته جز این که قبل از تولد او مرده، اعتراف می کند که زمانی در نمایش اتوبوسی به نام هوس ، نقش استلا را در مقابل پدرش که نقش استنلی کوالسکی را بر عهده داشته، بازی کرده و به استبان قول می دهد وقتی به خانه رسیدند چیزهای بیشتری برایش تعریف کند.

هوما روخو و نینا کروز(بازیگر نقش استلا) به سرعت و در حال مشاجره از تماشاخانه بیرون می آیند و سوار تاکسی می شوند. استبان به دنبال تاکسی می دود ، ولی اتومبیل دیگری از راه می رسد واو را زیر می گیرد. پیکر بی جان استبان به بیمارستان رامون کاخال برده می شود و مانوئلا اعضای بدن او را برای پیوند اهدا می کند. مانوئلا پس از خواندن دفترچه یادداشت استبان و درک این مسئله که تنها آرزوی او دیدن پدرش بوده، تصمیم می گیرد به بارسلون برود و با یافتن پدر استبان و گفتن همه چیز درباره پسرش به او، آخرین آرزوی فرزندش را عملی کند.

مانوئلا شب هنگام، به محض رسیدن به بارسلون، جست و جو برای یافتن پدر استبان را آغاز می کند و به مناطقی از شهر می رود که پاتوق روسپی ها و دو جنسی هاست. در ان جا وقتی کتک خوردن زنی از یک مرد بی رحم را می بیند، به کمک زن می رود و پس از نجاتش می فهمد که او مردی به نام آگرادو است که بیست سال قبل با او و پدر استبان( که او نیز فبل از تغییر جنسیت و تبدیل نامش به لولای پیشتاز، استبان نام داشته) زندگی می کرده است. آگرادو برای مانوئلا تعریف می کند که هنگام بیماری لولا، او را به خانه اش راه داده ولی بعدها لولا تمام دارایی او را به سرقت برده و فرار کرده است.

مانوئلا برای تجدید خاطره باز هم به تماشای اتوبوسی به نام هوس می رود و تصادفاً شغل دستیاری هوما روخو را به دست می آورد. آگرادو او را به ملاقات خواهر رزا، آخرین کسی که لولا را دیده می برد. لولا برای او میراثی ناخوشایند به جا گذاشته: رزا آبستن و مبتلا به ایدز شده است. مانوئلا روز بعد کارش را نزد هوما ترک می کند تا از رزا پرستاری کند؛ و تا موقع تولد کودک بالای سر او می ماند تا این که سرانجام رزا از دنیا می رود. در مراسم تدفین رزا، لولا که بر اثر ایدز رو به مرگ است، بالاخره از راه می رسد.

 در ملاقاتی دیگر، قبل از مرگ لولا، مانوئلا کودک تازه به دنیا آمده را ( که او نیز استبان نامیده شده) نزد او می برد و ماجرای پسر از دست رفته اش را برای او می گوید. پس از اعلام نارضایتی مادر رزا از جریان ملاقات، مانوئلا کودک را با خودش به مادرید می برد. دو سال بعد برای ملاقات با هوما و آگرادو که جای نینا را در کنار هوما گرفته، به بارسلون باز می گردد و خوشحال است که استبان سوم، مبتلا به ایدز نیست.

 

 

 

جایی میان بونوئل و داگلاس سیرک

 

 

پدرو آلمودووار با ساختن فیلم های خوش آب و رنگش بر زمینه چشم اندازهای خشک و خشن اسپانیای پس از فرانکو، با شوخ و شنگی گستاخانه اش، سرشناس ترین فیلمساز اسپانیا پس از بونوئل به حساب می آید. شروع خیره کننده اش در دهه ١٩٨٠ با فیلم هایی تاثیر گذار و سرشار از دیدگاه های پست مدرنیستی درباره همه چیز، از جنسیت و خشونت گرفته تا مذهب بود. فیلم هایی حیرت آور و بحث انگیز که توانستند منظری جدید و هیجان انگیز از وطن او ارائه دهند، فیلم هایی که در برگیرنده و شکل دهنده رفتار بسیاری از هم میهنان او و در عین حال تماشاگران کشورهای دیگر بود. در سال های پایانی دهه ١٩٨٠ آلمودووار و شخصیت های خلق شده توسط او که اکثراً دارای گرایش های هم جنس خواهانه و یا دو جنس خواهانه بودند، برای بسیاری از مردم جهان چهره هایی آشنا شدند. علاقه ویژه او به اعتراف های هوس آلود مردمی که پس از مرگ فرانکو، در اواخر دهه ١٩٧٠ پا به سن گذاشته اند، در این دهه به خلق کمدی های گزنده، گستاخانه، تکان دهنده و تاثیرگذار انجامید. او هم چون کارلوس سائورا، فیلمساز هم وطنش، رنگ های اصلی را به شکلی متظاهرانه به کار گرفت، بازیگران بسیاری را کشف و معرفی کرد و جنجال های فراوانی آفرید. و اینک در پایان قرن بیستم با همه چیز درباره مادرم به چنان بلوغ و خویشتن داری ای رسیده که در سینمای امروز اگر نایاب نباشد، لااقل کمیاب است.

برای رسوخ به قلب همه چیز درباره مادرم، نیاز به هیچ کلید خاصی نیست. فیلم به قدری باز و از نظر احساسی چنان قابل درک است که هر تماشاگری را به تحسین واخواهد داشت. اما برخوردی چنین ساده انگارانه هم با این فیلم روا نیست. چون همه چیز درباره مادرم با وجود ظاهر ساده اش، در باطن به دلیل روابط پیچیده . مدام در حال تغییر اشخاص داستان، فیلمی پیچیده محسوب می شود. فیلم های قبلی آلمودووار همیشه به خاطر شیطنت های دیوانه وارشان معروف بوده اند و همه چیز درباره مادرم هم از این قاعده مستثنا نیست.

آلمودووار که در گذشته با خلق شخصیت های عجیب و غریب برای اهدافی حماسی درگیر بوده، با فیلم جدیدش جهان بینی جدیدی را هم به نمایش می گذارد. او با انتخاب قالب ملودرام( و ارجاع های فراوانش به فیلم های شاخص این گونه در دهه ١٩٤٠) شخصیت هایی ملموس تر و انسانی تر خلق کرده و در واقع از ملودرام به عنوان وسیله ای برای خلق احساساتی عمیق تر استفاده کرده؛ البته در تلفیق با رویکردهای مدرن تر این ژانر، آن را گسترش داده و غنی هم کرده است. از آن جا که مسئله مرگ و زندگی نقشی کلیدی در ملودرام دارد، فیلم در بیمارستانی آغاز می شود که مانوئلا به عنوان هماهنگ کننده  پیوند اعضا در آن جا کار می کند. همه زندگی مانوئلا پسر نوجوانش استبان است که ارزو دارد نویسنده شود و در اشتیاق پی بردن به هویت پدرش می سوزد. همه مولفه های ملودرام( تصادف فرزند ناکام در شبی بارانی در مکانی خلوت) در فصل کشته شدن پسر وجود دارد، اما آشنایی زدایی آلمودووار از این عناصر باعث می شود این ملودرام بسیار واقعی جلوه کند؛ مثلاً با وقوع این حادثه تکان دهنده در زمان اندکی پس از شروع فیلم ، در حالی که تماشاگر نیز هم چون پدر نادیده استبان ، هنوز با او آشنا نشده است.

آلمودووار نیز مانند معدود کارگردانان غیر هالیوودی هم چون  مایک فیگیس و  پل تامس اندرسون، که ریشه در سنت فیلم های اروپایی دارند، در سال های پایانی قرن بیستم نگاهی متفاوت به خانواده می اندازد. موضوع خانواده جایگزین، تم اصلی آثار اندیشمند معاصر شده و اینک آلمودووار با همه چیز ... رنگی از زنانگی بر آن کشیده است. مانوئلا و پسر نوجوانش استبان با فاصله سنی هیجده سال می توانند خواهر وبرادر باشند. با از میان رفتن یکی از دو طرف این رابطه که در غیاب پدر نقش او را هم به گونه ای بر عهده داشته، مانوئلا راهی سفر می شود و در بارسلون به تدریج و بدون این که متوجه باشد، در عمل خانواده دومی برای خودش دست و پا می کند. رابطه او و خواهر رزا به گونه ای متعادل تر تکمیل و تبدیل به رابطه مادر( مانوئلا) و دختر( رزا) می شود. اتوبوسی به نام هوس هم مسافرانش را به این مجموعه اضافه می کند: هوما روخو و نینا کروز که آن ها نیز علاوه برآگرادو تبدیل به بخشی از زندگی مانوئلا می شوند. حلقه رابط این افراد، شخصیتی حقیقی – لولا – و شخصیت هایی مجازی( شخصیت های نمایش اتوبوسی به نام هوس یعنی بلانش، استلا و استنلی ) هستند که گاه فاصله میان این حقیقت و مجاز آن قدر محو و اندک است که به چشم نمی آید و باعث می شود حتی توهم نمایش در نمایش از میان برود. گویی صحنه اجرای نمایش تنسی ویلیامز، زندگی مانوئلا بوده و اصلا استلا خود اوست.

این دگرگونی روابط در وجود دیگران نیز شکل می گیرد. استبان متوفی تبدیل به پسر نداشته هوما روخو می شود و رزا نیز به شکلی مشابه تبدیل به مانوئلا می شود، چون رابطه ای همانند را با لولا از سر گذرانده و مانند او نام پسرش را استبان می گذارد.

استبان/لولا ، هم چون استنلی کوالسکی، نقش تخریب کننده ای در روابط میان زن ها دارد و بایستی از گردونه خارج شود. در فصل پایانی فیلم( تدفین رزا) یعنی وقتی که بالاخره زندگی مانوئلا شکلی به خود گرفته و هوما، آگرادو و رزا به خانواده واقعی او تبدیل شده اند، لولا پیدایش می شود. او نماد مجسم مرگ است؛ سیاه پوش، تکیه داده به عصا و تکیده مثل سایه و مانوئلا او را یک اپیدمی می خواند؛ اپیدمی ای که نمود جسمی اش انتقال ایدز به صورت مثبت به رزا و به شکل منفی و نهفته به استبان سوم است. راستی او چه دارد که با وجود هاله مخرب پیرامونش، زنانی که با او مرتبط بوده اند، نمی خواهند فراموشش کنند؟ جواب بسیار ساده است: زنانگی نهفته در وجود او که رابطه اش با دیگران را از حالت مذکر/ مونث خارج م یکند؛ به آن شکلی مونث/ مونث می بخشد و خواهرانه اش می کند. حتی آگرادو که با او هم چون یک خواهر رفتار کرده هم از گزندش در امان نبوده، اما او هم احساساتی متناقض نسبت به لولا دارد. لولا بهانه زیستن هر زنی می شود که سر راهش قرار می گیرد. جست و جو در پی اوست که پس از هجده سال دوباره به زندگی یکنواخت مانوئلا رنگی تازه می بخشد. مانوئلا در جریان جست و جو، بی آن که بداند، می آموزد که چه گونه در زندگی دوام بیاورد و محبت اش را از کسی به کس دیگر منتقل کند. هر چند در آغاز مقاومت می کند و به دلیل ترس از دست دادن دیگران نمی خواهد به کسی علاقه مند شود، ولی سرانجام رزا را به فرزندی قبول می کند.

تصادف و تقارن، شاهرگ اصلی فیلم است؛ اما اجرای محکم کارگردان و بازیگران این مسئله را جبران کرده است. در نتیجه در آغوش کشیدن ها، اشک ریختن ها و بحران های پی در پی درون فیلم در ترکیب با جدیت و آزادی، در کنار عشق آلمودووار به رنگ های درخشان و خالص، چهره ای باور پذیر و واقعی به آن می بخشد. شاید واژه بلوغ برای بسیاری خوش آهنگ نباشد، اما همه چیز درباره مادرم می تواند به بازگرداندن اعتبار این واژه کمک کند. برای اثبات این ادعا کافی است به ارجاع ها و بازنواخت آلمودووار از مایه های ثابت ملودرام های معروف مثل همه چیز درباره ایو، اتوبوسی به نام هوس و عروسی خون نگاه کنیم. مایه بازی در بازی و یکی شدن شخصیت های نمایش و انسان های واقعی نیز از دیگر نقاط قوت اثر است. مرز میان بازی و واقعیت هر لحظه مخدوش می شود، به خصوص وقتی استبان قبل از مرگش به فیلمی ویدیویی نگاه می کند که مادرش، مانوئلا، برای ترغیب اهدا کنندگان بالقوه اعضای بدن به این کار در آن بازی کرده است. لحظه ای استبان و تماشاگر در توهمی عجیب و تلخ و شیرین گرفتار می آیند. جدا از وجه پیش گویانه فیلم ویدیو( که نشان از پیموده شدن واقعی همین مراحل توسط مانوئلا در آینده ای نزدیک دارد) ، مخاطب می پندارد که مانوئلا درباره شوهر فرضی اش صحبت می کند؛ شوهری که در زندگی واقعی نیز در صحبت با فرزندش او را مرده تصویر می کند.

داستان همه چیز درباره مادرم لایه های فراوانی دارد و گوشه چشمی به مضمون اصلی فیلم های کارگردان معروف اسپانیا هم چون لوئیس بونوئل و فرناندو آرابال داشته؛ یعنی مذهب کاتولیک و اصل رنج و سرمستی توامان نهفته در مذهب که با خواندن اولین سطرهای کتاب موسیقی برای آفتاب پرست ها که مانوئلا به فرزندش هدیه کرده، یادآوری می شود:" آن گاه که خداوند هدیه ای به تو عطا می کند، تازیانه ای نیز در دستت می نهد. این تازیانه برای تنبیه خویشتن است." این مایه نیش و نوش در ساختار فیلم نیز جا می افتد و تماشار گاه نمی داند بخندد یا گریه کند. همین زیبایی شناسی درهم و برهم فیلم هم به خودی خود نوعی زیبایی است و پس زمینه مناسبی برای پیچیدگی احساسی داستان محسوب می شود؛ مانند صحنه تصادف که مانوئلا همه چیز دارد و هیچ ندارد. چتر رنگارنگ و بارانی قرمز او که لحظاتی قبل از تصادف القاء کننده حس شادمانی بود، پس از تصادف تماشاگر را وادار به سرزنش او می کند. هنگامی که می دود و روی پسرش خم می شود، چهره محو شده او را از نقطه نظر پسرش می بینیم و فریاد های اندوه بار و چهره اش را که اکنون در نقابی از مصیبت فراسوی زیبایی است و به نظر بس دور می آید؛ بازمانده بی ثمری از زندگی گذشته او.

 به جرات می توان گفت که این فیلم یک ملودرام کلاسیک هالیوودی است، اما دارای سبک است و حسی مستقیم و بی زمان در آن جاری است که تماشاگر را خلع سلاح می کند. این نیروی تراژدی های یونان باستان است که در محتوای زندگی مدرن امروز ارائه می شود و یک جمع بندی از قدرت بی پایان و محدودیت های عشق یک مادر است. اگر مانوئلا همواره متکی به محبت غریبه هاست، نقطه مقابل او در فیلم آگرادو است که ادعا می کند این نام را روی او گذاشته اند چون همواره سعی کرده زندگی اش را موافق طبع دیگران بسازد. او این کار را با غر زدن، غیبت کردن و گلایه های پیاپی انجام می دهد. اوج بازی او در این مسیر حضورش در صحنه تئاتر به جای هوما و نینا است تا تماشاگران را با صحبت کردن درباره مخارج بازسازی و درمان هر یک از اعضای بدنش سرگرم کند. تک جمله های او و سخنان تلخش نشان از بطالت ماجرایی دارد که شاهد آن هستیم، اما او چون برده ای بازیچه این بطالت و راضی است.

در این فیلم ، سبک داستان گویی آلمودووار به بهترین شکل آن مشاهده می شود، یعنی ترکیبی حیرت انگیز از اغراق و احساسات اصیل و واقعی که در قسمت های اولیه فیلم و جریان اهدای فلب استبان به مردی دیگر به وضوح شاهد آن هستیم. مانوئلا بر خلاف قانون به سراغ شخصی می رود که قلب استبان به او اهدا شده؛ صحنه ای که تماشاگر را فریب می دهد تا تصور کند که این قضیه به خط اصلی داستان تبدیل خواهد شد. اما چند هفته بعد که مرد از بیمارستان مرخص می شود، مانوئلا در پیش زمینه تصویر دیده می شود که از ورای عینکی تیره، غمگین به تماشا ایستاده است. او فقط می خواهد بداند که قلب پسرش کجا به تپش ادامه می دهد. مرد به سوی دوربین حرکت می کند تا اینکه درست وقتی دوربین هم تراز با قلب او قرار گرفته، تصویر سیاه می شود و تا پایان فیلم دیگر چیزی از او نمی شنویم. این روش آلمودووار است برای آرامش بخشیدن به ما و اطمینان بخشیدن به مانوئلا از این بابت که قلب استبان خانه ای امن یافته است.

همه چیز درباره مادرم فیلمی بالقوه غنی است و نیاز به هیچ استعاره ای ندارد. از دیدگاه روایی ، شخصیت های نامربوط به شیوه هایی عجیب با یکدیگر برخورد می کنند وآدم هایی سرد در نهایت گرمای دل خویش را بروز می دهند. از دیدگاه بصری نیز فیلم مانند نقش و نگارها و خطوطی که بر خلاف تمامی اصول در کنار هم قرار گرفته اند و با این حال جذاب و گیرا هستند. آلمودووار فیلمش را یه کسانی مثل بت دیویس، جنا رولندز و رومی اشنایدر و همه بازیگران زنی که نقش بازیگران زن را ایفا کرده اند، و به مادرش تقدیم کرده است. بزرگداشتی شایسته نثار مادران و زنانی بزرگ. آلمودووار امروز جایی میان ملودرام و سورئالیسم، طنز و احساست، گستاخی و پرده پوشی، جتمعه شناسی و فرد گرایی، فمینیسم و مرد سالاری و شاید بتوان گفت جایی میان داگلاس سیرک و لوئیس بونوئل ایستاده است.


پست های انتقالی

 (نظر بدهید.)  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: پست های انتقالی

 11:20 PM چهارشنبه، 26 مرداد هزار و سیصد و نود