معرفی فیلم های روز

 

 

کتاب خوان    The Reader

کارگردان: استیون دالدری. فیلمنامه: دیوید هر بر اساس کتاب برنهارد شلینک. موسیقی: نیکو موهلی. مدیر فیلمبرداری: راجر دیکنز، کریس منگس. تدوین: کلر سیمپسون. طراح صحنه: بریجیت بروخ. بازیگران: راف فاینس[مایکل برگ]، کیت وینسلت[هانا اشمیتز]، دیوید کراس[مایکل برگ جوان]، ژینت هاین[بریگیت]، برونو گانز[پروفسور روئل]، سوزانه لوتر[کارلا برگ]، آلیسا ویلمز[امیلی برگ]، فلوریان بارتولومی[تامس برگ]، فردریک بکت[آنگلا برگ]، ماتیاس هابیخ[پیتر برگ]. 124 دقیقه. محصول 2008 آمریکا، آلمان. نام دیگر: Der Vorleser. نامزد اسکار بهترین فیلمبرداری-بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-بهترین بازیگر زن نقش اصلی و بهترین فیلمنامه اقتباسی، نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری از اتحادیه فیلمبرداران آمریکا، نامزد جایزه بفتا برای بهترین فیلمبرداری-بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-بهترین فیلمنامه اقتباسی-بهترین بازیگر زن نقش اصلی، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل/وینسلت و نامزد 3 جایزه دیگر از مراسم منتقدان سینمایی رسانه ها، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل/وینسلت و نامزد جایزه بهترین بازیگر تازه کار.کراس از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، برنده جایزه گولدن گلاب بهترین بازیگر زن نقش اصلی و نامزد 3 جایزه دیگر، برنده جایزه سیه را برای جوانان/کراس از مراسم انجمن منتقدان لاس وگاس، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن سال از مراسم انجمن منتقدان فیلم لندن، نامزد جایزه ساتلایت برای بهترین بازیگر زن-بهترین کارگردانی-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه اقتباسی، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم اتحادیه بازیگران، نامزد جایزه بهترین فیلمنامه از مراسم فیلمنامه نویسان USC.

سال 1958، آلمان پس از جنگ جهانی دوم. مایکل برگ نوجوان با هانا اشمیتز که دو برابر سن وی را دارد، برخورد کرده و در مدتی کوتاه با هم رابطه عاشقانه پیدا می کنند. کشف علاقه هانا به شنیدن قصه هایی که مایکل از روی کتاب برای وی می خواند، باعث عمیق تر شدن رابطه آن دو می شود. اما یک روز هانا محل س ت خود را تخلیه کرده و ناپدید می شود. هشت سال بعد، مایکل دانشجوی رشته حقوق شده و استادش وی را به همراه دیگر شاگردانش برای تماشای محاکمه چند نفر از جنایت کاران جنگی نازی می برد. در دادگاه مایکل بار دیگر هانا را می بیند، ولی این بار لباس محکومان را به تن دارد. هانا که در زمان جنگ نگهبان بازداشتگاه بوده، متهم به همدستی در مرگ ده ها انسان است. همدستانش نیز برای خلاصی از مجازات های سنگین، نقش وی را در ماجرا پر رنگ تر جلوه می دهند. هانا بعد از امتناع از آزمون بررسی دست خط، اتهام را پذیرفته و به زندان ابد محکوم می شود. تنها مایکل از راز او باخبر است. ولی کوششی برای نجات وی نمی کند. اما مدتی بعد بسته ای به دست هانا می رسد...

چرا باید دید؟

استیون دیوید دالدری متولد 1961 دورست، انگلستان و فارغ التحصیل دانشگاه شفیلد؛ پیشینه ای درخشان در تئاتر دارد. دو بار جایزه لارنس اولیویر را دریافت کرده و جایزه تونی را برای کارگردانی نمایشنامه An Inspector Calls جی. بی. پریستلی به دست آورده است. اما تماشاگر ایرانی او را با دومین فیلمش-ساعت ها- می شناسد. در حالی که اولین فیلمش بیلی الیوت-درباره پسر 11 ساله یک معدنچی که استعدادی شگرف در زمینه رقص دارد- نه فقط موفق شده بود در گیشه درآمدی هنگفت کسب کند، بلکه سیلی از جوایز-از جمله نامزدی اسکار- را به سوی سازنده اش سرازیر کرده بود. فیلم دومش ساعت ها به دلیل اقتباس هنرمندانه اش از کتاب دیوید کانینگهام و سه شخصیت مونث آن-از جمله ویرجینیا ولف- با تحسین منتقدان و استقبال گرم تر جشنواره ها روبرو شد و اسکاری هم برای نیکول کیدمن به ارمغان آورد. با این چنین پیشینه ای از فیلمساز کم کار و گزیده کاری چون دالدری، کتاب خوان که بر اساس کتابی مشهور به همین نام نوشته پروفسور حقوق آلمانی و قاضی مشهور برنهارد شلینک ساخته شده، بایستی پیش از دیدن نیز کنجکاوی و اشتیاق هر سینما دوستی را تحریک کند.

کتاب خوان که در سال 1995 در آلمان منتشر شد، با مسائل مختلف نسل پس از جنگ آلمان سر و کار دارد که مهم ترینش را می شود هولوکاست(همه سوزی یهودیان) دانست. اما انگشت روی مسائل ریزی می گذارد که نمی شد در فردای جنگ جهانی دوم و آغاز محاکمات جنایتکاران نازی بر زبان راند. مردان و زنانی که با حرارت و اشتیاق به دنبال عدالت بودند، قادر به درک و تحلیل دقیق و از همه مهم تر انسانی مدارک و شواهد در دسترس نبودند. عدالت شان قربانی می خواست و کتاب خوان می خواهد بگوید همان طور که هانا اشمیتز خود را قربانی شرم خویش از بی سوادی می کند، کلیت مردم آلمان نیز برای رهایی از شرم تاریخی شان در همدستی حتی خاموش با هیتلر-چیزی که یکی از دانشجویان پروفسور روئل  به او می گوید- به سرعت قربانیانی یافته و همچون بز طلیقه با آنان رفتار کردند.  

برگردان 32 میلیون دلاری دالدری به ما می گوید نسل بعد از جنگ به دنبال بلاگران بود. نسلی که به نوبه خود بعدها برای رهایی از شرم شخصی و تاریخی اش کوشش هایی نه چندان جدی برای رهایی وجدانش صورت داد. مایکل برگ جوان شاهد محاکمه هانا اشمیتز می شود، ولی با وجود وقوفش بر رازی که افشای آن می تواند موجب رهایی اش شود، سکوت می کند. او نیز با تفکر توده ای همراه می شود و سال ها بعد با پر کردن نوارهای کاست از کتاب های مشهور ادبیات جهان با صدای خودش و فرستادن آنها به هانا در صدد تسکین وجدان خویش برمی آید. اما او نیز به سهم خود موجب نابودی انسانی به عنوان نماینده نسلی می شود که عشق را به وی ارزانی داشته بود. هانا در زندان می میرد، ولی مایکل سرانجام از اسارت در زندان شرم خود رهایی می یابد. دخترش را که با وی رابطه گرمی ندارد، به سر مزار هانا می برد تا با وی از زنی سخن بگوید که اولین قطرات شهد عشق را به کامش ریخته بود و هیچ کس نتوانست بعدها جای او را در زندگیش پر کند. دالدری به تماشاگرش می گوید که باید قبل از اینکه دیر شود، دست به کار شد. میراث معنوی خود را بازیافت، با مایه های ننگ گذشته عاقلانه کنار آمد و منکر میراث انسانی گذشتگان که در کتاب ها برای ما به جا گذاشته اند، نشد!

کتاب خوان در کنار موضوعی چنین مهم و تاریخی که از دیدگاه یک حقوق دان برجسته روایت شده، ستایشی از کتاب و کتابخوانی است. ستایش نامه ای برای ادیسه، هکلبری فین و آنتوان چخوف و بانو با سگ ملوس اش. و با چشم پوشی از گریم نه چندان خوب کیت وینسلت، یک بازی درخشان از وی را به نمایش می گذارد که می تواند او را به جایزه اسکار برساند. کتاب خوان یکی از بهترین فیلم های فصل است که تماشای آن برای هر جویای حقیقت ضروری است. گشودن رازهای سر به مهری که خیلی ها-از جمله خود ماها- شهامت رویارویی با آن نداشتیم!

ژانر: درام، عاشقانه، مهیج، جنگی.

سایت رسمی فیلم

 

میلک   Milk

کارگردان: گاس ون سنت. فیلمنامه: داستین لنس بلک. موسیقی: دنی الفمن. مدیر فیلمبرداری: هریس ساویدس. تدوین: الیوت گراهام. طراح صحنه: بیل گروم. بازیگران: شون پن[هاروی میلک]، امیل هیرش[کلیو جونز]، جیمز فرانکو[اسکات اسمیت]، جاش برولین[دان وایت]، ویکتور گربر[شهردار جورج ماس ه]، دنیس اوهارا[سناتور جان بریجز]، دیه گو لونا[جک لیرا]، اشلی تمپل[دایان فینستاین]، آلیسون پیل[آن کروننبرگ]، لوکاس گرابیل[دنی نیکولتا]. 128 دقیقه. محصول 2008 آمریکا. نامزد اسکار بهترین طراحی لباس-بهترین کارگردانی-بهترین تدوین-بهترین موسیقی- بهترین فیلم-بهترین بازیگر نقش اصلی مرد-بهترین بازیگر نقش مکمل مرد/برولین و بهترین فیلمنامه، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اصلی مرد-بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه از مراسم انجمن منتقدان بوستون، برنده جایزه انتخاب منتقدان برای بهترین گروه بازیگران-بهترین بازیگر نقش اصلی مرد و نامزد 6 جایزه دیگر از مراسم انجمن منتقدان فیلم رسانه ها، نامزد جایزه بهترین بازیگر-بهترین کارگردانی-بهترین موسیقی-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، نامزد جایزه بهترین تدوین از انجمن تدوینگران آمریکا، نامزد جایزه بهترین طراحی صحنه از اتحادیه طراحان صحنه، نامزد جایزه بفتا برای بهترین فیلم-بهترین بازیگر نقش اصلی مرد-بهترین چهره پردازی و بهترین فیلمنامه، نامزد جایزه بهترین طراحی لباس از مراسم اتحادیه طراحان لباس، نامزد جایزه بهترین کارگردانی از مراسم اتحادیه کارگردانان آمریکا، نامزد جایزه گولدن گلاب بهترین بازیگر نقش اصلی مرد، نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری-بهترین فیلمنامه اول-بهترین بازیگر نقش اصلی مرد و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد/فرانکو از مراسم روحیه مستقل، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد-بهترین کارگردان و بهترین فیلم سال از مراسم انجمن منتقدان فیلم لندن، برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از مراسم انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد/برولین از انجمن ملی منتقدان آمریکا، برنده جایزه بهترین بازیگر مرد-بهترین فیلم- بهترین بازیگر نقش مکمل مرد/فرانکو از مراسم انجمن منتقدان نیویورک، برنده جایزه استنلی کرامر و نامزد جایزه بهترین فیلم از مراسم PGA، برنده جایزه بهترین بازیگر از جشنواره پالم اسپرینگز، نامزد جایزه ساتلایت برای بهترین بازیگر نقش اصلی مرد-بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-بهترین موسیقی و بهترین فیلمنامه، نامزد جایزه بهترین بازیگر نقش اصلی و مکمل مرد از مراسم اتحادیه بازیگران، برنده جایزه بهترین بازیگر-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از مراسم انجمن منتقدان ساوث وسترن، نامزد جایزه بهترین فیلمنامه از اتحادیه نویسندگان آمریکا.

هاروی میلک، نیویورکی میانسال بعد از مهاجرت به سن فرانسیسکو تبدیل به فعال حقوق همجنس خواهان می شود. در سومین تلاش موفق می شود به عنوان یکی از اعضای شورای شهر برگزیده شود. این اولین بار در تاریخ آمریکاست که فردی همجنس خواه موفق به تصاحب شغلی دولتی در این سطح می شود.ولی یک سال بعد، او و شهردار شهر-جورج ماس ه- مورد سوء قصد دان وایت-یکی از اعضای سابق شورای شهر- قرار گرفته و کشته می شوند...

چرا باید دید؟

هاروی برنارد میلک(1978-1930) سیاستمدار آمریکایی و اولین همجس خواه آشکاری است که در ایالت کالیفرنیا به پستی دولتی دست یافت. میلک در زمینه حقوق همجنس خواهان فعالیت بسیار کرد و تاثیری عمیق در زندگی انسان های منطقه کاستروی سن فرانسیسکو گذاشت. حتی مرگش و دادگاهی که به دنبال آن برگزار شد بر قوانین کالیفرنیا و سیاست های شهری تاثیر فراوان به جا نهاد و بدیهی است که با چنین میراث گرانسنگی باید مقالات و کتاب های متعدد درباره وی نوشته شود. ولی جز فیلم مستند دوران هاروی میلک(1984) ساخته راب اپشتاین و برنده اسکار بهترین فیلم مستند همان سال، ردپای زیادی از وی در سینما یافت نمی شود.

میلک ساخته گاس ون سنت فیلمساز همجنس خواه و مستقل و صاحب سبک سینمای آمریکا، اولین فیلم بلند سینمایی درباره زندگی شخصی و سیاسی اوست و بعید نیست با توجه به زنده بودن بسیاری از همرزمان وی در آینده فیلم های دیگری درباره زوایای دیگر زندگی و مبارزان میلک ساخته نشود. اما سخن بر سر فیلم ون سنت است که خوشحالم اعلام کنم بر خلاف بسیاری از فیلم های او که دغدغه اش همجنس خواهان بود، با عنایت دقیقتش به شعار میلک و همقطارانش، فیلمی درباره حقوق بشر و برابری است. و اگر اغراق ندانید می خواهم آن را یکی از غرور آفرین ترین و برانگیزاننده ترین فیلم های این گونه در حال شکل گیری اعلام کنم.

شاید به همین خاطر باشد که هزاران نفر پذیرفتند به رایگان در فیلم حضور یابند، چون به ایده ها و آرمان های میلک باور داشتند. چون پذیرفته بودند و ما نیز باید بپذیریم که همجنس خواهان زن یا مرد، رنگین پوستان یا زنان در برابر اتوریته حاکم مردانه مسلح به اخلاقیات کپک زده قرن ها پیش تفاوتی با یکدیگر ندارند. پس مبارزه یکی است و آن رسیدن به حقوق برابر است. گذشتن از سد بی عدالتی هایی که زیر نام خدا و دین بر همنوع تحمیل می شود.

اما حسن بزرگ فیلم ون سنت در کنار بداعت های روایی اش، توجه به زندگی شخصی هاروی میلک است. زندگی نه چندان شادی که به ترک شدنش از سوی یکی از شرکای زندگیش و مرگ دیگری منتهی می شود. با این حال هاروی در گذر از این بحران های احساسی با درایت عمل می کند. زخم خورده است، ولی می داند او به عنوان جزیی از یک حرکت موظف است تا به این راه ادامه دهد. خودآگاهی اش و انگیزه هایش قابل احترامند و تماشاگر-و حتی قانون- او را در مرگ آخرین شریک زندگیش (که از روی حسادت و به خاطر دلبستگی شدید وی به کار خودکشی می کند) مقصر نمی داند. حکایت مبارزه طولانی هاروی میلک می تواند برای هر جوینده راه حقوق برابر میان انسان ها سرمشقی بی نظیر باشد. یقین دارم هنگام تماشای صحنه خروش خیابانی همجنس خواهان در شادی پیروزی متعاقب شان شریک خواهید شد!

در یک کلام: بهترن فیلم گاس ون سنت در یک دهه گذشته!

ژانر: زندگی نامه، درام.

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی فیلم

 

آقای بله/بله گو   Yes Man

کارگردان: پیتون رید. فیلمنامه: نیکلاس استولر، جرد پل، اندرو ماگل بر اساس کتاب دنی والاس. موسیقی: مارک اورت، لایل ورکمن. مدیر فیلمبرداری: رابرت دی. یئومن. تدوین: کریگ آلپرت. طراح صحنه: اندرو لوز. بازیگران: جیم کری[کارل آلن]، زوئی دشانل[آلیسون]، برادلی کوپر[پیتر]، جان مایکل هیگینز[نیک]، رایس داربی[نورمن]، دنی مسترسون[رونی]، ترنس استمپ[ترنس باندلی]، مالی سیمز[استفانی]، شون اوبراین[تد]، ساشا الکساندر[لوسی]، جان کاتران جونیور[تویید]، لویس گازمن. 104 دقیقه. محصول 2008 آمریکا، استرالیا.

کارل آلن که در بخش اعتبارات یک بانک کار می کند، زندگی یکنواختی را می گذراند. کار او از بام تا شام، گفتن نه به متقاضیان وام است. در بقیه ساعت روز نیز کار دیگری غیر از نه گفتن به دعوت دوستانش برای تفریح و در نتیجه تماشای تلویزیون در منزل ندارد. کارل به تمام معنا مردی است که به همه چیز "نه" می گوید و هیچ انتظاری از زندگی ندارد. ولی وقتی بر خلاف میل و اراده اش در یک سمینار شرکت می کند، زندگی یکنواختش به هم می ریزد. چون مجری سمینار، ترنس باندلی از شرکت کنندگان می خواهد تا زندگی شان را با گفتن "بله" های بیشتر تغییر داده و بهتر کنند. کارل در آغاز به این پیشنهاد به دیده شک می نگرد، ولی مدتی خود را به روند حوادث می سپارد و بعد از مدتی کوتاه، قدرت "بله" گفتن نهفته در وجود خویش را آشکار می کند. همین اتفاق باعث می شود تا زندگیش به شکلی دور از انتظار دستخوش تغییر شود. نه فقط ترفیع شغلی می گیرد، بلکه عشق هم به زندگیش راه پیدا می کند. کارل از آقای نه به آقای بله تبدیل شده، ولی کم کم این بله گفتن ها خود تبدیل به مایه دردسرهای تازه ای می شود...

چرا باید دید؟

پیتون رید متولد 1964 رالی، کارولینای شمالی با تلویزیون دانشجویی چاپل هیل کار خود را آغاز کرد. مدتی نیز در ایستگاه رادیوی دانشگاه مجری موسیقی پاپ بود و در همین دوران شروع به ساختن ویدیوکلیپ برای گروه The Connells کرد. در سال 1990 بعد از ساختن یک فیلم کوتاه وارد تلویزیون شد و قسمت هایی از سریال هایی چون بازگشت به آینده، The Weird Al Show، Mr. Show with Bob and David، Upright Citizens Brigade، Cashmere Mafia و Grosse Pointe را کارگردانی کرد. اولین فیلم بلندش را در سال 2000 با نام Bring It On کارگردانی کرد که جایزه تماشاگران جشنواره فیلم های کودکان و نوجوانان Zlín را به دست آورد. فیلم دومش فروشی معادل 20 میلیون دلار داشت، اما سومین کارش با نام جدایی نقطه اوج موفقیت مالی کارنامه او را رقم زد و آقای بله می رود که آن را تکرار کند(تا این لحظه 65 میلیون درآمد فقط در اکران آمریکا). که اگر جنین شود، پیتون رید موقعیتی مناسب در میان کمدی سازان فعلی به دست خواهد آورد، هر چند نقدهای مثبت زیادی نیز دریافت نکرده باشد.

بگذارید به شیوه ترنس باندلی مشق شب مان را بنویسیم:

آیا با تردید به تماشای آقای بله رفتید؟ بله.

آیا دلیل این تردید بازگشت جیم کری به گونه کمدی، پس از طبع آزمایی در چند فیلم ناموفق جدی بود؟ بله.

دلیل دیگر این تردید، حضور دوباره کری پس از یک دهه در فیلمی با شخصیت محوری شبیه به دروغ گو، دروغ گو بود؟ بله. 

ولی آقای بله بیشتر از آنچه تصورش را می کردید، مایه تفریح و خنده بود؟ بله.

آیا دلیل این موفقیت، جدا از طرز کمدی دیوانه وار فیلم، ایده ای بود که در زندگی واقعی به شما درباره راست گویی و دروغ گویی می داد؟ بله.

آیا فیلمنامه نویس ها فقط ایده 6 ماه متمادی بله گفتن نویسنده انگلیسی دنی والاس را گرفته و بقیه کتاب او را دور ریخته اند؟ بله.

و به جای آن فیلم را با صحنه هایی مثل پرش با بانجی توسط جیم کری و استفاده از قابلیت های صورت کش سان او پر کرده اند؟ بله.

با این حال فیلم موفق می شود گلیم خودش را به خاطر سوژه سرشار از زندگی و نوع نگاهش در کنار انتخاب بازیگر هوشمندانه اش از آب بیرون بکشد؟ بله.

آیا رایس داربی بازیگر نقش نورمن که نقش مدیر احمق سریال پرواز کنکورد را copy و در نقش مدیر بانک احمق آقای بله  pasteکرده ، بامزه ترین کمدینی است که این اواخر از زلاند نو بیرون آمده؟ بله.

با وجود موفق بودن آقای بله، بعضی از شوخی هایش لوس و بی نمک شده اند؟ بله.

صحنه رابطه جیم کری با زنی مسن بیشتر از کمدی های جیم کری به صحنه ای از کتاب های چاک پالاهینوک(نویسنده باشگاه مشت زنی) شبیه تر است؟ بله.

شوخی های مربوط به عروس اینترنتی ایرانی بی تعارف نژاد پرستانه است؟ بله.

با وجود اینها، آقای بله یادآور روزهای خوش گذشته جیم کری است؟ بله.

پس با خریدن بلیط تماشای این فیلم یا دی وی دی آن به خندیدن بله بگویید!

ژانر: کمدی.

سایت رسمی فیلم

 

جعبۀ پاندورا    Pandora'nın Kutusu

کارگردان: یشیم اوستا اوغلو. فیلمنامه: سلما کایگیسیز، یشیم اوستا اوغلو. موسیقی: ژان-پی یر ماس. مدیر فیلمبرداری: ژاک بس. تدوین: فرانک ناکاچی. طراح صحنه: اچ. اف. فارسی، الیف تاشچی اوغلو، سردار یلماز. بازیگران: دریا آلابورا، ئوول آو ان، تایفون بادم سوی، تسیلا چلتون، عثمان سونآنت، اُنور ئونسال. 114 دقیقه. محصول 2008 ترکیه، فرانسه، آلمان، بلژیک. نام دیگر: Pandora's Box . برنده جایزه صدف طلایی و بهترین بازیگر زن/تسیلا چلتون از جشنواره سن سباستین.

دو خواهر و یک برادر که در محلات مختلف استانبول ساکن هستند، زندگی و مشکلاتی متفاوت با یکدیگر دارند. در سومین و چهارمین دهه های زندگی خود به سر می برند. به طبقات میانی جامعه تعلق دارند و ارتباط چندانی با یکدیگر ندارند. تا اینکه یک روز تلفنی از روستای زادگاه شان در منطقه غرب دریای سیاه هر سه را کنار هم گرد می آورد. مادر پیرشان نصرت خانم گم شده و ناچار هر سه نفر سراسیمه و با عجله برای یافتن مادرشان به راه می افتند. ولی در طول این سفر زخم های کهنه سر باز می کند . آنها موفق می شوند مادرشان را یافته و با خود به استانبول ببرند. ولی در آنجا درمی یابند که مادر به آلزایمر مبتلا شده است. تنها کسی که غمخوار نصرت خانم است، مراد پسر یاغی نسرین دختر بزرگ خانواده است و تصمیم دارد تا آخرین آرزوی نصرت خانم را که مردن در پای کوه های زادگاهش است، برآورده کند....

چرا باید دید؟

یشیم اوستا اوغلو به واسطه معرفی فیلم قبلی اش-در انتظار ابرها- و مصاحبه اش درباره همین فیلم در همین صفحات برای خوانندگان نامی آشناست. شناخته شده ترین و صاحب سبک ترین زن فیلمساز ترکیه که در پشت اغلب آثارش تهیه کننده ای ایرانی به نام بهروز هاشمیان[تهیه کننده سگ کشی] ایستاده است. از اوستا اوغلو فیلم های سفر به سوی خورشید و در انتظار ابرها بخت نمایش در جشنواره فجر را یافته اند و این آخری نیز قرار است امسال به نمایش در آید. دغدغه اصلی اوستا اوغلو مانند بسیاری از کارگردان های مولف ترکیه مسئله هویت است و جست و جوی آن که گاه در قالب فیلم های جاده ای ظاهر می شود. البته اوستا اوغلو مسائل سیاسی را نیز هرگز از نظر دور نمی دارد و هویت برای او از سیاست جدا نیست.

جعبۀ پاندورا چهارمین فیلم بلند اوستا اوغلو است و بر خلاف فیلم های پیشین وی در نگاه نخست درامی خانوادگی و جاده ای دیده می شود. ولی وقتی تک تک شخصیت های شکل دهنده این خانواده به دقت مورد مطالعه قرار گرفته و تصویر می شوند، خود را با حکایت انسان هایی روبرو می بینیم که سخت در تلاشند تا با جامعه مدرن پیرامون خود هماهنگ شوند و به همین دلیل مشکلات آنها، در واقع همان مشکلات جامعه پیرامون است. گرایش های واضح اوستا اوغلو در فیلم های پیشین اش این بار جای خود را به دغدغه های انسانی تر داده، البته این به آن معنا نیست که فیلم های پیشین وی از این دغدغه ها خالی بوده اند. چون نکات مشترک میان جعبۀ پاندورا و فیلم های قبلی از جمله معضل زبان و تلاش او برای نمایش موضوع های جهان شمول چون بیگانگی و تنهایی به راحتی قابل مشاهده است.

اوستا اوغلو استاد نمایش این موضوع هاست و این بار هم به شکلی چشمگیر آنها را تصویر می کند. افرادی منسوب به طبقه متوسط بدون اینکه متوجه باشند، گرفتار انزوا شده اند. و زمانی که شروع به شناخت و رویارویی با این بیگانگی و تنهایی می کند، جعبۀ پاندورا گشوده می شود...

حال باید با دردها و آلام خود کنار بیایند. زندگی این افراد با مشکلات فراوان در زمینه ارتباط و رفتار متقابل آکنده است و حالا مجبور به رویارویی با این زندگی سترون هستند. آنها درون موقعیتی آچمز دست و پا می زند. ولی ناراحت نباشید. از درون جعبه پاندورا فقط شر بیرون نیامده است و مانند امید باقیمانده در ته آن،  فیلم اوستا اوغلو آدمی را به اندیشیدن و دوست داشتن دیگر انسان ها هم سوق می دهد. اما اگر قادر به رویارویی صادقانه با  معضل هایتان نیستید، تماشای آن سخت خواهد بود!

* جعبه پاندورا در اساطیر یونانی به ظرف بزرگی گفته می شود که توسط پاندورا حمل می شد و حاوی تمام بیماری ها، بدبختی ها و شومی ها بود که کنجکاوی پاندورا در باز کردن جعبه سبب شد تا این بلایا دامنگیر انسان ها شود. تنها امید در جعبه باقی ماند تا تسلای نوع بشر گردد. اصطلاح جعبه پاندورا از سوی فمینیست ها نیز به کار گرفته شده و تعابیری فمینیستی هم یافته است، چون پاندورا هر چه باشد به گواه اساطیر یونان نخستین زن روز زمین بود و برای مجازات پرومته که با انسان ها دوستی می کرد از گل آفریده شده بود. اما پرومته او را نپذیرفت و پاندورا به ازدواج برادر وی در آمد.   

ژانر: درام، جاده ای، رازآمیز.

سایت رسمی فیلم

 

دل مرکب/اینکهارت     Inkheart

کارگردان: ایان سافتلی. فیلمنامه: دیوید لیندسی آبیر بر اساس داستانی از کورنلیا فانکه. موسیقی: خاویر ناوارت. مدیر فیلمبرداری: راجر پرات. تدوین: مارتین والش. طراح صحنه: جان بیرد. بازیگران: برندان فریزر[مورتیمر فولچارت]، الیزا بنت[مگی فولچارت]، پل بتانی[داست فینگر]، اندی سرکیس[کاپریکورن]، جیم برادبنت[فنوگلیو]، هلن میرن[الینور لوردان]، رافی گاورون[فرید]، سیه نا گیلروی[ترز فولچارت]، لزلی شارپ[مورتولا]، مت کینگ[کاکرل]، جمی فورمن[باستا]، جنیفر کانلی[روکسان]، مارنیکس ون دن بروک[شدو/سایه]، استیو اسپیرز[فلت نوز]،جسی کیو[نیمف/حوری]، آدام باند[شاهزاده]، ترزا سربووا[راپونزل]. 106 دقیقه. محصول 2008 آلمان، انگلستان، آمریکا. نام دیگر: Ink Heart، Tintenherz. 

مگی 12 ساله مانند پدرش مورتیمر یک کتابخوان حرفه ای و صاحب توانایی شگرفی چون اوست. پدر و دختر قادرند در صورت خواندن کتاب با صدای بلند، شخصیت های آن را به دنیای واقعی بیاورند. این توانایی می تواند باعث دردسرهایی هم بشود، چون در مقابل هر شخصیتی که از کتاب ها به دنیای واقعی منتقل شود یکی نفر سر از داخل دنیای کتاب ها می آورد. تا اینکه یک روز، مورتیمر و مگی کتابی به نام دل مرکب در مغازه فروش کتاب های دست دوم پیدا می کنند که داستانی از دوران پر راز و رمز و آکنده از موجودات افسانه ای قرون وسطی را روایت می کنند. مورتیمر ابتدا یافتن کتاب را باور ندارد، چون این همان کتابی است که سال ها قبل همسر او و مادر مگی به داخل آن کشیده شده است. ولی سرانجام پیدا کردن کتاب را باور کرده و نقشه ای برای بیرون کشیدن همسرش طرح می کند. ولی نقشه هایش با دزدیده شدن مگی توسط یکی از شخصیت های سیاه دل دل مرکب به نام کاپریکورن به هم می خورد. کاپریکورن در ازای آزاد کردن مگی از مورتیمر می خواهد تا دیگر شخصیت های شرور کتاب ها و چیزهای دیگر را به دنیای واقعی بیاورد. ولی مورتیمر نه فقط خواستار آزادی و نجات همسر و دختر خود است، بلکه تصمیم دارد کاپریکورن و همه شخصیت های شرور را به میان صفحات کتاب بازگرداند...

چرا باید دید؟

ایان سافتلی متولد 1958 لندن و فارغ التحصیل کالج کوئینز کمبریج است. کارگردانی را با کار در زمینه تئاتر در دوران تحصیل آغاز کرد و ستایش ها کسب کرد. اولین فیلمش Backbeat به سال 1994 نیز ورودی چشمگیر به عالم سینما برایش رقم زد. فیلم دومش هکرها به دلیل موضوعش مورد توجه قرار گرفت، اما اقتباس اش از کتاب هنری جیمز به نام بال های کبوتر بود که او را صاحب شهرتی فراگیر کرد. اولین فیلم هالیوودیش کی-پکس نیز با موفقیت همه جانبه همراه بود. اما چهار سال بعد ساختن شاه کلید/کلید اسکلت در مایه فیلم های ترسناک باعث کم قدر شدن وی گردید و سکوتی سه ساله را هم به دنبال آورد. فیلم فعلی که در مغایرت ژانری با آثار پیشین او قرار دارد، برای نوجوانان ساخته شده و قرار است یکی از حلقه های زنجیر طولانی اقتباس از آثار ادبی این چنینی باشد. یکی مثل ارباب حلقه ها، هری پاتر و .... که توسط نویسنده ای شناخته شده و موفق به نگارش در آمده است: بانو کورنلیا کارولاین فانکه، نویسنده 51 ساله آلمانی تبار که بارها موفق به دریافت جایزه برای تالیف کتاب های کودکان شده است. مشهورترین کتاب های او سه گانه  Inkworld هستند که اینکهارت (2004) اولین بخش آن به شمار می رود و تردید نداشته باشید که دو جلد بعدی به نام های اینک اسپل/طلسم مرکب(2006) و اینک دث/مرگ مرکب(2008) هم به زودی به فیلم برگردانده خواهد شد.

فیلم 30 میلیون دلاری سافتلی با وجود تغییرات زیادی که در قصه مورد اقتباس خویش داده و شخصیت هایی را هم به آن اضافه کرده، فیلمی جذاب و تماشایی است. می شود گفت افسون خویش را مدیون همان چیزی است که کتاب خوان هم وامدار آن است، یعنی لذت خواندن کتاب و زیستن در دنیایی ذهنی که نویسنده خلق کرده و خواننده آن را بازآفرینی می کند. یک ستایش نامه از کتابخوانی، آن هم در زمانه ای که اینترنت و تلویزیون مجالی برای نسل جوان باقی نگذاشته تا مطالعه کنند. فیلمی که با وجود ظاهر کمی پریشانش، نیت خوبی در پشت آن قرار دارد که آن را قابل بخشش جلوه می دهد. البته از ستایش قصه مشهور جادوگر شهر اُز که دارد تبدیل به یک سنت می شود، هم چشم پوشی نمی کند!

ایان سافتی خیلی خوب موفق می شود ژانرهایی چون اکشن را با فانتزی ترکیب و از کمدی به درامی خانوادگی گذر کند. اما برگ برنده اش صحنه های مخوف پایانی فیلم است که نمره قبولی را برایش فراهم می کند. دل مرکب/اینکهارت برای کارنامه پر افت و خیز و رنگارنگ(از نظر ژانری) او اگر زایشی تازه را تدارک نبیند، لااقل پس رفت نیز محسوب نمی شود. ساخته شدن فیلمی درباره قدرت و اهمیت تخیل و کتاب خواندن در زمانه ما شاید چیز تازه ای نباشد، اما روایت آن به گونه ای متواضعانه و دور از هری پاتر بازی نقطه قوت و تمایز آن به شمار می رود!

شما را به تماشای مجمع اکثر قهرمان قصه های کودکی تان دعوت می کنم، از راپونزل تا شنل قرمزی بگیرید تا علی بابا و میمون های پرنده و تک شاخ... رضایت کودکان، نوجوانان و حتی شما بزرگ ترهای عزیز، تضمین می شود!

ژانر: ماجرایی، خانوادگی، فانتزی.

سایت رسمی فیلم    

 

بولت     Bolt

کارگردان: بایرون هاوارد، کریس ویلیامز. فیلمنامه: دان فوگلمن، کریس ویلیامز. موسیقی: جان پاول. تدوین: تیم مرتنز. طراح صحنه: پل ای. فلیکس. بازیگران(فقط صدا): جان تراولتا[بولت]، میلی سایروس[پنی]، سوزی اسمن[میتنز]، مارک والتون[رینو]، ملکوم مک داول[دکتر کالیکو]، جیمز لیپتون[کارگردان]، گرگ گرمان[کارگزار]، دیدریش بادر[گربه کهنه کار]، نیک سواردسون[بلک]، کلوئی مورتز[پنی جوان]، رندی ساویج[شرور]، کری والگرن[میندی]، گری دلیزل[مادر پنی]. 103 دقیقه. محصول 2008 آمریکا. نام دیگر: American Dog. نامزد اسککار بهترین فیلم انیمیشن، نامزد 5 جایزه از مراسم Annie، نامزد انتخاب منتقدان بهترین انیمیشن سال و بهترین آواز از مراسم منتقدان فیلم رسانه ها، نامزد جایزه بهترین انیمیشن از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، نامزد جایزه گولدن گلاب بهترین انیمیشن و بهترین آواز، نامزد جایزه بهترین فیلم انیمیشن از مراسم PGA، نامزد جایزه ساتلایت بهترین انیمیشن.

سگی به نام بولت که تمام عمرش را همراه صاحبش پنی، با بازی در سریالی تلویزیونی در نقش یک ابر قهرمان سپری کرده، خود را دارای نیروهای خارق العاده می داند. تا اینکه یک روز، بعد از پایان فیلمبرداری در حالی که تصور می کند پنی توسط چهره منفی سریال دزدیده شده، اشتباهاً سر از خارج استودیو و شهر نیویورک در می آورد. در آنجا با گربه خیابانی مونثی به نام میتنز و موشی به اسم رینو آشنا می شود. آشنایی با این دو و زندگی در شهر به وی می آموزد که صاحب قدرت های خارق العاده نیست و زندگی عادی با آنچه در استودیو می گذرد، تفاوت بسیار دارد. همزمان در هالیوود، پنی که از گم شدن سگ محبوبش به شدت غمگین شده، از سوی مسئولان تحت فشار گذاشته می شود که فیلمبرداری را با سگی شبیه بولت ادامه دهد. بولت نیز که خواهان بازگشت است، به زودی با علاقمند شدن به میتنز خود را بر سر دو راهی می بیند. حال او باید میان پنی و میتنز یکی را انتخاب کند....

چرا باید دید؟

بولت اولین تجربه ساخت فیلم بلند زوج انیماتور بایرون هاوارد و کریس ویلیامز است. هر دو در پروژه های مهمی چون مولان، لیلو و استیچ، جوجه کوچولو، پوکاهانتاس، عادت تازه امپراطور و برادر خرس حضور داشته و تجربه اندوخته اند و بیهوده نیست که سکان هدایت پروژه ای 150 میلیون دلاری به آنها سپرده شده است. البته بولت بیشتر از آنکه فیلمی متعلق به آنها باشد، پروژه ای از دیزنی است. تنها تفاوتش با نمونه های قبلی استفاده از تکنیک CGI و شوخی با تصاویر آشنای تماشاگر امروز است. ولی در مورد بولت چه چز دیگری می شود گفت؟

متاسفانه فیلم هایی چون بولت یا وال. ئی. با کمک حیوانات و روبات ها موفق شده اند حال و هوایی انسانی تر از فیلم های زنده خلق کنند و می شود آن را نشانه ای بر آغاز عصر تازه ای از فیلم های انیمیشن-حتی عصر طلایی انیمیشن هالیوودی- نام داد. خیلی مبالغه آمیز شد، نه؟

شاید برای نوشتن این حرف ها زود باشد، پس در این صورت بیایید درباره سگ و گربه ای که نقش های اصلی فیلم به عهده آنهاست، به شکلی متفاوت صحبت کنیم و ببینیم آیا توانسته ایم به ورای ظاهر جاده ای یک فیلم کارتونی که کلیشه های ابدی سگ و گربه را به کار گرفته، دست پیدا کنیم:

سگ ها جزئی از دنیای خیال ما هستند و گربه ها بخشی از دنیای واقعی.

سگ ها جدا از دوستی صادق، یک منجی هم می توانند باشند. ولی گربه ها حیواناتی نمک نشناس هستند که بعضی وقت ها گرفتارشان می شویم.

سگ ها می تواند با انداختن نگاهی معصومانه لقمه را از دستان شما خارج کنند، ولی گربه ها باید برایش بجنگند.

رنگ سگ ها به شکلی نمادین روشن(سفید) و رنگ گربه ها تاریک(سیاه) است، گربه سیاه بدشانسی ولی سگ سیاه موفقیت می آورد.

سگ ها خیال پردازند، احساسات شان قوی و توام با هوشمندی است، و در زمینه دوست داشتن و دوست داشته شدن صاحب توانایی هستند. گربه ها باهوشند، این هوش خصلتی شیطانی دارد.

سگ ها بازیگر مادرزاد هستند، گربه ها روحیه هنرمندانه دارند و بیشتر از این که خود به هنر بپردازند، الهام بخش دیگران هستند.

سگ ها دل شان برای صاحب شان تنگ می شود و گربه ها برای آزادی.

دنیای سگ ها اگر به یک خانه منحصر نباشد، باز هم خانه است. ولی دنیای گربه ها کوچه هاست. سگ ها به محض ورود به خانه ای جدید بلافاصله به آن خو می گیرند، اما گربه ها شروع به گشت و گذارهای رازآمیز و کشف سوراخ سنبه های آن می کنند.

سگ ها همیشه صادقند، ولی گربه ها دست بالا نسبت به خودشان صداقت دارند.

سگ ها فیلم داستانی/انیمیشن هستند و گربه ها فیلم مستند.

ولی.... بولت در ورای این حرف ها که به شوخی و جدی زدیم، بازپرداخت کمیک و انیمیشن شاهکار هوشمندانه پیتر ویر-نمایش ترومن- و دعوتی است به واقعیت و کشف آن، البته نه مثل فیلم ویر به هر قیمتی، که هرگز نمی تواند پس زمینه یک محصول دیزنی باشد. بولت تا نیمه ژانویه بیش از 110 میلیون دلار در گیشه آمریکا درآمد داشته، که با توجه به برخورد شدیداً مثبت منتقدان آمریکایی، بازاریابی مناسب و بازی ویدیویی ساخته شده بر اساس آن، بی تردید بر آن افزوده خواهد شد. ولی شخصاً دلیل موفقیت آن را استفاده از موسیقی و آواز مناسب و ریتم تندش می دانم. صدای تروالتا هم بی تاثیر نیست!

ژانر: انیمیشن، کمدی، خانوادگی، فانتزی.

سایت رسمی فیلم  

 

افسانه دسپرو    The Tale of Despereaux

کارگردان: سام فل، رابرت استیونهگن. فیلمنامه: گری راس بر اساس داستان سینمایی ویل مک راب، کریس ویسکاردی و کتابی از کیت دی کامیلو. موسیقی: ویلیام راس. مدیر فیلمبرداری: براد بلکبورن. تدوین: مارک سولومون. طراح صحنه: ایوجنی توموو. بازیگران(فقط صدا): ماتیو برادریک[دسپرو]، داستین هافمن[روسکورو]، اما واتسون[شاهزاده پیا]، تریسی اولمن[میگری ساو]، کوین کلاین[آندره]، ویلیام اچ. میسی[لستر]، استنلی توچی[بولدو]، کیاران هیندز[بوتیچلی]، رابی کالترین[گرگوری]، تونی هال[فورلاف]، فرانسیس کانروی[آنتوانت]، فرانج لانجلا[شهردار]. 90 و 93 دقیقه. محصول 2008 انگلستان، آمریکا. نامزد جایزه بهترین کارگردانی-بهترین موسیقی-طراحی صحنه و استوری برد از مراسم Annie، نامزد جایزه بهترین انیمیشن از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، نامزد جایزه ساتلایت بهترین فیلم انیمیشن.

سال ها سال قبل، در سرزمینی با زیبایی هوش ربا، انسان ها غرق در شادی و خوشبختی زندگی می کردند. تا اینکه یک روز به دنبال واقعه ای دور از انتظار، دل پادشاه این سرزمین می شکند. شاهزاده اسیر اندوه و مردم دستخوش نا امیدی می شوند. زندگی دیگر روال سابق را ندارد، البته تا وقتی که دسپرو متولد شود. موشی کوچک با گوش هایی بسیار بزرگ که از تمام موش ها جسورتر است. از چاقو، تله موش و گربه نمی ترسد و بسیار هم کنجکاو است، چون از لحظه تولد شروع به گشتن و یافتن کرده و می خواهد از هر چیز سر در بیاورد. از طرف دیگر عطشی سیری ناپذیر به ماجرا و هیجان او دیده می شود و همین باعث می شود تا یک روز سر از کتابخانه شاهی در آورد. در آنجا خواندن را یاد گرفته و کتاب ها او را به دنیاهای تازه ای رهنمون می سازند. دنیایی که در آن شوالیه ها عازم مبارزه با اژدها هستند تا شاهزاده خانم های اسیر را نجات دهند. دسپرو که خود را در عالم خیال شوالیه می پندارد، یک روز با شاهزاده پیا آشنا می شود که بعد از فوت مادرش دچار افسردگی شدید شده است. واقعه ای که سبب می شود دسپرو قوانین را زیر پا گذاشته و با انسان ها صحبت کند. ولی فرجام این کار تبعید دسپرو است. اما آشنایش با روسکورو زندگی یکنواخت تبعید را برای دسپرو عوض کرده و او را به درون ماجرایی پرتاب می کند که تا پیش از آن فقط در کتاب ها خوانده بود....

چرا باید دید؟

سام فل و  رابرت استیونهگن از انیماتورهای شناخته شده امروز هستند. البته این اولین تجربه کارگردانی استیونهگن است، ولی سام فل یک فیلم تلویزیونی و دو فیلم کوتاه دیگر به همراه انیمیشن بلند Flushed Away را در کارنامه دارد. Flushed Away که از گران ترین انیمیشن های سال های اخیر بود، با وجود موفقیت نه چندان درخشانش در گیشه آمریکا، خللی به ادامه کار فل وارد نکرد. البته از میزان بودجه افسانه دسپرو هم اطلاع دقیقی در دست نیست، اما فروش 50 میلیون دلاری آن -تا اوایل ژانویه 2009- هم بدون شک قادر به تامین هزینه هایش نمی تواند باشد.

انیمیشن رایانه ای افسانه دسپرو بر اساس کتابی چهار قسمتی و محبوب به نام The Tale of Despereaux: Being the Story of a Mouse, a Princess, Some Soup, and a Spool of Thread (2003) ساخته شده  و تفاوت هایی جزیی در شخصیت پردازی و نحوه روایت قصه اش با آن دارد. اما موفق شده نظر نویسنده و منتقدان آمریکایی را جلب کند. سفر شخصی موشی که می کوشد همچون اصیل زادگان رفتار کند و روحیه شوالیه ها را دارد، در نگاه اول به دلیل ریخت ناموزونش یادآور دیگر انیمیشن دریم ورکز-شرک- است. ولی بر خلاف شرک که قصد داشت نشانگان آشنای قصه های پریوار را زیر و رو کند، افسانه دسپرو فیلمی به غایت متعارف-حتی فولکلوریک- است که از فرهنگ سلتی و نشانگان آن بسیار سود می برد. چیزی که باعث می شود با مراجعه به نشانه های آشنای قصه و ریخت شناسی قهرمان، حسی نوستالژیک به افسانه های کهن نیز در آن پیدا کنیم. حسی که با تلاش سازندگان فیلم در خلق فضایی شبیه به آثار برادران گریم مشهودتر شده و همین می تواند باعث دافعه نزد خردسالان شود.

و بر عکس، حال و هوایی مالیخولیایی اش-به خصوص در صحنه های تنهایی شاهزاده خانم پیا- و پرداخت شخصیت هایش، برای نوجوان ها و حتی بزرگ ترها[مخصوصاً با اصرار سازندگانش در وفادار بودن به زبان شعرگونه منبع اقتباس آن] بسیار جذاب تر است. چون همین زبان مانع از دنبال کردن قصه مهیج و دارای ریتم سریع آن توسط خردسالان می شود. به همین خاطر می شود به اتکا به همین دلایل و استفاده نویسنده و سازندگان آن از موتیف های شرقی و زیرساخت فلسفی اش، انیمیشنی بسیار جذاب برای بزرگسالان ارزیابی کرد. پس اگر شما نیز جزو بزرگسالانی هستید که هنوز تماشای کارتون را دوست دارند، از شنیدن افسانه دسپرو  با صدای بانو سیگورنی ویور غافل نشوید!

توصیه ایمنی: از آوردن بچه ها خودداری شود!

ژانر: ماجرایی، انیمیشن، کمدی، خانوادگی، فانتزی.

سایت رسمی فیلم


عمومی

  نظرات 2  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: عمومی

 3:28 AM پنجشنبه، 10 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت

معرفی فیلم های روز

 

 

معضل بادر ماینهوف    

Der Baader Meinhof Komplex

کارگردان: یولی ادل. فیلمنامه: برند ایشینگر، یولی ادل بر اساس کتابی از اشتفان اوست. موسیقی: پیتر هیندرتور، فلوریان تسلوف. مدیر فیلمبرداری: راینر کلاوسمان. تدوین: الکساندر برنر. طراح صحنه: برند لپل. بازیگران: مارتینا گدک[اولریکه ماینهوف]، موریتز بلیبترو[آندریاس بادر]، یوهانا وکالک[گودرون انسلین]، برونو گانز[هورست هرولد]، نادیا اوهل[بریگیته موهنهاوپت]، یان یوزف لیه فرس[پیتر هومان]، اشتیپه ارکگ[هولگر مینز]، نیلز-برونو اشمید[یان کارل راسپه]، وینزنز کیفر[پیتر یورگن بوک]، سیمون لیخت[هورست ماهلر]، الکساندرا ماریا لارا[پترا شلم]، هانا هرتزسپرونگ[سوزانه آلبرخت]، تام شیلینگ[یوزف بوخمان]، دانیل لوماش[کریستین کلار]، سباستین بلومبرگ[رودی دوتچکه]، آنا تالباخ[اینگرید]، کاترینا ویکرنگل[آسترید پرول]، انیکا کوهل[ایرمگارد مولر]. 150 و 180 دقیقه. محصول 2008 آلمان، فرانسه، جمهوری چک. نام دیگر: La Bande à Baader، The Baader Meinhof Complex. نامزد جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان از مراسم بفتا، نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم گولدن گلاب.

دهه 1970، آلمان. بعد از به خشونت کشیده شدن مراسم استقبال از محمدرضا شاه پهلوی توسط مخالفان و پلیس آلمان که با کشته شدن دانشجویی به نام بنو اوهنسبرگ پایان می پذیرد، اولریکه ماینهوف روزنامه نگار که نامه ای در مخالفت با سیاست های شاه نوشته، پس از جدایی از شوهر خیانتکارش علاقمند به اقدامات رادیکالیسیتی شده و به همراه گودرون انسلین در نقشه فراری دادن آندریاس بادر شرکت می کند. این کار سبب می شود تا پلیس آلمان برای یافتن وی و دیگر اعضای گروهی که خود را فراکسیون ارتش سرخ(Rote Armee Fraktion - RAF)می نامند، جایزه تعیین کند. اعضای گروه عازم اردن شده، پس از آموزش و مسلح شدن توسط فلسطینی ها به آلمان بازمی گردند. هدف آنها ایجاد رعب و هراس در دل سیستم شکننده دموکراتیک کشور از طریق بمب گذاری و سوء قصدهای متعدد و مبارزه با تمامی مظاهر سرمایه داری است. اقدامات خشونت بار آنها باعث می شود تا عملیاتی گسترده برای دستگیری آنها در سرتاسر آلمان به اجر درآید. به زودی با کشته و دستگیر شدن اعضای اصلی گروه از جمله اولریکه ماینهوف و آندریاس بادر، باقیمانده اعضا دست به عملیات خشونت آمیزتری از جمله گروگان گیری و هواپیما ربایی با هدف آزادسازی آنها می زنند. ولی دولت و پلیس آلمان به هیچ وجه قصد معامله با تروریست ها را ندارد ...

چرا باید دید؟

نماینده کشور آلمان در مراسم اسکار امسال برای انتخاب بهترین فیلم خارجی فیلمی است درباره داغ ترین بحث روزگار ما یعنی تروریسم!

این به خودی خود می تواند محرک خوبی برای داوران جهت اعطای جایزه به این فیلم باشد، چون به هر روی محصول کشوری است که تجربه دردناک و دست اولی از بزرگ ترین وقایع تروریستی قرن گذشته-از جمله ماجرای المپیک مونیخ و همین عملیات بادر ماینهوف- را پشت سر گذاشته است. اما اگر این فیلم بتواند جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را برباید، فقط و فقط به دلیل نگاه نویسنده کتاب مورد اقتباس و سازندگانش خواهد بود. نگاهی که هر عمل رادیکال سیاسی در برابر سرمایه داری و مظاهر آن را فاسد، خشونت آمیز و مظهر تروریسم و مجریان آن را افرادی بی بند و بار معرفی می کند. نگاهی که از نام فیلم هم به شدت توی ذوق می زند. نگرشی که دوست دارد این گونه کارها را معضل یا کمپلکس ارزیابی کند.

شکی نیست که اقدامات خشونت آمیز گروه بادر ماینهوف با نگاه امروزین محکوم است، همان طور که اقدامات طالبان و القاعده اینک نماد و مظهر تروریسم کور به شمار می آیند. ولی همان گونه که این نگرش ها به عنوان پادزهری در برابر هجوم امپریالیسم آمریکا و حتی مسیحیت و یهودیت در میان اعراب و مسلمان های افراطی طرفدار دارد، کارهای امثال بادر-ماینهوف نیز در دهه 1960 و 70 هواخواهان بسیار داشت و شاید هم اکنون نیز داشته باشد. نگاهی که نرمش در برابر تجاوز بی امان سرمایه داری را نمی پسندد و خواهان اقدام سریع و قاطع است. روشی که در کشور ما نیز به همان دوران، طرفداران بسیار جلب کرد و جان های بسیاری نیز گرفت. دوره ای که اسطوره هایی مانند چه گوارا و کاسترو خلق کرد. اسطوره هایی که امروز یک به یک در حال زیر سوال رفتن هستند و اینها فقط از گذشت زمان و عاقل تر شدن نسل بشر ناشی می شود. گویی گذر از این میان این همه خون و آتش لازم بود تا به نگرش امروزی دست یابیم. هزینه ای گزاف که پرداخت شد، ولی اینها نمی تواند تمامی صداقت آن انسان های ایده آلیست را زیر سوال ببرد. همان طور که نباید مانع از دیده شدن رفتار عاقلانه رئیس پلیس در درک جوان ها-چیزی که بسیار پر رنگ شده- یا برخورد ملاطفت آمیز مجریان قوه قضائیه با تروریست ها شود. کاش این میزان روا داری در قضات دادگاه های فرمایشی دهه 1970 ایران نیز بود!

اغلب اعضای گروه بادر ماینهوف در فیلم دارای مشکل تصویر شده اند. برای اعضای گروه گاییدن با شلیک کردن(کشتن) تفاوت ندارد و گویا دهه 60 و 70 چیزی جز موسیقی، و هیجان نبوده و تروریسم هم مد زمانه!

نه فقط ادل بلکه اشتفان اوست نیز قادر یا علاقمند به تحلیل این موضوع نبوده و نیستند که چرا جوانان اروپایی در سال 1968 تحت عنوان تشکل های دانشجویی گرد هم می آیند و در آغاز دهه 1970 به طرف مبارزه قهر آمیز می روند. مثلا هرگز انگیزه افراد اصلی گروه مشخص نمی شود و پیوستن ماینهوف به گروه نیز خود تبدیل به معمایی می شود. معمایی که با نوشته شدن کتاب چریک شهری توسط او-که بادر آن را استمنای تئوریک می نامند!- بغرنج تر می شود[حتی سعی می شود برخی از آنان را صاحب پس زمینه نازیستی نشان دهند]. به همین خاطر است که بحث درباره این مسئله با این فیلم فقط آغاز می شود و باید کسان دیگری-شاید خارج از دنیای سینما- دست به تحلیل همه جانبه از شرایط تولد و رشد چنین گروه هایی بزنند.

یولی(اولریش) ادل متولد 1947 نئونبرگ ابتدا در زمینه نمایش و سپس در مدرسه فیلم مونیخ تحصیل کرده است. اولین فیلم بلندش کریستین اف. نام وی را بر سر زبان ها انداخت و سبب جذب وی از سوی هالیوود شد.اولین فیلم هالیوودیش آخرین خروجی به بروکلین را بر اساس کتاب مشهور هربرت سلبای ساخت که 6 جایزه معتبر نیز برایش به ارمغان آورد. دومین فیلمش مجموعه شواهد به دلیل بازی مدونا و صحنه های ی اش شهرت بیشتری دارد، هر چند پایش را به مراسم تمشک طلایی هم باز کرد و باعث شد تا به کشورش بازگشته و تا هفت سال بعد به ساختن فیلم های تلویزیونی قناعت کند. خون آشام کوچک در سال 200 نیز آش دهن سوزی نبود و ادل را تا سال گذشته به مدت 8 سال مجبور به کار در شبکه های تلویزیونی کرد. اما بازگشت 20 میلیون یورویی او که بیش از دو میلیون نفر را به سالن های سینمای آلمان کشانده، در یک نگاه کلی بیشتر به گزارشی پر ضرباهنگ، سطحی و جانبدارانه از یک دوره تاریخی- و از نظر سینمایی دارای تشتت در ساختار- بیشتر شبیه است که تحلیلی دقیق یا درستی از مجریان آن حوادث ارائه نمی کند. اما به دلیل اشاره های درستی که به ارتباط وقایع داخل اروپا با خاورمیانه دارد، قابل دیدن است. 

 اگر دوست دارید نگاه جدی تری به زندگی و مرگ یکی دیگر از اعضای گروه بادر ماینهوف بیندازید، فیلم خواهران آلمانی یا ماریان و جولیان ساخته 1981 مارگرت فون تروتا را پیدا کرده و ببینید. فیلم به زندگی خواهران انسلین[گودرون و کریستین] می پردازد.

ژانر: اکشن، زندگی نامه، جنایی، درام، تاریخی.

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی فیلم

 

والس با بشیر    ואלס עם באשיר / Vals Im Bashir

نویسنده و کارگردان: آری فولمن. موسیقی: مکس ریختر. تدوین: فلر نیلی. بازیگران: ران بن-یشای[به نقش خودش]، رانی رایاگ[به نقش خودش]، آری فولمنر، درور هارازی[به نقش خودش]، اُری سیوان[به نقش خودش]، زاهاوا سولومون[به نقش خودش]، یزکیل لازاروف[کارمی کنعان]، میکی لئون[بوآز رین-بوشکیلا]. 90 دقیقه. محصول 2008 اسرائیل، فرانسه، آلمان، آمریکا نام دیگر: Valse avec Bachir، Waltz with Bashir. نامزد جایزه بهترین فیلم انیمیشن-بهترین کارگردانی-موسیقی و فیلمنامه از مراسم Annie، برنده جایزه بهترین طراحی صحنه-بهترین کارگردانی-بهترین تدوین-بهترین فیلم-بهترین فیلمنامه-بهترین صدابرداری و نامزد بهترین فیلمبرداری از مراسم آکادمی فیلم اسرائیل، نامزد جایزه بهترین فیلم انیمیشن و بهترنی فیلم خارجی از مراسم بفتا، برنده جایزه بهترین فیلم مستقل خارجی از مراسم فیلم های مستقل بریتانیایی، نامزد نخل طلای جشنواره کن، نامزد جایزه بهترین انیمیشن از مراسم انجمن منتقدان فیلم شیکاگو، نامزد جایزه بهترین کارگردانی از اتحادیه کارگردانان آمریکا، برنده جایزه بهترین موسیقی و نامزد 3 جایزه دیگر از مراسم فیلم های اروپایی، برنده جایزه بهترین طراحی صحنه و جایزه ویژه هیئت داوران جوان از جشنواره گیخون، برنده جایزه بهترین فیمل خارجی از مراسم گولدن گلاب، نامزد جایزه بهترین آنوس انیمیشن از مراسم آنونس طلایی، برنده جایزه بهترین فیلم از مراسم اسرائیل، برنده جایزه یهترین انیمیشن از مراسم انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس، برنده جایزه طلا از جشنواره Palic، نامزد جایزه بهترین انیمیشن از مراسم ساتلایت، برنده جایزه ویژه هیئت داوران از جشنواره تالین بلک نایتز، برنده جایزه بهترین کارگردانی از جشتواره توکیو، برنده جایزه تماشاگران جشنواره ورشو، نامزد جایزه یهترین فیلمنامه از اتحادیه نویسندگان آمریکا.

آری فولمن کارگردان، یک شب بعد از ملاقات با دوستی در یک بار که از کابوس هایش با وی سخن می گوید، متوجه می شود که خاطرات دوران سربازیش را به یاد نمی آورد. دوره ای که همزمان با جنگ لبنان و کشتار اردوگاه های صبرا و شتیلا بود. آری که از به یاد نیاوردن آن دوره متعجب شده، به راه می افتد تا با ملاقات دوستان و همرزمان دوره سربازی اش در چهار گوشه دنیا، خاطرات خود را بازیابد. او یک هدف بیشتر ندارد، می خواهد به نقش خود در آن روزهای خونین پی ببرد..

چرا باید دید؟

امید اصلی مراسم اسکار امسال در بخش فیلم خارجی جدا از پیرنگ مهم داستانی آن، از نظر سینمایی فیلمی بدیع است. می شود آن را سرآغاز گونه ای دانست که باید انیمیشن مستند نام نهاد. یک انیمیشن تکان دهنده که سخن از بازکاوی تاریخ نزدیک یک جغرافیای خطرناک بر زبان می راند و هدفش التیام زخم های روحی جنگی است که نزدیک به دو دهه پیش اتفاق افتاد.

آری فولمن متولد 1962 حیفا که با همین فیلم او را شناختم، تاکنون دو فیلم دیگر با نام های سنت کلارا(1996) و ساخت اسرائیل(2001) نوشته و کارگردانی کرده که هر دو جوایز متعددی دریافت کرده اند. اما هیچ کدام نتوانسته بودند به اندازه گزارش مستند و انیمیشن او با نام والس با بشیر مطرح شوند. فیلمی که بر اساس خاطرات فولمن 19 ساله و شاهد قتل عام صبرا و شتیلا و دوستانش شکل گرفته و حکم یک جلسه روان درمانی را برای آنها و در نهایت بسیاری از اسرائیلی ها بازی می کند.

اما والس با بشیر یک فیلم ساده که به صدمات جنگ می پردازد-مانند نمونه های هالیوودی- نیست. حال و هوای سورئال اش و تلاش برای تصویر دنیای کم و بیش صادقانه سربازهایی که از هدف جنگ اطلاعی ندارند، به آن حکم یک کیفرخواست علیه سیاستمداران کشورش را نیز می دهد. او از کابوسی سخن می گوید که بر زندگی یک و یا چند نسل سایه افکنده و تباه شان کرده است. کابوس یک جنگ نابرابر که بیشتر به یک انتقام شبیه بود. چیزی که تا میانه فیلم و پی بردن به راز نام آن برای بسیاری مبهم و گنگ است.

بشیر یا به صورت کامل تر بشیر الجمیل(جمایل) جنگجو و سیاستمدار مسیحی لبنانی که به ریاست جمهوری رسید. اما در نهمین روز ریاست جمهوری اش به همراه 25 نفر از دوستان و همکارانش در پی انفجار بمبی قوی در مرکز حزب کتائب در اشرفیه کشته شد. دو روز بعد از این واقعه، شبه نظامیان فالانژ به انتقام این ترور وارد اردوگاه های پناهندگان فلسطینی-صبرا و شتیلا- شده و بین 800 تا 3500 نفر را به قتل رساندند. ناظران این ماجرا نیز کسانی جز سربازان اسرائیلی نبودند، چون جمیل دو هفته قبل از ترور خویش طی ملاقاتی با مناخیم بگین درباره آغاز روابط دیپلماتیک میان اسرائیل و لبنان مذاکره کرده بود و حفاظت از اردوگاه ها نیز به عهده سربازان اسرائیلی بود. با چنین نگاهی، فیلم می تواند نوعی شماتت بگین و همکارانش به همراهی با طرفداران متعصب مردی باشد که چنین قتل عامی را مرتکب شدند[کسانی که هنوز جمیل را شهید راه جمهوریت می دانند].

والس با بشیر نوعی بازکاوی واقعه ای است که می شود آن را ویتنام اسرائیلی ها نامید. ولی فولمن می کوشد و موفق می شود از یک نمایش کابوس گونه زخم های روحی ناشی از جنگ یک کهنه سرباز فراتر رود. جرات می کنم و دستاورد او را برتر از کارهای اولیور استون درباره جنگ ویتنام ارزیابی می کنم، چون هر چه باشد استون آدمی متمایل به جنجالی بودن است. ولی او نیز به نوعی خود را در برابر سیاستمداران کشورش فریب خورده و رها شده می دید. بلایی که بر سر فولمن و همقطارانش نیز آمد.

والس با بشیر ادامه موج فزاینده فیلم های اسرائیلی ضد جنگ و خواستار زندگی مسالمت آمیز با فلسطینی ها و دیگر همسایگان شان است. ولی پیامی دارد که از بقیه آنها اندکی جهان شمول تر است و آن اینکه هر طرف جنگ که باشید فرق نمی کند، چون بعد از پایان آن زخم هایش را با خود به خانه خواهید برد و شاید مثل این یکی چند دهه بعد سر باز کند!

از نظر فولمن و دوستان هم رای وی، وضعیت صبرا و شتیلا با گتوی ورشو هیچ تفاوتی ندارد[آنها فاجعه را با ملموس ترین واقعه تاریخ معاصرشان مقایسه می کنند]. آنچه بر گتوی ورشو رفت، توسط هم پیمان هایشان بر فلسطینی ها رفت. و فراموش نکنید فیلم والس با بشیر فقط یک سرآغاز است. اطمینان دارم مدتی نخواهد گذشت و فیلم های دیگری درباره جنایت هایی که اسرائیلی ها مستقیماً در آن شرکت داشتند، ساخته خواهد شد. فولمن را به دلیل شهامت و جسارتش در شروع این حرکت-در کنار دستاورد تکنیکی با ارزش اش- ستایش می کنم. چون با تعمیم سخن او می توان نتیجه گرفت: سکوت و بی کنشی در برابر جنایت تفاوتی با همدستی در اجرای آن ندارد.

ژانر: انیمیشن، زندگی نامه، درام، جنگی.

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی فیلم

  

گرسنگی/اعتصاب غذا    Hunger

کارگردان: استیو مک کوئین. فیلمنامه: استیو مک کوئین، ادنا والش. موسیقی: لیو آبراهامز، دیوید هولمز. مدیر فیلمبرداری: شون بابیت. تدوین: جو واکر. طراح صحنه: تام مک کولاگ. بازیگران: مایکل فاسبندر[بابی سندز]، استوارت گراهام[ری لوهان]، هلنا برین[مادر ری]، لری کووان[نگهبان زندان]، لیام کانیگهام[پدر موران]، دنی سمک کمبریج، لیام مک ماهون[گری]، لین مگاو[خانم لوهان]، براین میلیگان[دیوی]، روری مولان[گشیش]، لالور رودی[ویلیام]، آرون گولدرینگ[بابی در نوجوانی]. 96 و 90 دقیقه. محصول 2008 انگلستان، ایرلند. برنده جایزه بهترین بازیگر-بهترین دستاورد تکنیکی در زمینه صدا-جایزده داگلاتس هیکاکس و نامزد 4 جایزه دیگر از مراسم فیلم های مستقل بریتانیایی، برنده دوربین طلایی جشنواره کن، نامزد جایزه بهترین فیلمساز خوش آنیه از مراسم انجمن منتقدان فیلم شیکاگو، برنده هوگوی طلایی از جشنواره شیکاگو، برنده جایزه Coup de Coeur از جشنواره فیلم های بریتانیایی دینارد، برنده جایزه کشف سال و نامزد جوایزه بهترین بازیگر و بهترین کارگردانی از مراسم فیلم های اروپایی، برنده جایزه هیئت داوران جوان جشنواره فلاندر، نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم روحیه مستقل، نامزد جوایز بهترین بازیگر نقش اول و مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدان فیلم لندن، برنده جایزه نسل نو از مراسم انجمن منتقدان لس آنجلس، برنده جایزه بازیگری از جشنواره سینمای نو مونترال، برنده جایزه بهترین بازیگر و بهترین کارگردانی از جشنواره استکهلم، برنده جایزه اصلی بخش مسابقه از جشنواره سیدنی، برنده جایزه بزرگ بهترین فیلم اوراسیایی و بهترین فیلم از جشنواره تالین بلک نایتز، برنده جایزه کشف سال از جشنواره تورنتو، برنده جایزه گوچی از جشنواره ونیز.

ریموند لوهان، افسر پلیس که در شکنجه و آزار زندانیان ارتش جمهوری خواه ایرلند و ارتش آزادی بخش ایرلند شرکت دارد، از جان خود بیمناک است و سرانجام هنگام ملاقات مادرش در آسایشگاه کشته می شود.

دیوی یکی از اعضای ارتش جمهوری خواه ایرلند، دستگیر و زندانی می شود. او از پوشیدن لباس زندان امتناع کرده و در کنار محکوم دیگری به نام گری زندانی می شود. آنها برای شناخته شدن حقوق خود به عنوان زندانی سیاسی از شست و شو خودداری کرده و در و دیوار سلول خود را با مدفوع می پوشانند.

بابی ساندز که می بیند از دو مرحله اعتصاب قبلی نتیجه گرفته نشده، اعلام اعتصاب غذا می کند. مامورین با خونسردی شاهد مقاومت او در برابر گرسنگی هستند. اقدامی که بابی می داند فقط به مرگش منتهی خواهد شد...

چرا باید دید؟

رابرت جرارد سندز یا با نام خودمانی اش بابی که در 5 مه 1981 در زندان میز پس از 66 روز اعتصاب غذا درگذشت، برای همه و مخصوصاً ما ایرانی ها نامی آشناست. همو که رئیس جمهور منتخب آن زمان-ابوالحسن بنی صدر- برای خانواده اش پیام رسمی تسلیت فرستاد. خبرگزاری پارس مرگش را قهرمانانه اعلام کرد و نام خیابانی که سفارت انگلستان در آن قرار داشت به خیابان بابی ساندز تغییر نام داده شد. مردی که اعتقاد داشت برای مردن در راه آرمانش قدم به زندان گذاشته و برای به دست آوردن حقوق زندانیان سیاسی دست به کاری مهلک زد.

بابی در 27 سالگی چشم از دنیا فرو بست، پس از او 9 عضو دیگر ارتش جمهوری خواه ایرلند که در اعتصاب شرکت کرده بوده، درگذشتند. در اروپا، آمریکا و آسیا دانشجویان به خیابان ها ریخته و نام و یاد آنها را که شهدای راه مقاومت نامیده می شدند، گرامی داشتند. در برخی کشورها بناهای یادبودی برای بابی سندز ساخته شد، به آوازها و شعرهای بسیار راه یافت و تا امروز سه فیلم با حضور شخصیت بابی سندز ساخته شده که اولین آنها پسر مادران بسیار(1996) با بازی جان لینچ و دومین شان H3 (2001) با شرکت مارک اُهال است. البته در فیلم ایتالیایی سکوت چکاوک ها ساخته دیوید بالرینی شخصیت ایوان فرانک نیز از روی بابی سندز پرداخته شده، اما گرسنگی را می شود سومین بازتاب مستقیم چهره سندز روی پرده نقره ای دانست. ولی چرا امروز که بیش از دو دهه و نیم از مرگ وی می گذرد، فیلمسازان انگلیسی به فکر ساختن فیلمی درباره آن اعتصاب مرگبار افتاده اند؟

نمایش گرسنگی که با اعتراض هایی از سوی شخصیت های سیاسی بریتانیایی- از جمله جفری دانلدسن یکی از نمایندگان مجلس ایرلند که خود از حملات ارتش جمهوری خواه ایرلند جان سالم به در برده و ریچارد اوریو که هنگام مرگ سندز سخنگوی مطبوعاتی زندانیان ارتش جمهوری خواه ایرلند بود- همراه بود، فقط ترسیم یک مرگ هدف مند نیست. حکایت دورانی است که انگلیسی ها تا چند دهه و شاید سده بعد نیز از یاد نبرند. دوران حکومت تاچر و پس لرزه های آن به تازگی شروع به ظاهر شدن در فیلم های انگلیسی کرده، اما گرسنگی هدفی والاتر را نیز نشانه رفته است. پس نباید فیلم را نوعی تسویه حساب با گذشته ای ناشاد دانست و از کنار آن به راحتی گذشت. چون راهی که برای رسیدن به حقوق بشر در اروپا طی شده، بسیار سخت و طاقت فرسا بوده است. هزینه های سنگین در قبال بهره مند شدن از حداقل های حقوق انسانی پرداخت شده و متاسفانه هنوز چنین ظلم هایی توسط آدمی بر همنوع اش روا می شود. هنوز زندان ها وجود دارند و زندانبان هایی که چیزی به نام زندانی سیاسی را به رسمیت نمی شناسند و همان گونه که در نریشن فیلم شنیده می شود از نظر آنان: فقط مجرم وجود دارد و بس!

اما مک کویین در پلان سکانسی 17 دقیقه ای و در طول گفت و گوی کشیش با بابی سندز درباره درست بودن اعتصاب غذا و مرگ بر اثر آن، توسل به راه هایی این چنین را نیز زیر سوال می برد. کارگردان برای نزدیک شدن به فضای زندان از نماهای بسته و نزدیک، بدون دیالوگ و گاه بدون موسیقی استفاده می کند و در سه بخش به اعتصاب ها و طرفین درگیری می پردازد. در بخش اول زندگی و مرگ لوهان، هراس هر روز او از بمب گذاشتن زیر ماشین اش، به هم ریختگی روانی اش بعد از کتک زدن زندانیان و سرانجام مرگش در آغوش مادری بیمار را می بینیم. بخش دوم که همان گفت و گوی طولانی [و بین خودمان باشد حوصله سر بر17 دقیقه ای که به بلندترین نمای تاریخ سینما معروف شده] را شامل می شود، در تضاد با پاره نخست و سوم فیلم دارد. بخش سوم نیز که به مراحل اعتصاب سندز اختصاص دارد، تقریبا بدون دیالوگ است و روند ضعیف تر و لاغر تر شدن وی را به نمایش می گذارد که می تواند حکم تقدیس وی و کارش را نیز داشته باشد.

ولی گرسنگی طرفین ماجرا را به شکلی دور از احساسات گرایی تصویر می کند. به نظر کویین هر دو طرف شایسته ترحمند و انسان، اما یکی و یا هر دو اسیر مکانیسم هایی هستند که یکی را به اعمال ظلم و جور بر دیگری صاحب حق می کند. این اولین ساخته استیو مک کویین هنرمند 40 ساله –برنده جایزه ترنر 1999- است که در معتبرترین دانشکده هنری نیویورک[Tisch] درس خوانده است. گرسنگی به عنوان اولین فیلم یک فیلمساز خبر از تولد کارگردانی هوشمند و بسیار علاقمند به حقوق بشر می دهد. یقین دارم که فیلم بعدی او را نیز با اشتیاق تماشا خواهم کرد.

ژانر: درام، تاریخی.

سایت رسمی فیلم

 

کوری     Blindness

کارگردان: فرناندو میرلس. فیلمنامه: دان مک کلر بر اسسا کتاب کوری نوشته خوزه ساراماگو. موسیقی: مارکو آنتونیو گویمارایس. مدیر فیلمبرداری: سزار کارلون. تدوین: دانیل رزنده. طراح صحنه: متیو دیویس، توله پیک. بازیگران: جولین مور[همسر دکتر]، مارک روفالو[دکتر]، الیس براگا[زنی با عینک سیاه]، یوسوکه ایسیا[اولین مرد کور]، دان مک کلر[دزد]، موری چایکین[حسابدار]، دنی گلوور[مردی با چشم بند]، گایل گارسیا برنال[بارمن/سلطان کریدور سوم]، ساندرا اُه[وزیر بهداشت]، یوشینو کیمورا[همسر اولین مرد کور]، میچل نای[پسر]، مارتا برنز[زن دچار بیخوابی]. 120 دقیقه. محصول 2008 کانادا، برزیل، ژاپن. نام دیگر: Ensaio Sobre a Cegueira. برنده جایزه قورباغه نقره ای/سزار کارلون از مراسم Camerimage، نامزد نخل طلای جشنواره کن، برنده جایزه بهترین طراحی صحنه از جشنواره استیگز.

ناگهان عارضه عجیبی بر سر انسان های بسیار نازل شده و دچار کوری می شوند. آنها بر خلاف دیگر کورها، دنیای اطراف خود سفید و فاقد رنگ می بینند. این واقعه از سوی مامورین دولتی شیوع نوعی ویروس یا بیماری خطرناک تشخیص داده شده و اقدام به قرنطینه کردن افراد مبتلا به این عارضه می کنند. یکی از این آدم ها چشم پزشکی است که همسرش به رغم مخالفت او و با اینکه هنوز قادر به دیدن است، همراه وی به قرنطینه می رود. با ورود دیگر افراد کور، همسر دکتر داوطلبانه شروع به کمک همگی می کند. ولی به زودی تعدادی از کورها به رهبری بارمن که خود را سلطان کریدور سوم می خواند، شروع به در دست گرفتن منابع غذایی قرنطینه می کنند. با راهنمایی حسابدار همدست بارمن، دیگران فقط در پرداخت وجه یا اشیای قیمتی خود می توانند غذا دریافت کنند. اما به زودی نقدینگی و اشیای قیمتی تمام می شود و بارمن و دوستانش پیشنهاد می کنند تا در ازای غذا در اختیار دیگران بگذارند. این کار با اکراه پذیرفته می شود. اما همسر دکتر تصمیم به مقاومت گرفته و بارمن را به قتل می رساند. به دنبال آن، افراد داخل قرنطینه متوجه می شوند که درها باز مانده و نگهبان ها نیز آنان را ترک کرده اند. با خروج از قرنطینه مشخص می شود که کوری فراگیر شده و همه جا در آشوب و هرج و مرج فرورفته است. همسر دکتر و دکتر می کوشند با به دست آوردن غذا و سر پناه تعدادی از کسانی را که در قرنطینه همراه شان بوده اند، نجات دهند. تا اینکه یک روز کوری همان گونه که ظاهر شده بود، ناپدید می شود. همه بینایی خود را به دست می آورند، ولی...

چرا باید دید؟

ژوزه ساراماگو نویسندهٔ پرتغالی و برندهٔ جایزهٔ‌ نوبل ادبیات به واسطه ترجمه های متعدد از همین کتاب کوری و دیگر آثارش نویسنده ای شناخته شده است. کسی که منحصر به فردترین ویژگی نوشته هایش فقدان نشانگان سجاوندی و استفاده از جملات بسیار طولانی است که گاه درون آن زمان نیز تغییر می کند[چیزی که بسیاری- از جمله خود مرا- هنگام خواندن کوری سردرگم می کند] و معلوم نمی شود کدام دیالوگ را چه کسی به چه کسی گفته است!

خوب، با این تفاصیل دیدن فیلم کوری بهترین راه برای سر در آوردن از محتوای کتاب است. کوری دومین برگردان از داستان های ساراماگوست. اولین شان بلم سنگی بود که ژرژ سولیزه در سال 2002 ساخت و توفیقی نسبی هم به دست آورد. ولی انتظارها از برگردان 25 میلیون دلاری یکی از مشهورترین رمان های زمان ما، آن هم به دست فیلمسازی مشهور چون میرلس برزیلی- سازنده شهر خدا و باغبان وفادار- بالاتر از اینها بود. ظاهراً از جادوی کلمات ساراماگو خبری نیست، ولی باید بگویم فیلم کوری نیز با وجود گلایه و نق زدن های دوستداران ساراماگو و شکست تجاری اش، کار موفقی است.

خوب است چون توانسته جان کلام نویسنده را به یک رسانه دیگر منتقل کند. کوری حکایت حکومت کردن بر دیگران است، آن هم به شکلی ظالمانه و در واقع چیزی که باید آن را دیکتاتوری و استثمار نامید. استثماری که از اقتصاد آغاز و به خودفروشی وادار کردن منتهی می شود تا روح فرد را نیز زیر کنترل در آورد. فیلم کوری حکایتگر چگونگی شکل گیری این نوع حکومت ها و مقابله در برابر آنهاست. اینکه نباید در برابرشان دچار همان کوری خوش بینانه-از نوع سفید رنگش-بود. کوری که می تواند از بسیاری چیزها، مخصوصاً طبع آدمی یا گرایش اش به قدرت یا مذاهب ناشی شود. چون حکومتگران هم دچار این کوری هستند!

توصیه می کنم حتما فیلم را ببینید، چون کوری(از نظر سیاسی و اجتماعی) همیشه در کمین است و از دست دادن یک حس می تواند بسیاری را به اعمال خشونت علیه دیگران وادار کند. خشونتی فعال که قربانیان بسیار می تواند داشته باشد. و زمانی که بینایی دوباره باز آید، مانند قهرمانان کتاب و فیلم کوری تنها چیزی که به یاد خواهید آورد قساوت ها و دد منشی هایی است که روا داشته اید یا بر شما روا داشته شده است!

ژانر: درام، رازآمیز، عاشقانه، مهیج.

سایت رسمی فیلم

 

رودخانه یخ زنده    Frozen River

نویسنده و کارگردان: کورتنی هانت. موسیقی: پیتر گولب، شهزاد اسماعیلی. مدیر فیلمبرداری: رید مورانو. تدوین: کیت ویلیامز. طراح صحنه: اینبال واینبرگ. بازیگران: ملیسا لئو[ری ادی]، میستی آپهام[لیلا]، مایکل اوکیف[مامور پلیس فینرتی]، مارک بوت جونیور[ژاک برونو]، چارلی دک درموت[تی. جی.]، جیمز رایلی[ریکی]، دیلن کاروسونا[جیمی]، جی کلایتز[گای ورسای]. 97 دقیقه. محصول آمریکا. برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل زن/میستی آپهام از جشنواره فیلم های سرخپوستی آمریکا، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن و فیلمساز خوش آتیه از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، برنده جایزه فیپرشی از جشنواره ژنو، نامزد جایزه بهترین فیلم از جشنواره گاتام، برنده جایزه بهترین فیلم منتقدان از جشنواره هامبورگ، نامزد 7 جایزه از مراسم روحیه مستقل، برنده جایزه بهترین بازیگر زن و نامزد ستاره طلایی از جشنواره مراکش، برنده جایزه بهترین نویسندهگی و کارکردانی از جشنواره ناتوکت، برنده جایزه بهترین کارگردانی و بازیگری از انجمن ملی منتقدان، برنده جایزه بهترین فیلم اول از مراسم انجمن منتقدان نیویورک، برنده جایزه تماشاگر جشنواره پروینس تاون، برنده جایزه بهترین کارگردانی، صدف نقره ای بهترین بازیگر و نامزد جایزه صدف طلایی از جشنواره سن سباستین، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم اتحادیه بازیگران، برنده جایزه زنان در سینما از جشنواره سیاتل، برنده اسب برنز بهترین فیلم از جشنواره استکهلم، برنده جایزه بزرگ داوران جشنواره سندنس.

تروی شوهر سرخ پوست تبار و معتاد به قمار ری ادی، همسر میان سال و دو پسرش تی. جی. و ریکی، را ترک کرده است. ری قادر به پرداخت اقساطی که مرتب در حال افزایش اند، نیست. بنابر این سعی می کند تا تروی را بیابد، اما در سالن قمار محلی با زن غریبه ای مواجه می شود که اتومبیل تروی را در اختیار دارد. ری با دنبال کردن زن درمی یابد که نامش لیلا و با گروهی از قاچاق چیان انسان در ارتباط است. لیلا وی را ترغیب می کند تا با گذر از رودخانه یخ زده سنت لارنس و رفتن به ایالت کبک، یکی دو نفر را به آمریکا آورده و پولی برای بازپرداخت قسط خانه اش فراهم کند. سفر اول با موفقیت انجام می شود، اما دو زن برای تصاحب پول با یکدیگر می جنگند. در سفر دوم، ری موفق می شود کنترل امور را به دست بگیرد. ولی بیرون انداختن ساک یکی از مسافران قاچاق می رود که منتهی به مرگ یک کودک شود. آنها بازگشته و کودک را نجات می دهند. اما میزان مشکلاتی که بر سر هر دو زن هوار شده، خارج از توان شان است. هر دو برای حفظ فرزندان شان باید پول بیشتری به دست بیاورند. بنابر این با وجود خطر دستگیری از سوی پلیس تصمیم به سفری تازه می گیرند. در کانادا میان آن دو و برونو-یکی از قاچاق چیان- درگیری پیش آمده و کار به تیراندازی می کشد. ری و لیلا می گریزند، ولی در میان دریاچه اتومبیل شان از کار افتاده و بعد از رسیدن به ایالت نیویورک، ری مجبور می شوند خود را به پلیس معرفی کنند. چون در صورت به دام افتادن لیلا میزان محکومیت وی بسیار طولانی تر از چهار ماهی خواهد بود که نصیب ری می شود....

چرا باید دید؟

اولین فیلم خانم کورتنی هانت، متولد 1964 ممفیس که با هزینه یک میلیون دلار ساخته شده، یک شاهکار کوچک و صد در صد مستقل است. یک درام زنانه-نه فمینستی، چون در جایی از فیلم ری با وجود ترک شدن توسط شوهر از او به خوبی یاد می کند- با بازی درخشان ملیسا لو درباره زنانی متعلق به طبقه کارگر که مجبور می شوند برای حفظ خانواده خود، تبدیل به قاچاقچی انسان شوند. ری و لیلا هر دو با وجود سیاهی و سفیدی قابل قبول شخصیت شان، مادر هستند. زنانی هستند که در راه طبیعی ترین و واقعی ترین عشق خود(عشق مادر به فرزند) حاضر به انجام هر کار سختی هستند. آنها در طول چند سفری که با هم از روی دریاچه یخ زده انجام می دهند، یخ های رابطه میان خود را به صورتی بی سر و صدا آب می کنند.

نقطه اوج تفاهم آن دو نجات کودک مسافران قاچاق پاکستانی است که ری روی دریاچه یخ زده جا گذاشته است. هر دو زن از ته دل آرزو دارند کودک زنده بماند تا مادر سومی در هراس از دست دادن فرزند گرفتار نشود. آنها ثابت می کنند با وجود تعلق به فرهنگ ها و نژادهایی مختلف، در اصول انسان هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند. حتی اگر در ظاهر سرسخت به نظر برسند. مخصوصاً ری که در میانسالی و با وجود دیدن نابرابری های اجتماعی در محل کار قافیه را نمی بازد. چندان شاهد اشک های او نمی شویم، ولی می دانیم از درون زخمی است. در پایان نیز عاقلانه راهی را انتخاب می کند که بتواند هم فرزندان خود و هم خانواده دو نفره لیلا را از فروپاشی نجات دهد.

دریاچه یخ زده نه فقط به دلیل ترسیم تلاش های این دو زن برای بقا، بلکه به دلیل تصویر کردن شرایط زندگی در قرارگاه سرخ پوستان موهاوک(واقع در مرز ایالت های نیویورک و کبک کانادا) و زیست آدم های طبقه متوسط آمریکایی که تاخیر در پرداخت یک قبض می تواند برایشان تبدیل به فاجعه ای بزرگ شود، قابل اعتناست. اینکه چگونه زندگی روزمره شما می تواند حکم میدان نبرد را داشته باشد و نباید فراموش کنید که اعمال شما هر چقدر هم کوچک باشد، بر زندگی دیگران تاثیر خواهد گذاشت! تماشای این شاهکار کوچک و متین را از دست ندهید.

ژانر: جنایی، درام.

سایت رسمی فیلم  

 

بچه های آسمان   Sky Kids

کارگردان: روکو د ویلیرز. فیلمنامه: جیسون د ویلیرز، روکو د ویلیرز، ریچارد داچر بر اساس داستانی از روکو د ویلیرز و گرگوری سی. هاینس. موسیقی: لیزل مور. مدیر فیلمبرداری: جیم اُر. تدوین: روکو د ویلیرز. طراح صحنه: کریس دیویس. بازیگران: جسی جیمز[جیسون مک اینتایر]، رایلی مک کلندان[کایل بارت]، استفن بالدوین[سیلویو اسپوزیتو]، تام سایزمور[آنجلو اسپوزیتو]، جی. تاد آدامز[لنی دریک]، دلن گتلینگ[اد تامس]، جنیفر اسلیمکو[الیزابت بارت]، رابرت تانزو[کارمینه]، وینس سسر[مانی]، فرانک دآمیکو[سال]، هریسون یانگ[پدربزرگ تامس]، بلر بارون[سوزان تامس]، تامی هینکل[جان مک اینتایر]، جوآن بارون[خانم پولسون]، دیلن کچ[ریک]. 118 دقیقه. محصول 2008 آمریکا. نام دیگر: The Flyboys. برنده جایزه تماشاگران جشنواره بیگ آیلند، برنده جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره فیلم های مستقل کالیفرنیا، برنده جایزه داوران برای بهترین فیلم از جشنواره دورانگو، برنده جایزه داوران برای بهترین فیلم از جشنواره گاردن استیت، برنده جایزه شیر طلایی بهترین فیلم از جشنواره جورج لیندسی، برنده جایزه تماشاگران از جشنواره جکسون هول، برنده جایزه تماشاگران و هیئت داوران از جشنواره اوماها، برده مدال طلا بهترین موسیقی و جایزه تماشاگران از جشنواره موسیقی فیلم پارک سیتی، برنده جایزه بهترین فیلم از جشنواره ریل تو ریل فیلم اند ویدیو، برنده جایزه تماشاگران از جشنواره ریورساید، برنده جایزه تماشاگران از جشنواره سدونا، برنده جایزه ریل طلای بهترین فیلم کودکان از جشنواره تیبورن، برنده جایزه بهترین فیلم از جشنواره وستچستر، برنده جایزه تماشاگران از جشنواره وودز هول.

کایل که به همراه مادرش به محله ای تازه اثاث کشی کرده، در اولین روز مدرسه تازه با قلدر کلاس درگیر می شود. هدف از این دعوا نجات پسربچه دیگری به نام جیسون است که خیلی زود با هم دوست می شوند. دایی جیسون در فرودگاه محلی به کار تعمیر و نگهداری هواپیماهای کوچک اشتغال دارد. او و جیسون عشق به پرواز را از پدربزرگ تامس به ارث برده اند که در زمان جنگ خلبان بوده است. در اولین روزی که جیسون و کایل برای گردش به فرودگاه رفته اند، سوار هواپیمای شخصی آنجلو اسپوزیتو می شوند. هواپیما به پرواز در آمده و آن دو شاهد دزدیده شدن مقداری پول می شوند. بیرون انداختن بمبی ساعت و نشاندن هواپیما به روی زمین آنها را تبدیل به قهرمان های محلی می کند و آقای اسپوزیتو صاحب هواپیما نیز برای تشکر دو پسر بچه را به خانه خود فرا می خواند. اما سارقین که از ترس فاش شدن هویت خود توسط آن دو بیمناکند، تصمیم به کشتن کایل و جیسون گرفته اند...

چرا باید دید؟

اکران فیلمی مخصوص نوجوانان در فصل فیلم های جدی، سیاسی و تاریخی ویژه بزرگسالان کاری عجیب است. ولی باور کنید از دیدن فیلم شاد، مفرح و زیبایی که بیش از 20 جایزه معتبر به دست آورده، حیرت انگیزتر نیست. سومین ساخته روکو د ویلیرز که به اندازه هر فیلم بزرگسالان صحنه های اکشن دارد و سکانس هوایی پایانی آن می تواند قلب هر تماشاگری را دچار هیجان کند.

اینکه چگونه دو پسر بچه شهرستانی تصادفاً تبدیل به قهرمان های محلی می شوند و در طول این پروسه یاد می گیرند خونسردی خود را در موقع خطر حفظ کنند، چیز تازه ای نیست. حتی درس شجاعتی که دریافت می کنند هم با کلیشه ها می خواند و می شود همه فیلم را جز یک مورد کلیشه ای خواند و آن هم رابطه دو برادر در آن سوی قانون است. برادران اسپوزیتو که یکی به دیگری کلک زده و پول هایش را به سرقت برده است. اما محبت برادرانه و خودداری برادر کوچک تر از کشتن جیسون و کایل سبب می شود، فیلم به مسیر کم و بیش تازه ای بیفتد و آن را به فیلمی تماشایی تبدیل کند. البته چیز دیگری هم در جذابیت فیلم دخیل است و آن نمایش هیجان ها و جذابیت های پرواز-اولین علاقه انسان- است.

د ویلیرز متولد 1970 کیپ تاون، آفریقای جنوبی است و بچه های آسمان اولین موفقیت بین المللی او محسوب می شود. دو فیلم پیشین او آثار کم هزینه و موفقی بودند، ولی بچه های آسمان راه وی را به سوی هالیوود باز خواهد کرد. باور کنید تماشای دستاورد او شما را وادار خواهد کرد خودتان را مثل یک پسربچه حس کنید. و به پسر بچه ها هم یاد خواهد داد که در برابر قلدرها-پدیده بسیار رایج دبستان ها و دبیرستان های آمریکا- و زورگویی افراد تهی مغز با سلاح خودشان-یعنی اقدام فیزیکی- به اضافه شجاعت بایستند. دیگر چه انتظاری از یک فیلم خوش ساخت نوجوانان دارید؟

ژانر: ماجرایی.

سایت رسمی فیلم

 

راک ن رولا    RocknRolla

نویسنده و کارگردان: گای ریچی. موسیقی: استیو آیزلس. مدیر فیلمبرداری: دیوید هیگز. تدوین: جیمز هربرت. طراح صحنه: ریچارد برایدگلند. بازیگران: جرارد باتلر[وان تو]، تام ویلکینسون[لنی کول]، تندی نیوتن[استلا]، مارک استرانگ[آرچی]، ادریس البا[مامبلز]، کریس بریجز[میکی]، جرمی پایون[رومن]، تام هاردی[باب خوشگله]، توبی کبل[جانی کوئید]، جما اترتون[جون]، جمی کمپبل[راکر]، دراگان میکانوویچ[ویکتور]، جیمی میستری[مشاور]، کارل رودن[یوری]. 114 دقیقه. محصول انگلستان.

لنی کول در صدد معامله با تبهکاری روسی به اسم ویکتور است. ظاهراً همه چیز در آغاز روبراه است و ویکتور تابلوی محبوب خود را به رسم امانت به لنی می دهد. ولی وقتی معامله سر نمی گیرد و تابلو توسط پسر ناخلف لنی دزدیده می شود، همه چیز به هم می ریزد. این واقعه به ظاهر کوچک باعث می شود تا گروهی کثیر از تبهکاران لندن به دست پا افتاده و برای به چنگ آوردن سهمی از یک غارت بزرگ به دست و پا بیفتند. آدم هایی مثل وان تو و دستیارش مامبلز، حسابدار مونثی به نام استلا که تخصص در پنهان کردن درآمدهای تبهکاران دارد و جانی کوئید یک خواننده راک معتاد که هر کدام سهم شان را می خواهند. ولی یکی از آنها هدف دیگری را نیز دنبال می کند و آن انتقام است...

چرا باید دید؟

اگر قنداق، ضامن و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده، قاپ زدن و رولور را دیده باشید با دنیای پر تحرک و پیچیده تبهکاران بریتانیایی از دیدگاه گای ریچی آشنا هستید. این بار تبهکارانی که در کار زمین خواری هستند، مقابل دوربین ریچی قرار گرفته اند. اما باور کنید هیچ فرقی با همتایان پیشین خود ندارند. همان رفتارها، همان متلک های گزنده و این بار با کمی چاشنی بیشتر که با ملاط خنده در آمیخته است. (فقط تصور کنید بازیگر گردن کلفتی مثل جرارد را در نقش وان تو که باید برای قانع و همراه کردن یک همدست تن به با وی بدهد!).

و متاسفانه برای بچه نابغه ای مانند ریچی که همین اواخر به دلیل طلاق جنجالی اش با مدونا نامش بر سر زبان ها بود، یک شکست که خیر، بلکه درجا زدن است. راک ن رولا در نگاهی دقیق هیچ چیز تازه ای نسبت به آثار قبلی ریچی ندارد و عنصر تازگی و غافلگیری را نیز از دست داده است. مضافاً به اینکه با وجود بهره مندی از بازیگران مشهور و کار بلد، قادر به ایجاد سمپاتی میان آنها و تماشاگر نیست. چیزی که در قنداق، ضامن و ... و قاپ زدن به راحتی محقق شده بود. ولی اگر از در جا زدن فیلمساز محبوب تان سر خورده نمی شوید و از خشونت کارتونی و شوخ و شنگ و آدم های خشن بذله گو با لهجه کاکنی  خوش تان می آید، راک ن رولا فیلم شماست[شخصاً ترجیح می دهم دو فیلم اول او را بار دیگر تماشا کنم!]

فیلم قرار است اولین بخش از یک سه گانه باشد، که با وجود برخورد مثبت منتقدان در گیشه موفقیت درخشانی کسب نکرده و بعید است قسمت های بعدی ساخته شوند. ظاهراً آقای ریچی به چیزی بیش از مدونا به عنوان منبع الهام نیاز دارد!

* نام فیلم را مانند دیگر آثار پیشین ریچی توضیح داد که در اینجا منظور به دست آوردن همه چیز است. آن طور که قهرمان اصلی آن در آغاز می گوید:

آدم ها همیشه می پرسند. راک ن رول چیه؟ من هم به آنها می گویم این به طبل و مواد و الکل ارتباطی ندارد. خیلی بالاتر از اینهاست رفیق! هر کس به دلایل مختلف دوست دارد زندگی زیبایی داشته باشد. بعضی ها پول، بعضی ها مواد، بعضی ها هم گاییدن هر کسی که سر راه شان قرار بگیرد، بعضی ها هم شهرت و موقعیت... ولی یک طرفدار راک ن رول با همه فرق دارد. چرا؟ چون یک راک ن رول چی واقعی همه اینها را می خواهد.

ژانر: اکشن، کمدی، جنایی.

سایت رسمی فیلم

 


عمومی

  نظرات 1  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: عمومی

 6:15 AM پنجشنبه، 3 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت

 

معرفی فیلم های روز

 

 

وال ی‌    Valkyrie

کارگردان: برایان سینگر. فیلمنامه: کریستوفر مک کواری، ناتان الکساندر. موسیقی: جان اّتمن. مدیر فیلمبرداری: نیوتن تامس سیگل. تدوین: جان اّتمن. طراح صحنه: لی لی کیلورت، تام مه یر، پاتریک لومب. بازیگران: تام کروز[سرهنگ کلاوس فون اشتافنبرگ]، کنت برانا[ژنرال دوم هننینگ فون ترسکوو]، بیل نیگی[ژنرال فردیش البریخت]، تام ویلکینسون[ژنرال فریدریش فروم]، کاریس ون هوتن[نینا فون اشتافنبرگ]، تامس کرتچمن[سرگرد اتو ارنست رمر]، ترنس استمپ[لودویگ بک]، ادی ایزارد[ژنرال اریش فلگیبل]، کوین مک نالی[دکتر کارل گوردلر]، کریستین برکل[سرهنگ مرتز فون کوئرینهایم]، جیمی پارکر[ستوان ورنر فون هافتن]، دیوید بامبر[آدولف هیتلر]، هاروی فریدمن[دکتر یوزف گوبلز]، کنت کرانهم[فیلدمارشال ویلهلم کایتل]، ماتیاس فریهوف[هاینریش هیملر]، گرهارد هاسه هیندنبورگ[هرمن گورینگ]، انتون الگرانگ[البرت اشپیر]. 120 دقیقه. محصول 2008 آمریکا، آلمان. نام دیگر: Operation Walküre - Das Stauffenberg-Attentat.

جنگ جهانی دوم. سرهنگ کلاوس فون اشتافنبرگ در حمله نیروهای متفقین به ارتش آلمان در افریقا، به شدت زخمی شده و به آلمان فرستاده می شود. همزمان در آلمان ژنرال ترسکوو با جاسازی بمبی در هواپیمای حامل هیتلر ترتیب سوء قصدی به جان وی را می دهد. اما بمب منفجر نشده و تراسکوو و همراهانش به فکر نقشه تازه ای برای کشتن هیتلر و نجات ملت آلمان از دست دیکتاتور و پایان جنگ می افتند. تراسکوو به ژنرال البریخت پیشنهاد می کند اشتافنبرگ- که تازه از بیمارستان مرخص شده- به عنوان جایگزین یکی از اعضای دستگیر شده کمیته به جمع مخفی آنان راه یابد. اشتافنبرگ با سه تن از چهره های برجسته مقاومت- دکتر گوردلر که در صورت موفقیت طرح ترور هیتلر به سمت صدراعظمی آلمان خواهد رسید، ژنرال بک و مردی به نام ویتزلبن- دیدار می کند. اشتافنبرگ پیشنهاد می کند برای نزدیک شدن به هیتلر از طرح وال ی(والکوره) استفاده کنند. بر اساس این طرح ژنرال فروم، فرمانده نیروهای ذخیره ارتش در صورت بروز هر حادثه ای برای پیشوا، زمام امور را در دست خواهد گرفت. ژنرال فروم پیشنهاد اشتافنبرگ و دوستانش را رد می کند، اما از لو دادن آنان به نازی ها نیز خودداری می کند. ژنرال تراسکوو به خط مقدم جبهه فرستاده می شود و اشتافنبرگ در راس طرح ترور هیتلر قرار می گیرد. اشتافنبرگ و دوستانش بعد از تدارک دقیق عملیات در روز 20 جولای دست به کار می شوند. اشتافنبرگ وارد آشیانه گرگ-نام رمز سرفرماندهی هیتلر- شده و بمبی را در آنجا کار می گذارد. بمب منفجر شده و اعضای کمیته مخفی برای بازداشت نازی ها و به دست گرفتن قدرت به راه می افتند. اما خبر قطعی از مرگ هیتلر نرسیده و بسیاری دودل هستند. از جمله ژنرال فروم که از داده شدن فرمان آماده باش به نیروهای خود توسط اشتافنبرگ و دوستانش به خشم آمده و بعد از تماسی که با آشیانه گرگ برقرار می کند، متوجه زنده بودن هیتلر می شود. اشتافنبرگ این ادعا را رد و فروم را دستگیر می کند. ژنرال بک به فرماندهی نیروهای ذخیره منصوب می شود و شروع به بازداشت کلیه افراد اس اس و به دست گرفتن کنترل برلین می کند. اما ژنرال ورنر که برای بازداشت افسران عالی رتبه اس اس اعزام شده، بعد از تماس تلفنی با هیتلر از زنده بودن وی آگاه و دستور بازداشت اشتافنبرگ و همقطارانش را دریافت می کند. ژنرال ورنر بعد از آزاد کردن افراد اس اس به سرماندهی اشتافنبرگ حمله کرده و تمامی آنان را دستگیر می کند. ژنرال فروم نیز که آزاد شده برای بیگناه جلوه دادن خود بلافاصله دستور تیر باران توطئه گران را می دهد. به ژنرال بک اجازه داده می شود تا خودکشی کند، اما اشتافنبرگ، البریخت، هافتن و کوئیرنهایم به جوخه آتش سپرده می شوند. ژنرال تراسکوو نیز بعد از شنیدن خبر ناموفق بودن طرح با انفجار نارنجکی در برابر صورت خود به زندگیش خاتمه می دهد. کوردلر و ویتزلبن به دار آویخته می شوند و مدتی بعد ژنرال فروم نیز به دلیل اطلاع ندادن طرح توطئه گران پیش از وقوع، اعدام می شود و این پایان آخرین اقدام به قتل هیتلر به قصد نجات آلمان توسط نیروهای مقاومت است. یک سال بعد هیتلر با رسیدن نیروهای متفقین به دروازه های برلین خودکشی می کند.

چرا باید دید؟

شش دهه از سقوط رایش سوم می گذرد. ولی مردم آلمان هنوز نتوانسته اند خود را از زیر بار شرم تاریخی که به آنان تحمیل شده، نجات دهند. چون بزرگ ترین و قدرتمندترین رسانه قرن-سینما- هرگز مجال چندانی به ظهور چهره های مقاومت آلمان نداد. بر خلاف ایتالیا که بلافاصله با استفاده از سینما و فیلم های نئورئالیستی توانست جایگاه خود را در جامعه جهانی به دست آورد و موسولینی را به خاطره ای دور تبدیل کند، هنوز شبح هیتلر و نازی ها بر زندگی آلمانی ها سایه افکنده است. البته ظهور حرکت های نئونازیستی نیز در این روند بی تاثیر نبود، اما با وجود اقدام به موقع اعضای نهضت مقاومت آلمان برای از میان برداشتن هیتلر و تصویر کردن برخی از این حرکت ها در فردای خاتمه جنگ توسط فیلمسازان آلمانی؛ تا همین اواخر کمتر نمونه شاخصی-جز 20 یولی رسیده است[گئورگ ویلهلم پابست] و سوفی شّل- به بازارهای جهانی راه یافت و ستایش شد.

ماجرای طرح والکوره و اقدام سرهنگ اشتافنبرگ جزو استثنا ها بود. در حالی که محققان اقدام به 42 مورد سوء قصد علیه جان هیتلر را کشف و ثبت کرده اند(تنها نمونه قابل توجه تصویری برای نشان دادن این اقدامات فیلم مستند کمتر دیده شده The Restless Conscience: Resistance to Hitler Within Germany 1933-1945  ساخته هاوا کوهاو بلر-نامزد اسکار بهترین فیلم مستند سال 1992- است که شدیداً دیدار آن را توصیه می کنم). نزدیک به 15 مورد این اقدام ها به اجرا درآمد و ناموفق بود. این اقدام ها از سوی بسیاری از افسران و مردم آلمان صورت گرفت که دریافته بودند وجود هیتلر و نازی ها به قیمت نابودی کشور و ملت آلمان تمام خواهد شد، پس سوگندی که برای وفاداری به پیشوا خورده بودند را زیرپا گذاشته و در صدد کشتن وی برآمدند. اقدام اشتافنبرگ  شاید به دلیل اینکه آخرین شان بود و از سوی یک افسر پروسی به شدت میهن پرست- که یک چشم، دست راست و دو انگشت دست چپ را در جبهه از دست داده- صورت پذیرفت، تا این حد مورد توجه قرار گرفت.

کلاوس فیلیپ ماریا شنک گراف فون اشتافنبرگ(1944-1916) افسر آلمانی اشراف زاده و چهره شناخته شده طرح ترور هیتلر در 20 جولای(یولی) 1944 است. طرحی که بر اثر یک تصادف ناکام ماند و اشتافنبرگ و بسیاری جان شان را بر سر آن باختند و اینک قهرمان های مقاومت ملی در برابر نازیسم محسوب می شوند. بدیهی است این قهرمان ها سر از فرهنگ عامه نیز در آورند و دستمایه کتاب ها و فیلم هایی نیز بشوند. اشتافنبرگ و یارانش نیز خیلی زود تبدیل به اسطوره شدند. یک دهه بعد، اولین فیلم های آلمانی درباره طرح 20 جولای ساخته شد که نسخه گئورگ ویلهلم پابست به دلیل پرداخت اصیل و مستندگونه اش اینک حکم یک سند تاریخی راهم دارد.

بعدها اشتافنبرگ از سوی فیلمسازها به فراموشی سپرده شد. دوستدارانش بنای یادبودی برایش ساختند و کتاب هایی نیز نوشتند. اما با ظهور حرکت های نئونازیستی در اروپا، فیلمسازها بار دیگر به یاد اشتافنبرگ و دیگر شهدای مقاومت آلمان در برابر نازی ها افتادند. خود نازی نیز برای خلاصی از چنگ شرم تاریخی پس از جنگ، فیلم های متعددی با این مضمون تولید کردند. در فاصله سال های 1989 تا 2005 بیش از 3 فیلم مستند، یک فیلم سینمایی و یک مینی سریال توسط آلمانی ها درباره اشتافنبرگ ساخته شد، که از میان آنها مینی سریال جو بایر با شرکت سباستین کخ[بازیگر زندگی دیگران] موفقیت بسیاری کسب کرد.

سینمای هالیوود جز اشاره های کوتاه در فیلم های شب ژنرال ها و روباه صحرا: داستان رومل و فیلم تلویزیونی نقشه کشتن هیتلر(1990) خیلی سریع از کنار این شخصیت عبور کرد. اما پس از شش دهه به سراغ او رفته و همزمان چند فیلم مستند[42 راه برای کشتن هیتلر/نشنال جئوگرافی، کشتن هیتلر: داستان واقعی طرح وال ی، عملیات وال ی]  نیز روانه بازار شده که جدا از ارزش های تاریخی و اسنادی شان باید به وجود هدفی فرامتنی دقت کرد.

براین سینگر 44 ساله را با شاهکاری چون مظنونین همیشگی می شناسیم، اما شخصاً با شاگرد زرنگ وی بیشتر احساس همدلی دارم. چون بر اساس دلمشغولی های این فیلمساز با استعداد یهودی ساخته شده است و می شود درک کردن چرا دست به روایت قصه ای تا این حد تکراری زده است. واقعیت این است که فیلم 95 میلیون دلاری تام کروز- که فیلمبرداری آن در آلمان با جنجال هایی نیز همراه بود- حکم یک هشدار و ترغیب به عمل برای کسانی را دارد که تحت لوای یک حکومت دیکتاتوری ایدئولوژیک زندگی می کنند[البته با آموزه های بانو هارنت در مورد مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری تفاوت ها دارد]. واضح است که چنین نمونه ای در زمانه ما حکومت جمهوری اسلامی و رئیس جمهور فعلی آن است که مرتب بر شباهت وی با هیتلر تاکید می شود و خود وی نیز از دست زدن به رفتاری مشابه وی-مانند جنجال هولوکاست- ابا ندارد.

اشتافنبرگ با فریاد "زنده باد سرزمین مقدس آلمان" تن به گلوله ها می سپارد و فریاد او باید ندای هشدار دهنده و بیدار کننده به میلیون ها انسان وطن پرستی باشد که می توانند با اقدام به دگرگونی از داخل، مانع از تهاجم دشمن خارجی شوند. کافی است به پیامدهای پس از تسخیر آلمان توسط متفقین دقت کنید. برایان سینگر و سازندگان فیلم به ما می گویند: آیا ارزش آن را ندارد که جلوی ضرر را از همین جا و با دست های خودتان بگیرید؟

وال ی در نگاهی به دور از پیچیدگی های فرامتنی یک درس تاریخ در قالب رسانه سینما است. ولی اگر روایت داستانی تا این حد آشنا و مکرر روایت شده با چنین هدفی صورت نگرفته-جدا از اهداف تجاری- پس مقصود سینگر و کروز از تولید وال ی چه بوده است؟ من آن را برخورد صادقانه و هشدار دهنده یک هنرمند در برابر وضعیت سیاسی می دانم و توصیه می کنم جدا از روایت بدیع دیداری/شنیداری که سینگر تدارک دیده، به اهداف این طرح نافرجام دقت کنید. شاید اشتافنبرگ بعدی میان ما باشد. این همان چیزی است که اوباما و امثال او از ایرانی ها انتظار دارند!

 1- در اساطیر مردم اسکاندیناوی وال ی به ایزدبانوهایی اطلاق می شود که به شکل نامرئی در جنگ شرکت می کنند و وظیفه آنان انتخاب کسانی است که باید کشته شوند.

2- از نظر دقت و صداقت سازندگان فیلم به واقعیت های تاریخی می توانید اطمینان کامل داشته باشید چون پروفسور پیتر هافمن اساد دانشگاه مک گیل و یکی از اعضای نهضت مقاومت آلمان مشاور ساخت فیلم بوده اند.

3- همسر اشتافنبرگ و فرزندان شان موفق به فرار شدند. نینا فون اشتافنبرگ در دوم آوریل 2006 در سن 92 سالگی در باواریا فوت کرد و نتوانست شاهد نمایش فیلم وال ی باشد(چون شباهت نیم رخ اشتافنبرگ و تام کروز حیرت انگیز است).

ژانر: درام، تاریخی، مهیج، جنگی.

سایت رسمی فیلم

 

مقاومت   Defiance

کارگردان: ادوارد زوایک. فیلمنامه: کلایتن فورمن، ادوارد زوایک بر اساس کتاب پارتیزان های بیلسکی نوشته نخاما تک. موسیقی: جیمز نیوتن هاوارد. مدیر فیلمبرداری: ادواردو سرا. تدوین: استیون روزنبلوم. طراح صحنه: دان ویل. بازیگران: دانیل کریگ[توویا بیلسکی]، لیو شرایبر[زوس بیلسکی]، جیمی بل[آسائل بیلسکی]، جورج مک کی[آرون بیلسکی]، آلکسا داوالوس[لیلکا تیختین]، تامس آرانا[بن زایون گولکوویتز]، الن کوردونر[شامون هارآرتز]، مارک فیورستاین[ایزاک مالبین]، جودی می[تامارا اسکایدلسکی]، کیت فهی[ریوا ریخ]، ایدو گولبرگ[ایتزاک شولمان]، ایبن هیه یلاخبلا]، مارتین هنکاک[پرتز شورشاتی]، راویل ایسایونوف[ویکتور پانچنکو]، یاچک کومان[کنستانتی کوزلووسکی]. 137 دقیقه. محصول 2008 آمریکا. نامزد جایزه بهترین موسیقی از مراسم گولدن گلاب.

سال 1941. نازی ها در حال کشتار یهودیان سراسر اروپای شرقی هستند. سه برادر به نام های توویا، زوس و آسائل موفق به فرار از چنگ نازی ها شده و در جنگل نزدیک زادگاه شان-منطقه غرب بلاروس در نزدیکی مرز لهستان- مخفی می شوند. مدتی بعد با یهودیان آواره دیگری که به جنگل پناه آورده اند، برخورد کرده و به زودی تشکیل یک جامعه مخفی را می دهند. هدف زنده ماندن و نجات از دست نازی هاست. اما به دست آوردن مایحتاج ضروری کار ساده ای نیست و از طرف دیگر باید هر لحظه آماده فرار باشند. زوس با نقشه های برادرش توویا مبنی بر جابجایی و گریز از دست نازی ها چندان میانه ندارد و توصیه می کند با به دست آوردن اسلحه علیه آلمانی بجنگند. اما توویا که فرماندهی یهودیان آواره را بر عهده دارد، این کار را عملی نمی داند. زوس قهر کرده و به پارتیزان های روس می پیوندد و شروع به جنگ علیه نازی ها می کند. از طرف دیگر شمار آوارگان رو به افزایش گذاشته و سرمای زمستان نیز بر سختی زندگی در میان جنگ می افزاید. تا اینکه آلمان ها با حمله هوایی و زمینی گسترده ای تصمیم به نابودی قطعی یهودیان مخفی شده در جنگل می گیرند. توویا و آسائل به همراه تنی چند شروع به مقاومت در برابر حمله نازی می کنند تا دیگران دست به فرار بزنند. جنگی نابرابر که اگر کمکی از سوی پارتیزان ها نرسد، فرجام اش نابودی بیش از هزار یهودی خواهد بود....

چرا باید دید؟

سینما و به خصوص سینمای هالیوود در شش دهه گذشته تا جایی که توانسته-بنا به اقتضای سیاست هایش- درباره همه سوزی و نابودی گسترده یهودیان در اروپا توسط هیتلر و نازی ها از گفتن تمامی حقیقت سر باز زده و از یهودیان تصویر ملتی توسری خور، مقهور قدرت و آماده مرگ به دست سربازان رایش سوم ساخته است. تصویری که امروز دیگر به کار نمی آید. اینکه یهودی ها- و در مقطع فعلی بهایی ها- اعلام می کرده اند جنگیدن در دین و مرام شان نیست و سعی داشتند از خود انسان هایی صلح طلب بسازند، به خودی خود چیز مزمومی نیست. اما زمانی که ارائه این تصویر با کشتار هزاران فلسطینی در دنیای واقعیت به دست همین یهودیان رسته از چنگ نازی ها در فردای جنگ جهانی دوم همراه می شود، چه باید گفت جز دم خروس را باید باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟(اشتباه نشود، هدفم از اشاره به این موضوع گریز به صحرای کربلا و انگشت گذاشتن به ماجرای در حال رخ دادن جنگ در غزه نیست)

باید پذیرفت که خود یهودی ها نیز در دو دهه اخیر به این نتیجه رسیده اند که باید از مقاومت خود در برابر نازی ها سخن بگویند، چیزی که در عالم واقعیت نیز رخ داده و نمونه های شاخصی چون قیام گتوی ورشو و همین پارتیزان های بیلسکی داشته است (شخصاً همیشه از دیدن یهودیانی که بی هیچ مقاومتی در برابر نازی ها زانو زده و منتظر تیر خلاص بودند، دچار خشم و اندوه می شدم. این مسئله را به هر قوم و ملتی می شود تعمیم داد که در برابر ظلم نمی ایستند).

واقعیت این است که در سرتاسر اروپای شرقی اشغال شده، گروه های پارتیزان یهودی شکل گرفت. برخی از این گروه ها فرارهای موفقی از گتوها و اردوگاه  های کار اجباری را سازمان دادند(بهترین اشاره ها به این ماجرا را می شود در فیلم های یک نسل/ آندری وایدا و پیانیست/ رومن پولانسکی یافت. ولی فیلم قیام ساخته 2001 جان آونت اختصاصاً به این موضوع و سرنوشت افراد درگیر قیام گتوی ورشو و بازماندگان آن می پردازد. شعار تبلیغاتی فیلم نیز چیزی بود که باور کردنش نه فقط برای تماشاگران معتاد به فیلم هایی که در بالا اشاره شد، حتی آلمانی ها هم سخت بود: آنها دست به کاری زدند که نازی ها هرگز انتظارش را نداشتند. آنها جنگیدند). برخی مانند پارتیزان های بیلسکی هرگز به چنگ نازی ها گرفتار نشدند و تا پایان جنگ توانستند سرپا مانده و حتی علیه نازی ها بجنگند. در برخی کشورها مانند بلژیک و فرانسه گروه های کاملاً یهودی شکل نگرفت، ولی یهودی ها به دیگر پارتیزان ها و گروه های مقاومت ملحق شدند. رقمی که برای این افراد تخمین زده می شود میان 20 تا 30 هزار نفر است که عملیات موفقی در کارنامه شان دارند و جدا از گروه های شناخته شده -مانند بریگاد چکالوف، گتوی ویلنیوس و همین بریگاد بیلسکی- افراد مشهوری چون یتزاک اراد، ماشا بروسکینا، یوجینو کالو، آبا کاونر، داو لوپاتین، موشه پیاده، هاویوا ریک، هانا سنش، شالوم یوران و سیمکا زورین نیز در میان شان به چشم می خورد. با این تفاصیل مقاومت ساخته یکی از کارگردان هایی که تخصص در تولید فیلم های حماسی دارد، آن روی سکه رایج است.  

ادوارد زوایک متولد 1952 شیکاگو است. با فیلم افتخار در 1989 به شهرتی عظیم دست یافت و به همراه وی بازیگران فیلمش-دنزل واشنگتن و مورگان فریمن- نیز تبدیل به ستاره شدند. نگاهی گذرا به فیلم های برجسته کارنامه زوایک نشان می دهد که او تا چه به حد ترسیم ناشناخته های پنهان در پس روایت های رسمی علاقه دارد. نقش سیاهان در جنگ های داخلی در فیلم افتخار، واقعیت های جنگ عراق و آمریکا در شجاعت زیر آتش، رابطه میان بنیادگرایان مسلمان و دنیای غرب در حکومت نظامی و نگاه روشنگرانه اش در الماس خونین و فیلم فعلی همگی در یک امتداد قرار دارند. اما آنچه او را فردی شایسته برای ساختن مقاومت می کند پرداخت حماسی او از این داستان هاست.

در مقاومت نیز [که با صرف هزینه 50 میلیون دلار بر اساس کتاب تحقیقی خانم پروفسور نخاما تک استاد دانشگاه کانکتیکات(محقق هولوکاست)ساخته شده] تلاش او برای تصویر کردن داستانی واقعی جدا از سعی وی در ساختن سیمایی قهرمانی از شخصیت های اصلی قصه اش که هر کدام نماینده نوعی نگاه فلسفی به زندگی و دنیا و مبارزه هستند، قابل ستایش است و می تواند به دلیل صداقتش در بیان ضعف ها و قوت های قهرمانان فیلم تحسین شود. اما از طعنه زدن به اردوگاه های چپ نیز غافل نیست. تا جایی که فیلم سیمایی ضد روسی و ضد کمونیستی به خود می گیرد و در برخی دقایق به درستی نشان دهنده یهود ستیزی پنهان در میان سرسپردگان حکومت شوراها می شود.

به هر حال نکته اصلی فیلم آن طور که از نامش پیداست ترغیب و تایید مقاومت و جنگیدن است. آن هم برای ملت یهود و در زمانه ای که خطر ظهور هیتلری دیگر یا رایش اسلامی تازه ای محتمل است. شخصاً نمی توانم هیچ گونه تضمینی به سازندگان فیلم برای به تخقق نپوستن این خطر بدهم. اما از هم اکنون خود را در کنار هر کسی که علیه ظلم ایستادگی کند، حس می کنم.

مقاومت نه قدرت افتخار را دارد و نه شکوه و تغزل افسانه های پاییزی را، حتی می شود آن را فیلمی تبلیغاتی نامید. اما به دلیل پرداخت صادقانه فیلمساز، استفاده عالی از لوکیشن برف و یخ گرفته و عوامل-از جمله کریگ و شرایبر- و تلاش برای تغییر حال و هوای ژانر فیلم های هولوکاستی(می تواند اولین اکشن در میان 270 فیلم شناخته شده این گونه باشد!) می شود فیلم را با خیال راحت تماشا کرد!

 رولند تک، پسر نخاما تک در مقام همکار تهیه کننده در پروژه حضور دارد.

ژانر: درام، جنگی.

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی فیلم

 

استرالیا     Australia

کارگردان: باز لورمن. فیلمنامه: باز لورمن، استوارت بئاتی، رونالد هاروود، ریچارد فلانگان بر اساس داستانی از باز لورمن. موسیقی: دیوید هیرشفیلدر. مدیر فیلمبرداری: مندی واکر. تدوین: دادی دورن، مایکل مک کاسکر. طراح صحنه: کاترین مارتین. بازیگران: نیکول کیدمن[لیدی سارا اشلی]، هیو جکمن[گله دار/دروور]، دیوید ونهم[نیل فلچر]، جک تامسون[کیپلینگ فلین]، برایان براون[لزلی کینگ کارنی]، براندون والترز[نولا]، دیوید گولپیلی[کینگ جورج]، ازی دیویس[کاترین کارنی فلچر]، بن مندلسون[سروان امت داتون]. 165 دقیقه. محصول 2008 استرالیا، آمریکا. نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین بازیگر خوش آتیه/براندون والترز از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، برنده جایزه مولف و نامزد 7 جایزه دیگر از مراسم ساتلایت.

سال 1939، بانو سارا اشلی به شمال استرالیا می رود تا شوهر زنباره اش را را به فروش گله داریشان راضی کند. شوهرش گله داری را برای استقبال او به بندر داروین می فرستد. اما رسیدن آنها به محل پرورش گله با مرگ شوهر بانو اشلی همراه می شود که شایع است توسط شمنی بومی مشهور به کینگ جورج کشته شده است. بانو اشلی که سررشته ای از گله داری ندارد، ناگهان خود را وارث گله ای بسیار بزرگ می بیند و این موقعیت فرصتی مناسب برای مباشر شوهر متوفی او به نام نیل فلچر است تا برای به دست گرفتن زمام همه امور تلاش کند. هدف او از این کار کمک به نقشه های لزلی کارنی است تا سلطان بی رقیب گله داران منطقه شده و قرارداد بزرگی با ارتش استرالیا منعقد کند. اما افشای دزدی فلچر توسط نولا -نوه کینگ جورج- که در خانه اربابی اشلی زندگی می کند، و سپس آزار او توسط فلچر باعث می شود تا سارا اشلی به خشم آمده و او را اخراج کند. سارا تصمیم می گیرد تا گله دزدیده شده را بازگردانده و گله دار/دروور را ترغیب می کند تا گاوها را برای فروش به بندر داروین ببرند. گله دار به همراه شش نفر دیگر از جمله سارا و نولا 1500 راس گاو را به طرف داروین می رانند. اما در میان راه فلچر با رم دادن گله قصد به دره انداختن آنها و نابودی شان را می کند. کینگ جورج با توسل به جادو مانع از این کار شده و گله به سلامت وارد داروین می شود. اتفاقی که لزلی کارنی را به خشم می آورد. در طول راه نیز رابطه عاشقانه ای میان سارا و گله دار برقرار می شود و پس از این پیروزی، زندگی ساکت و آرامی را در مزرعه موروثی می گذرانند. تا اینکه فلچر کارنی را طی حادثه ای ساختگی کشته و با دختر وی ازدواج می کند. فرجام کار قرار گرفتن فلچر-قاتل شوهر سارا و پدر واقعی نولا- در راس امپراطوری کارنی و شروع به تهدید مجدد سارا است. همزمان با فرستاده شدن اجباری نولا به مرکز نگهداری کودکان نیمه بومی در میسیون آیلند، نشانه های جنگ در استرالیا نیز ظاهر می شود. سال 1942 با حمله ژاپنی ها به بندر داروین مصادف می شود و گله دار که بعد از مشاجره ای لفظی سارا را ترک کرده، خبر مرگ وی بر اثر بمباران را می شنود. گله دار، نولا و دیگر بچه ها را از میسیون آیلند و چنگ سربازان ژاپنی نجات داده و به بندر داروین بازمی گرداند. همزمان سارا نیز که مزرعه را به فلچر فروخته و در حال خروج از استرالیاست با گله دار و بچه ها برخورد می کند. فلچر که متوجه زنده بودن نولا-تنها حلقه او با گذشته نامیمونش- شده، تلاش می کند تا او را به قتل برساند. اما خود به دست کینگ جورج کشته می شود. سارا به همراه نولا و گله دار به مزرعه- که امنیت آن منطقه برقرار شده-باز می گردد. اما در راه بازگشت کینگ جورج سر رسیده و نولا به همراه او می رود. 

چرا باید دید؟

کودکی مارک آنتونی "باز" لورمن متولد 1962 نیو ساوت ولز استرالیا در سالن سینما پدرش طی شده و عشق به قصه گویی را در خود کشف کرده است. این شیفتگی در تمامی فیلم های او به چشم می خورد. از اولین شان که اشاره به نحوه آشنایی پدر و مدرش در یک سالن رقص بود تا برگردان امروزی اش از رومئو و ژولیت و بهترین فیلم کارنامه اش مولن روژ که تمامی دلبستگی هایش به دنیای نمایش را در آن گرد آورده بود. استرالیا چهارمین فیلم او و یک عاشقانه حماسی پسا استعماری به سب یاق بربادرفته است که برای هر آشنا با تاریخ سینما و حتی فیلم باز معمولی کهنه، نخ نما و بسیار کلیشه ای است.

فیلمی که قرار بوده نقش بربادرفته را برای سینمای استرالیا هم بازی کند و به شکلی مسرفانه پول-130 میلیون دلار- و زمان-9 ماه برای فیلمبرداری به اضافه برداشت های مجدد در سال 2008- به پای آن ریخته شده و به همان اندازه بربادرفته متحجر و تحقیر آمیز است. نگاه خاک پرستانه حاکم بر بربادرفته که جنگ های داخلی را پس زمینه خود قرار داده بود، مطابق نعل بالنعل به استرالیا منتقل شده و این بار بومی ها در هنگامه هجوم ژاپنی ها به استرالیا ملعبه دست فیلمساز قرار گرفته است. قصه عاشقانه فیلم با پیرنگی کلیشه ای؛ ورود فردی متعلق به طبقه اشراف و شهری به درون طبیعت وحشی و برخورد با آدم های سرسخت خو کرده به این نوع زندگی و در نهایت تحولش هرگز نمی تواند دستمایه مناسبی برای نشان دادن واقعیت های قرن بیستم استرالیا باشد. کافی است فقط به یاد آورید فیلمی مانند گله رانان ساخته هری وات را که داستان عبور گله ای از مناطق در شرف اشغال توسط ژاپنی ها به سوی منطقه ای امن از دل صحرایی خشک را به گونه ای مستند روایت می کرد، تا پوشالی بودن این فیلم توریستی را به راحتی دریابید. چون آنقدر لوکیشن های زیبا در فیلم جا داده شده و دلار صرف جلوه های ویژه اش شده که جنگ هم جنبه ای تزئینی پیدا کرده است!

فیلم هر چند از نگاه نولا-پسربچه نامشروع و نیمه بومی فلچر- روایت می شود و  قرار بوده فیلم نوعی معذرت خواهی از بومی های استرالیایی باشد، اما نگاه حاکم بر فیلم نگاه غربی است. البته نولا در پایان فیلم با وجود دلبستگی اش به نشانگان فرهنگ غربی مانند آواز[Over the Rainbow] فیلم جادوگر شهر اُز دست پدربزرگ شمن خود را گرفته و به میان طبیعت وحشی استرالیا پناه می برد و سفیدها را با این احساس خوب که اینجا کشور همه ماست، به حال خود تنها می گذارد!

استرالیا نتوانسته با وجود بهره مندی از دو بازیگر پول ساز موفقیتی در گیشه به چنگ آورد و به نظر می رسد لورمن هم از این رهگذر نتواند بر خلاف ادعایش به شناختی درست از زادگاه دست پیدا کند. ولی شما اگر از فیلم های توریستی خوش تان می آید و امکان سفر به استرالیا را ندارید، این فرصت را از دست ندهید!

ژانر: ماجرا، درام، جنگی، وسترن.

سایت رسمی فیلم

 

کشتی گیر    The Wrestler

کارگردان: دارن آرونوفسکی. فیلمنامه: رابرت د. سیگل. موسیقی: کلینت منسل. مدیر فیلمبرداری: ماریس آلبرتی. تدوین: اندرو وایزبلوم. طراح صحنه: تیم گریمز. بازیگران: میکی رورک[رندی رابینسون]، ارنست نیلر[باب/آیت الله]، ماریزا تومی[کسیدی]، اوان ریچل وود[استفانی رابینسون]، تاد بری[وین]، مارک مارگولیس[لنی]، واس استیونس[نیک ولپ]، جودا فریدلندر[اسکات برومبرگ]. 109 دقیقه. محصول 2008 آمریکا. برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از ماسم انجمن منتقدان شیکاگو، نامزد جایزه بهترین آواز-بهترین بازیگر مرد و بهترین بازیگر زن نقش مکمل/ماریزا تومی از مراسم گولدن گلاب، نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری-بهترین فیلم-بهترین بازیگر مرد از مراسم روحیه مستقل، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد از مراسم انجمن منتقدان لندن، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد-بهترین آواز از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد ز مراسم اتحادیه بازیگران، برنده شیر طلایی جشنواره ونیز، برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از مراسم انجمن منتقدان واشنگتن دی سی.

رندی رابینسون مشهور به Ram کشتی گیر مشهور دهه ،1980 اینک در سالن های کوچک محلی کشتی می گیرد. درآمد این گونه مسابقات کمتر از حد انتظار است و طبعاً زندگی بر رندی بسیار سخت می گذرد. ناچار با قبول کارهای کوچک مانند کارگری یا فروشندگی روزگار می گذراند. همسرش را از دست داده و دخترش نیز دور از او زندگی می کند. تنها دلخوشی اش رفتن به باشگاهی شبانه و ملاقات با رقصنده ای میان سال به نام کسیدی است. تنها راه نجات او از این وضعیت به پیشنهاد مدیر باشگاه، مسابقه ای دیگر با رقیب دیرینش آیت الله است که 20 سال قبل با وی در مدیسون اسکوئر گاردن مبارزه کرده بود. رندی می پذیرد و می پندارد شاید این مسابقه بتواند او را دوباره به اوج بازگرداند. برای این کار دست به خرید مقداری داروی نیروزا نیز می زند. اما بعد از اولین مسابقه کوچک که با خشونت همراه است، بد حال شده و راهی بیمارستان می شود. وقتی در بیمارستان چشم باز می کند، در می یابد که دچار حمله قلبی شده و عمل بای پس بر رویش انجام شده است. دکتر به وی می گوید باید از کشتی دست بردارد، در غیر این صورت زندگیش به خطر خواهد افتاد. رندی مسابقه را لغو کرده و  کاری در بخش فروش گوشت یک سوپرمارکت پیدا می کند. در اولین ملاقات اش با کسیدی ماجرا را به وی می گوید و به نوصیه کسیدی به ملاقات دخترش استفانی می رود. اما برخورد میان پدر ودختر چندان خوشایند نیست. بعد از خرید یک هدیه، رندی دوباره به سراغ دخترش می رود و ساعاتی را با هم می گذرانند. ولی برخورد رندی با یک زن و یک شبه آن دو منجر به دیر رسیدن رندی به قرار ملاقات بعدی با استفانی شده و میانه آن دو را برای همیشه به هم می ریزد. تلاش اش برای ارتباط با کسیدی نیز با پاسخ سرد وی روبرو می شود و کار به توهین می کشد. روز بعد نیز شناخته شدنش از سوی یک طرفدار در محل کار با بریده شدن انگشتش خاتمه می یابد. اقدام بعدی رندی تماس با مدیر باشگاه و اعلام آمادگی برای مسابقه با آیت الله است. کاری که به مرگ او منتهی خواهد شد...

چرا باید دید؟

هرگز دوستدار فیلم های ورزشی نبوده ام-مخصوصاً آنهایی که در سالن های بسکتبال می گذرد- و از کشتی کچ نیز به دلیل خشونتش(حتی اگر نمایشی باشد) متنفرم و آن را کاری غیر انسانی می دانم. اما فیلم کشتی گیر را با لذت تا پایان تماشا کردم و همراه با قهرمان آن گریستم و برای او نیز....

کشتی گیر یک مرثیه است. مرثیه ای برای یک نمایشگر، برای یک ورزشکار که روزهای خوش اوج را پشت سر گذاشته و به پایان خط رسیده است. هرگز شوهر یا پدری خوب نبوده، تنها چیزی که برایش ارزش داشته کارش بوده و بس، اما امروز وقتی به گذشته نگاه می کند هیچ چیز جز مشتی عکس و طرفدار و خاطره برایش باقی نمانده است. دخترش از او متنفّر است، چون زمانی که به حمایت یک پدر نیاز داشته، در کنارش نبوده و اینک نیز با کمترین خطا برای همیشه او را از خود می راند. کسیدی نیز که مانند او اسیر حرفه خویش است و فرزندانی دارد که از شغل مادرشان خبر ندارند، دلبستگی عاطفی او را به هیچ می گیرد. رندی می کوشد خود را گول بزند، مانند صحنه ورودش به سالن شستن ظرف ها که با هیاهوی مردم همراه است. اما نمی شود...

او تنها است و این فیلم مرثیه ای برای این قهرمان غول پیکر است که بر خلاف ظاهرش باطنی شکننده دارد. پس راهی را انتخاب می کند که می داند به مرگش منتهی خواهد شد. با آیت الله دست و پنجه نرم می کند. برنده می شود و در خیز نهایی که نمی بینیم به سوی مرگ[یا آغوش دوستدارانش] می پرد. رندی می داند که زندگیش را در ازای یک هیچ بزرگ باخته است. اما می رود که در میان همان سر و صدا و قیه کشیدن های تماشاگران و روی رینگ مبارزه بمیرد.

کشتی گیر یک درام درخشان است که جز این از آرونوفسکی انتظار نمی رفت. مردی که مرثیه برای یک رویا را در کارنامه دارد. اولین فیلمش پی بدون شک یک شاهکار کوچک است و فیلم قبلی اش سرچشمه نیز قابل تامل و تعمق...*

 کافی است بگویم که دو صحنه اعتراف رندی به دخترش که هرگز پدر خوبی نبوده و صحنه دادن امضای یادگاری کشتی گیرها قدیمی و عکس گرفتن شان با دوستداران شان به یک دوجین فیلم می ارزد. فیلم آواز قوی میکی رورکی هم هست که هرگز این قدر درخشان بازی نکرده است [می شود پی، مرثیه برای یک رویا و سرچشمه و کشتی گیر را در یک مضمون-شیفتگی فرد به کارش و در نتیجه فقدان عاطفه یا مسمومیت عاطفی- مشترک دانست و از این دیدگاه کارنامه وی را دارای یک تم واحد روانشناختی ارزیابی کرد].

اما فیلمی چنین مستقل و یک درام زیبا، بازیچه دست افراطیون وطنی شد. کشتی گیر شهریور ماه امسال در جشنواره ونیز به نمایش در آمد و داوران جشنواره در با اهدای شیر طلایی خود از آن ستایش به عمل آورند و حتی اغلب رسانه های ایرانی از جمله روزنامه انتخاب خبر از موفقیت این فیلم دادند. اما کشف و مشاهده لینک اینترنتی گزارش خبرنگار ایتالیایی درباره فیلم که تصادفاً صحنه نبرد قهرمان فیلم را با یک ورزشکار سیاه پوست به اسم نمایشی آیت الله را که سعی دارد با میله پرچم جمهوری اسلامی وی را خفه کند، سبب بروز غوغای تازه ای برای منحرف کردن اذهان عمومی از انتخابات ریاست جمهوری جدید و طبعاً ساختن فضا به نفع احمدی نژاد شد.

اما نکته گیران یک موضوع را عامدانه از قلم انداخته و صلاح در افشای آن نمی بینند. و آن اینکه فیلم هیچ ارتباط مستقیمی با ایران یا جمهوری اسلامی(نباید این دو را با هم اشتباه گرفت) ندارد. کشتی گیر از دید کارگردان، بازیگران و منتقدان با تجربه، صرفاً درام شخصی یک ورزشکار است و نبرد او با آیت الله فقط در 15 دقیقه پایان فیلم رخ می دهد. اما نگاه های سطحی و شتاب زده با هدف قبلی، قصد ساختن یک غوغای تازه را دارند(مطمئن باشید اگر آیت الله پیروز شده بود، این فائق آمدن حزب الله بود بر جبهه کفر امپریالیستی!). تمامی این ماجرا و این خشم دیرهنگام چیزی نیست جز ترفندی برای انحراف افکار عمومی، چون غوغا سالاری یکی از کارآمدترین حربه های جمهوری اسلامی در مقاطع سرنوشت ساز تاریخی سه ده اخیر بوده است. سخن از تئوری توطئه نیست، چون همزمانی کشتار 1367 و نوشیدن جام زهر با فتوای دیر هنگام آیت الله خمینی درباره آیات شیطانی نمونه ای آشکار در آفرینش این جنجال ها و جنگ زرگری است. که اگر چنین نبود باید ماه ها قبل از این واقعه و همگام با مسلمانان کشورهای دیگر به چاپ این کتاب اعتراض می کردند(چیزی که البته با آن هم مخالفم)!

اما بیایید با تئوری توطئه همراه شویم و کشتی گیر را امتداد پروژه حمله به جمهوری اسلامی خصوصاً و ایران عموماً ارزیابی کنیم. پروژه ای که به گمان حضرات، سینمای صد در صد صهیونیستی هالیوود پس از فیلم هایی چون 300،  این بار با به کار گرفتن یکی از فیلمسازان یهودی تبارش آن را به شکلی مزورانه پیش برده و قصد تخریب وجه نداشته جمهوری اسلامی را در اذهان جهانیان دارد. حال سوال اینجاست، اگر هالیوودی ها با استفاده از سینما چنین اهدافی را دنبال می کنند، آیا تبین کنندگان سیاست های سینمای ایران و حامیانش با دور ریختن میلیون ها تومان به پای کسانی چون سازنده اسکادران عشق به دنبال چنین کاری نبودند؟ چطور وقتی آرونوفسکی یهودی فیلمی در نقد آموزه های قبالامی سازد(پی)، بچه خوبی است و حالا با نمایش یک صحنه که به تریج قبای حضرات خورده حکم مرتد و ناصبی را یافته است؟! چرا وقتی ورزشکار آمریکایی بر ورزشکار نماینده جمهوری اسلامی پیروز می شود، فقط یک مسابقه ورزشی را برده است و زمانی که برعکس آن اتفاق بیفتد مشت محکمی بر دهان امپریالیسم نواخته شده؟

سخن اینجاست که حتی با این دیدگاه سینمای جمهوری اسلامی در 3 دهه گذشته نتوانست فیلم تبلیغاتی قابل اعتنایی هم با همین فیلمسازان ارزشی تولید کند و بس!

بنابراین اعلام می کنم کشتی گیر یک درام با ارزش است و هیچ ارتباطی به این بازی های کثیف سیاسی ندارد که اگر داشت تهیه کنندگانش با وجود صرف 7 میلیون دلار و بعد از گرفتن شیر طلایی ونیز آن را در 4 سالن سینما به نمایش نمی گذاشتند تا بعد از دو ماه و افزودن بی سر و صدای چند سالن دیگر، فقط 1 میلیون دلار به دست بیاورند. بلکه آن را حسابی در بوق و کرنا می کردند تا به آن هدف سیاسی خود برسند. شاید هم از خشم برادران حزب الهی ترسیده اند!

*از طنز روزگار همین فیلم سرچشمه برای نمایش در یکی از جلسات سینمای معناگرا در سینما فرهنگ انتخاب شده بود و عبدالله اسفندیاری متولی این برنامه چند روز قبل از نمایش فیلم در گفت‌وگویی اعلام کرد که در جلسه نقد و بررسی فیلم، توهین آرنوفسکی و فیلم آخرش به ایران را محکوم خواهد کرد. ولی این اقدام هم چاره ساز نشد و بعد از نمایش فیلم، هیئت اسلامی هنرمندان طی بیانیه ای با عنوان تیتر «نمايش فيلمي از يك فيلمساز هتاك در سينما فرهنگ» نسبت به این اقدام واکنش نشان داد و آن را محکوم کرد. از متن بیانیه هم معلوم بود که هیچ کدام از حضرات فیلم را ندیده اند، چون آیت الله را یک ایرانی فرض کرده بودند.

ژانر: درام، ورزشی.

سایت رسمی فیلم

سایت رسمی فیلم

 

مورد عجیب بنجامین باتن   

The Curious Case of Benjamin Button

کارگردان: دیوید فینچر. فیلمنامه: اریک راث بر اساس داستانی از خودش و رابین سویکورد. موسیقی: الکساندر دسپلیت. مدیر فیلمبرداری: کلودیو میراندا. تدوین: کرک باکستر، انگوس وال. طراح صحنه: دانالد گراهام برت. بازیگران: براد پیت[بنجامین باتن]، کیت بلانشت[دیزی]، تاراجی پی. هنسن[کوئینی]، جولیا اّرموند[کارولاین]، جیسون فلمینگ[تامس باتن]، ماهرشلالهاشباز علی[تیزی]، جرد هریس[ناخدا مایک]، الیاس کوتیس[مسیو گاتو]، اد متزگر[تیودور روزولت]، فیلیس سامرویل[مادربزرگ فولر]، تیلدا سوینتون[الیزابت ابوت]، اسپنسر دانیلز[بنجامین 12 ساله]، الی فنینگ[دیزی 6 ساله]، مدیسن بیتی[دیزی 11 ساله]. 159 دقیقه. محصول 2008 آمریکا. نام دیگر: Benjamin Button. نامزد جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل/تاراجی پی هنسن از مراسم بلک ریل، نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری-کارگردانی-موسیقی-بهترین فیلم و فیلمنامه اقتباسی از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، نامزد جایزه بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-موسیقی-بازیگر مرد نقش اول و فیلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل/سوینتون از مراسم انجمن منتقدان لندن، برنده جایزه بهترین کارگردانی و فیلمنامه اقتباسی از انجمن ملی منتقدان آمریکا، نامزد جایزه بهترین طراحی صحنه-فیلمبرداری-طراحی لباس و فیلمنامه اقتبسی از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد-بهترین بازیگر نقش مکمل زن/هنسن از مراسم اتحادیه بازیگران.

آگوست 2005، بیمارستانی در نیواورلئان. دیزی سالخورده در حالی که طوفان کاترینا به سواحل جنوب آمریکا نزدیک می شود، در بستر مرگ از دخترش کارولاین می خواهد تا دفتر خاطرات مردی به نام بنجامین باتن را برای وی بخواند. فیلم از زبان باتن روایت می شود که تولدی غیر معمول داشته، اما قبل از آن با ساعت ساز نابینایی آشنا می شویم که تنها پسرش را در جنگ جهانی اول از دست داده و به همین دلیل ساعتی می سازد که عقربه هایش بر خلاف جهت معمول کار می کنند. او در روز افتتاح این ساعت در ایستگاه راه آهن نیواورلئان، هدفش از این کار را بازگرداندن چرخ زمان به عقب و زنده کردن پسرش اعلام می کند و سپس ناپدید می شود.

11 نوامبر 1918، مردم نئواورلئان پایان جنگ بزرگ را جشن گرفته اند. همزمان تامس باتن صاحب فرزندی می شود. این کودک شمایل پیرمردی 87 ساله را دارد و مادرش به هنگام زاییدن وی می میرد. تامس که این واقعه خشمگین شده، کودک را به همراه 18 دلار روی پله های یک آسایشگاه سالمندان رها می کند. زنی سیاه پوست به نام کوئینی کودک را یافته و علیرغم مخالفت شوهرش تیزی از او مراقبت می کنند. کوئینی نام بنجامین را بر کودک نهاده و او را بزرگ می کند. کودک هر چه بزرگ تر می شود از نشانه ها پیری در چهره و بدن وی کاسته می شود. در سال 1930 وقتی که 12 ساله شده و هنوز سیمای یک پیرمرد را دارد با دختربچه ای به نام دیزی آشنا و شیفته او می شود. بعدها با افزوده شدن سن اش کاری در کشتی ناخدا مایک یافته و با الکل آشنا می شود. مدتی بعد شهرش را به قصد سفر کاری طولانی ترک می کند. اما به دیزی قول می دهد تا مرتب توسط نامه و کارت پستال با او در تماس باشد. در روسیه با زنی به نام الیزابت آبوت اشنا شده و برای اولین بار عاشق می شود. اما الیزابت متاهل و شوهرش جاسوس دولت انگلستان است ، به همین خاطر این رابطه یک روز-8 دسامبر 1941 روز بعد از حمله ژاپنی ها به پرل هاربر- با رفتن ناگهانی الیزابت پایان می یابد. بنجامین نیز با ورود دولت آمریکا به جنگ، به همراه ناخدا مایک و خدمه اش به خدمت نیروی دریایی می آید. نتیجه رویارویی آنها با یک زیردریایی آلمانی کشته شدن ناخدا و تنی از چند خدمه و نابودی کشتی و زیردریایی است. بنجامین بعد از جنگ به خانه بازمی گردد و برای بار دوم با تامس باتن در حال مرگ دیدار می کند. باتن می گوید که پدر واقعی اوست و تمامی دارایی اش-از جمله خانه و کارگاه دگمه سازی اش- را به او به ارث می گذارد. ملاقات تازه بنجامین با دیزی سبب می شود تا دریابد او اینک رقاصه ای مشهور در نیویورک است. ولی اقدام اغواگرانه دیزی از سوی بنجامین رد می شود. اما مدتی بعد، در سال 1962 زمانی که بعد از یک تصادف، دیزی قدرت رقصیدن را از دست داده و هر دو در سنی نزدیک به هم قرار دارند، دیداری دیگر در نئواورلئان منجر به زنده شدن عشق قدیمی می شود. آنها خانه ای تازه خریداری کرده و زندگی مشترکی را با هم آغاز می کنند. ولی پس از تولد فرزندشان هر دو متوجه می شوند که ادامه این زندگی تقریبا غیر ممکن است چون با پیرتر شدن دیزی، بنجامین روز به روز جوان تر می شود...

چرا باید دید؟

دیوید لیو فینچر 47 ساله یکی از خوش قریحه ترین فیلمسازان عصر ماست. فقط اشاره به نام چهار فیلم بسیار موفق او[هفت، باشگاه مشت زنی، بازی و اتاق امن] کافی است تا به میزان اهیمت جایگاه او در سینمای امروز آمریکا ودنیا پی ببرید. مردی که از دنیای فیلم های تبلیغاتی و ویدیوکلیپ آمده و شیوه خاص دیداری/شنیداری خود را برای سینمای معاصر به ارمغان آورده است. با زودیاک چندان همراه نشدم، ولی مورد عجیب بنجامین باتن مسحورم کرد.

می شود گفت این عجیب ترین اقتباس سینمایی از آثار اسکات فیتز جرالد است و بیشتر به آثار رئالیسم جادویی آمریکای لاتین و صد سال تنهایی شبیه است تا قصه ای از فیتزجرالد.... قصه ای درباره زندگی و مرگ مردی که حیات را به شکل وارونه آن زیست. فیلم را با هزینه 150 میلیون دلار ساخته(عمده این فیلم صرف جلوه های ویژه کم نظیر آن شده) قد و قواره یک اثر حماسی را دارد. نگاهی به تاریخ آمریکا و قرن بیستم از ورای زندگی بنجامین باتن است و در عین حال قصه عاشقانه عجیبی را نیز روایت می کند(همین باعث شده خیلی از منتقدین با وجود نوشتن ستایش نامه هایی بر آن فیلم را با فارست گامپ نیز مقایسه کنند).

جدا از ارزش کار فینچر باید به فیلمنامه پیچیده اریک راث اشاره کرد که فقط ایده اصلی قصه فیتزجرالد را گرفته و آن را از قرن نوزدهم به قرن بیستم منتقل کرده است. بر خلاف منتقدان فرنگی فیلم را اصلاً با فارست گامپ(نمونه ابله موفق آمریکایی) مقایسه نمی کنم. چون باتن بر خلاف فارست به دنبال موفقیت نیست و ساده لوح هم نیست. تنها وجه مشترک شان همراه شدن یکی در نیمه اول و دیگری در نیمه دوم قرن با وقایع سرنوشت ساز تاریخ آمریکاست.

اما مورد عجیب بنامین باتن که اگر قصه 25 صفحه ای فیتزجرالد را نخوانده باشید، به خود تلقین خواهید کرد که بورخس یا مارکز آن را نوشته اند؛ یکی از شورانگیزترین قصه های عاشقانه سینماست که با بسته شدن چشم های بنجامین باتن خردسال در آغوش دیزی پا به سن گذاشته پایان می پذیرد. یک داستان فانتزی زیبا درباره لذت های زندگی، توانایی های متفاوت انسان های مختلف و اینکه هر چقدر هم منفعل یا فردی معمولی باشید بر دنیا و زندگی دیگران تاثیر خواهید گذاشت. پس لزومی ندارد تا شخص بزرگی باشید یا کارهای بزرگی انجام بدهید. سعی کنید خوشبخت باشید، همین کافی است!

ژانر: درام، فانتزی، رازآمیز، عاشقانه.

سایت رسمی فیلم   

 

میلیونر زاغه نشین      Slumdog Millionaire

کارگردان: دنی بویل. فیلمنامه: سایمون بیوفوی. موسیقی: آ. ر. رحمان. مدیر فیلمبرداری: آنتونی داد منتل. تدوین: کریس دیکنز. طراح صحنه: مارک دیگبی. بازیگران: دیو پاتل[جمال مالیک]، مدهور میتال[سلیم]، فریدا پینتو[لاتیکا]، آنیل کاپور[پرم کومار]، عرفان خان[بازرس پلیس]، سائوراب شوکلا[پاسبان سیرینیواس]. 120 دقیقه. محصول 2008 انگلستان، آمریکا. برنده جایزه تماشاگران از جشنواره آستین، برنده جایزه بهترین بازیگر/پاتل و نامزد جایزه بهترین موسیقی و گروه بازیگران از مراسم بلک ریل، برنده جایزه بهترین فیلم مستقل-بهترین کارگردانی-بهترین بازیگر مرد تازه کار/پاتل و نامزد جایزه بهترین فیلمنامه-بهترین دستاورد تکنیکی در زمینه فیلمبرداری و بازیگر خوش آتیه از مراسم فیلم های مستقل بریتانیایی، برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از مراسم Camerimage، برنده جایزه بهترین کارگردانی-بهترین فیلمنامه و بازیگر خوش آتیه/پاتل و نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری-بهترین موسیقی و بهترین فیلم از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، برنده جایزه تماشاگران جشنواره شیکاگو، نامزد جایزه بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-بهترین موسیقی و بهترین فیلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جایزه بهترین بازیگر از مراس انجمن منقدان لندن، برنده جایزه بهترین کارگردانی از مراسم انجمن منتقدان لس آنجلس، برنده جایزه بهترین بازیگر کرد-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از انجمن ملی منتقدان آمریکا، برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از مراسم انجمن منتقدان نیویورک، نامزد 7 جایزه از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین بازیگر از مراسم اتحادیه بازیگران، برنده جایزه بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه از مراسم انجمن منتقدان ساوث وسترن، برنده جایزه انتخاب مردم از جشنواره تورنتو.

جمال مالیک، پسر یتیم 18 ساله و یک از فقرای بمبئی در حال تجربه کردن بزرگ ترین حادثه زندگی خویش است. او در مقابل چشمان مردم هند که از تلویزیون ها او را نظاره می کنند مهمان برنامه "چه کسی می خواهد میلیونر شود؟" است و برای به دست آوردن 20 میلیون روپیه تلاش می کند. اما وقتی نیمی از این مبلغ را به چنگ آورده و برنامه برای استراحت میان دو مرحله متوقف شده، پلیس او را دستگیر می کند. چون پرم کومار مجری برنامه از وی به دلیل تقلب شکایت کرده است. چون چگونه یک جوان فقیر و زاغه نشین می تواند پاسخ همه سوال ها را داشته باشد. آیا او یک متقلب است یا در زمان و مکان درست سوالی مناسب از او پرسیده شده که با دانسته ها وی مطابقت دارد؟

جمال برای بازرس پلیس تعریف می کند که چگونه مادرش در حمله هندو ها به مسلمانان کشته شد. اینکه چگونه او برادرش بی خانمان تر از قبل به دام تبهکاران افتادند. اینکه چطور با دخترک زاغه نشینی به نام لاتیکا آشنا شد. اینکه چرا پاسخ های درست را می داند. اما از دادن پاسخ اینکه چرا در مسابقه شرکت کرده، طفره می رود. بازرس پلیس قانع می شود که او فریبکار نیست و برای ادامه مسابقه او را به استودیو بازمی گرداند. جایی که هنگام دادن پاسخ آخرین سوال، هدف او از شرکت در مسابقه در برابر چشمان 60 میلیون تماشاگر روشن می شود...

چرا باید دید؟

دنی بویل متولد 1956 منچستر انگلستان است. از نیمه دهه 1980 با ساختن فیلم های تلویزیونی شروع به فیلمسازی کرده و کم و بیش می شود او را در مقام کارگردان قسمت هایی از سریال بازرس مورس به یاد آورد. اما سال 1995 و اولین فیلم بلندش گور کم عمق بود که نگاه ها را به سوی او خیره کرد. فیلمی که با سه شخصیت اصلی در مکانی محدود می گذشت و قدرت بویل در روایت و ایجاد تعلیق، خبر از تولد کارگردانی خوش آتیه می داد. یک سال بعد وقتی قطاربازی به نمایش درآمد، ثابت شد که انتظارها بیهوده نبوده و سینمای انگلستان صاحب چهره متفکر تازه ای شده است. ولی سال های بعد و ساخت فیلم هایی چون ساحل و این اوخر 28 روز بعد نشانی از آن تازگی و شادابی دو فیلم اول با خود نداشت. تا جایی که منتقدان به فیلم متوسطی چون میلیون ها در کارنامه وی نمره قبولی دادند و سه سال بعد با نمایش فیلم نا امید کننده نورخوشید آن را پس گرفتند. خوشبختانه ضربه کاری بوده و بویل در کمتر از یک سال موفق به جمع و جور کردن ذهن خود و ساخت فیلمی به طراوات آثار اولیه اش شده است.

میلیونر زاغه نشین که موفق شد در آخرین هفته سال میلادی گذشته در تمام فهرست انتخاب های منتقدان مشهور جایی برای خود دست و پا کند، اگر از دریچه طنزآمیز عنوان مقاله اسکات فونداس نگریسته شود تلاقی هالیوود و بالیوود است. اما فیلم 15 میلیون دلاری بویل چیزی فراتر از این تیتر شوخ است. فیلم سرشار از رنگ، موسیقی، کادرهای به دقت فکر شده و قصه ای است که به شیوه خاص بویل روایت می شود. پر ضرباهنگ، پر سر و صدا و پر احساس که قهرمانش بچه و بعدها نوجوان مسلمان هندی است که زندگیش نمونه ای میکروسکوپی از حیات میلیون ها هندی دیگر محسوب می شود. سرشار از فقر، رنج و حسرت که این یکی با هپی اند به پایان می رسد و در سکانسی نقیضه وار تیتراژ پایانی با رقص و آواز دسته جمعی همراهی می شود. اما تنها یک میان نوشته کوچک همه این رویاها را به هم می ریزد. بویل که در آغاز فیلم سوالی از تماشاگر پرسیده بود، جواب را به او عرضه می کند. این قصه ساختگی بود!

ولی تماشاگر و خود بویل می داند که میلیون ها زاغه نشین در هندوستان وجود دارند که نهایت آرزویشان مانند جمال مالیک خردسال داشتن امضای آمیتاب باچان بوده و هست. حتی اگر برای رسیدن به آن باید از چاه مستراح عبور کرد. اما تاسف اینجاست که بویل هم از سطح عبور نمی کند. فیلم او نمایشگر همه وحشت های این زندگی نیست و بیشتر خصلت های یک قصه پریوار را در خود دارد. یک قصه پریوار مدرن درباره گدایی که می خواهد و می تواند شاهزاده شود و به وصال محبوب هم برسد!

* بازی آنیل کاپور و دیو پاتل از نکات برجسته فیلم است، چیزی که در سینمای هند نادر است!

* فیلم بر اساس داستان سین جیم("Q & A") نوشته ویکاس سواروپ دیپلمات هندی ساخته شده است.

ژانر: جنایی، درام، عاشقانه.

سایت رسمی فیلم

 

جاده رولوشنری    Revolutionary Road

کارگردان: سام مندس. فیلمنامه: جاستین هایث بر اساس داستانی از ریچارد ییتز. موسیقی: تامس نیومن. مدیر فیلمبرداری: راجر دیکینز. تدوین: طارق انور. طراح صحنه: کریستی زئا. بازیگران: لئوناردو دی کاپریو[فرانک ویلر]، کیت وینسلت[اپریل ویلر]، کتی بیتس[هلن گیوینگز]، کاترین هان[میلی کمپبل]، دیوید هاربور[شپ کمپبل]، مایکل شانون[جان گیوینگز]، ریچارد ایستون[هاوارد گیوینگز]، زو کازان[مورین گروبه]، جی اّ. سندرز[برت پالک]. 119 دقیقه. محصول 2008 آمریکا، انگلستان. نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد نقش مکمل/مایکل شانون از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، نامزد جایزه بهترین کارگردانی- بهترین فیلم درام-بهترین بازیگر مرد-بهترین بازیگر زن از مراسم گولدن گلاب، نامزد جایزه ALFS بازیگر زن سال و بازیگر زن بریتانیایی سال از مراسم انجمن منتقدان لندن، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد-بهترین بازیگر مرد نقش مکمل/شانون-بهترین طراحی صحنه-بهترین فیلم-بهترین فیلمنامه اقتباسی از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن مراسم اتحادیه بازیگران.

دهه 1950. اپریل و فرانک ویلر زوجی جوان، زیبا و متکی به نفس با دو فرزندشان در حومه کانکتیکات زندگی می کنند. جایی که خود را با زندگی دیگر ساکنان محله رولوشنری هیل و همسایگان شان در تضاد می بینند. اپریل به بازیگری علاقه دارد و برای رهایی از زندگی ساکن زن خانه دار حومه شهر، به فرانک پیشنهاد می کند تا به پاریس نقل مکان کنند. اپریل می تواند در آنجا بازی کند و فرانک به کارهای دلخواه خود مشغول باشد و از این طریق زندگی مشترک شان را که رو به سردی گذاشته، گرمای تازه ای ببخشند. فرانک می پذیرد، چون پاریس شهر رویاهای او نیز هست. اما او که شیفته شغل خویش است، وقتی پیشنهاد حقوقی بالا و موقعیت شغلی بهتر در شرکت ماشین های اداری ناکس دریافت می کند، نسبت به پیشنهاد اپریل بی علاقه می شود. شروع به نوشیدن کرده و با یکی از منشی های شرکت رابطه جنسی برقرار می کند. در حالی که همان روز اپریل انتظار بازگشت او به خانه را می کشیده تا روز تولد 30 سالگی اش را جشن بگیرد. رفتار فرانک باعث می شود تا اپریل نیز یک بار با همسایه شان را تجربه کند. و اینها سرآغاز رهایی دو نفر از ازدواجی ساختگی است. زندگی شان آرام آرام از هم گسیخته می شود و به چرخه پایان ناپذیر بگومگوها و حسادت ها می افتد. اما هر دو سعی دارند تا با تظاهر زندگی شان را آرام و سعادتمند جلوه دهند. تنها پسر یکی از همسایگان شان به نام جان گیوینگز که به دلیل مشکلات روحی در آسایشگاه بستری بوده، پی به آتش زیر خاکستر زندگی این دو نفر پی برده است. آتشی که زندگی اپریل را به سوزانده و به خاکستر تبدیل خواهد کرد....

چرا باید دید؟

منتقدان ادبی جایگاه ریچارد ییتز(1992-1926) نویسنده آمریکایی و ترسیم کننده زندگی آمریکایی ها در نیمه قرن بیستم را جایی میان سالینجر و جان چیور ارزیابی می کنند. سرشناس ترین نویسنده پس از جنگ و دورانی که به عصر اضطراب مشهور است. اولین رمانش همین جاده رولوشنری است که در 1961 منتشر شد و اینک پس از 47 سال شاهد برگردان سینمایی آن هستیم. داستان کتاب که لقب گتسبی بزرگ زمانه را هم گرفت، در سال 1955 رخ می دهد به گفته نویسنده اش ادعانامه ای علیه زندگی آمریکایی است. بسیاری از آمریکایی ها در این دوران بر خلاف تمایل عمومی به سازگاری، احساس می کردند به روح خود خیانت کرده اند. کسانی مانند اپریل ویلر که زندگی شان وارد بن بست شده بود و نیازمند راه حل های انقلابی هم بودند.

جاده رولوشنری که اولین همکاری زن و شهر هنرمند-وینسلت و مندس- و دومین همکاری زوج تایتانیک(1997) پس از سال های طولانی است، یک درام قدرتمند و کم نظیر درباره زندگی های مشترک است. فیلمی درباره امیدها و آرزوهایی که به خاطر خودخواهی ها یکی از طرفین به باد می رود. اما بهتر است بگوییم فیلم تراژدی انسان های عصر ماست که به شکل وحشتناک و گریزناگذیری در حال تنها شدن است. ویلرها هم با وجود در کنار هم بودن، تنها هستند. از نظر همسایگان شان آنها زوجی موفق و نمونه هستند. ویلرها هستند. ولی یک مرد نیمه دیوانه چون قادر به همراهی با دیگران در این تظاهر عمومی نیست، به سادگی عمق خلاء عاطفی را در زندگی این دو نفر کشف می کند. و همین فرانک را به خشم می آورد. چون یک نفر جرات به خرج داده و او را با واقعیت دردناک زندگیش آشنا کرده است. کاری که ییتز و مندس نیز با ما و مخصوصاً آمریکایی ها انجام می دهند. ییتز مانند جان گیوینگز فرزانه مجنونی است که دروغ های نهفته در بطن این زندگی های تراژیک را به ما می نمایاند. مندس نیز به تبع  او ویلرها را با حقایق دردناک زندگی شان که در پشت ظاهر معمولی آن نهفته آشنا می کند و روند فروپاشی یک ازدواج به نمایش می گذارد. حسرت ها و ناکامی هاشان برای رسیدن به چیزی که رویای آمریکایی نامیده می شود را تصویر می کند و همچون اولین فیلم سینمایی خود [زیبای آمریکایی] کابوسی را در برابر چشمان بازیگرانش(و ما) می گستراند که بیدار شدن از آن بسیار سخت کرد. او نیز اعتقاد دارد که این آدم ها نیازمند راهی انقلابی هستند تا از این وضعیت خلاصی یابند، اما زوج ویلرها موفق نمی شوند. اپریل فدای خودخواهی و بلاهت فرانک می شود.

جاده رولوشنری یکی از دقیق ترین و پیچیده ترین درام های زن و شوهری است که هرگز کهنه نخواهد شد. پیام ییتز بعد از دهه ها هنوز تازه و با طراوت مانده، چون مشکل هنوز به قوت خود باقی است. چون سرشت آدمی تغییر چندانی نکرده است. بی اغراق می گویم که تنش ها و هیجان های این درام کوچک از هر تریلر حماسی برای آدم های روزگار ما چالش برانگیز تر است و نقطه قوت آن دو بازیگر که پس از سال ها در سن پختگی بار دیگر مقابل هم قرار گرفته اند. دی کاپریوی خوب چهره تایتانیک، امروز بازیگری قوی و هوشمند است و کیت وینسلت نیز توانسته به اوج قله های بازیگری دست پیدا کند. ولی سهم اصلی موفقیت فیلم متعلق به سام مندس کارگردان 43 انگلیسی است که توانسته با اقتباسی درست به روح اثر ییتز نزدیک شده و زندانی را که طبقه متوسط آمریکایی خود را محکوم به زیستن درون آن کرده، با دقت تصویر کند.

در خبرها خواندم که قرار است مندس در سال آتی میدل مارچ را به فیلم برگرداند، بی صبرانه منتظر دیدن نتیجه کار او هستم و تا آن روز شاید یکی دو بار دیگر به تماشای جاده رولوشنری بنشینم. کاری که در سال های اخیر کمتر در مورد فیلمی مرتکب شده ام!

ژانر: درام، عاشقانه.

سایت رسمی فیلم


عمومی

 (نظر بدهید.)  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: عمومی

 3:29 AM پنجشنبه، 26 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت

بیهوده نیست بگویم اگر روزی صلح میان فلسطینی ها و اسرائیلی ها برقرار شود و این منطقه رنگ آرامش را به خود ببیند، سهم عمده ای از این پیروزی متعلق به فیلمسازها خواهد بود. هر چند فیلمسازهای عرب و فلسطینی به دلیل نبود منابع مالی قادر به ساخت فیلمی درباره مشکلات موجود نشده اند، اما فیلمسازان دگراندیش اسرائیلی تاکنون قدم های بزرگی در این راه برداشته اند. کسانی چون اران ریکلیس که به صلح و همزیستی مسالمت آمیز ایمان دارند. برچیده شدن مرزها و دیوارها را طالبند و با صدا بلند فریاد می زنند: جدا از هم سقوط می کنیم...

 

گفت و گو با اران ریکلیس کارگردان فیلم درخت لیمو

 

کاشتن امید در باغ لیمو

 

یکی دو هفته پیش که فیلم اسرائیلی درخت لیمو را معرفی و ستودم، نمی دانستم که دولت اسرائیل با هر دلیل موجه یا غیر موجهی بار دیگر دست کشتار مردم بی دفاع خواهد زد. هر چند عقیده دارم تحریک های حماس در وقوع این جنایت ها دخیل بوده، اما نابودی انسان های غیر نظامی بی گناه با این دلایل توجیه پذیر نیست. آنچه برای من سینمایی نویس ارزش و اهمیت دارد تلاش روزافزون هنرمندان و فیلمسازان اسرائیلی بسیاری چون آموس گیتای، ایتن فاکس و اران ریکلیس برای درک و همزیستی مسالمت آمیز با فلسطینی هاست. چیزی که در میان اعراب و فلسطینی ها دوستدار صلح با روی گشاده پذیرفته شده و واقعیت این است که حتی بسیاری از  سران عرب بر خلاف گذشته دیگر اسرائیل را دشمن اصلی خود نمی دانند. حتی در صورت بازگشت اسرائیل به مرزهای قبل از جنگ شش روزه حاضر به ایجاد روابط دوستانه نیز با این دولت هستند.. این تحول به علاوه نگرانی دولت های عرب (به ویژه کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس) از گسترش نفوذ جمهوری اسلامی ایران، موجب همسویی هایی میان دولت های عرب و اسرائیل شده است و اگر شیطنت های حماس به تحریک جمهوری اسلامی نبود، شاید خیلی پیش از این ها این منطقه رنگ آرامش را به خود می دید.  صلح و آرامشی که اگر روزی به وجود آید مدیون تلاش فیلمسازانی چون اران ریکلیس نیز خواهد بود. کسانی که با انگشت گذاشتن روی ظرایف رابطه دو طرف بر این اصل مسلم تاکید کرده اند که بدون یکدیگر سقوط می کنیم!

به همین دلیل بی مناسبت ندیدم گفت و گویی با این فیلمساز اندیشمند و صلح طلب را ترجمه کنم. مردی که به برداشتن دیوارها ایمان دارد و می داند بذر امیدی که کاشته شده، روزی تمام این دیوارها را ترکانده و فرو خواهد ریخت. اگر این دانه روزی به گل بنشیند، حتما اسرائیلی ها در رختخواب خود آسوده خواهند خفت و فلسطینی ها نیز... آرزو می کنم آن روز را ببینم.   

 

اران ریکلیس متولد 1954 است. در اسرائیل، آمریکا و برزیل بزرگ شده و از نیمه دهه 1970 شروع به فعالیت در عالم سینما کرده است. دانش آموخته دانشگاه تل آویو و مدرسه سینمایی بیکنزفیلد انگلستان است. اولین فیلم بلندش در 1984 با نام در یک روز روشن می توانی دمشق را ببینی یک تریلر سیاسی خوش ساخت بر اساس داستانی واقعی بود. سپس به تلویزیون روی آورد و فیلم های مستند و داستانی متعددی کارگردانی کرد. هفت سال بعد، دومین فیلمش با نام Cup Final توانست تحسین منتقدان بسیاری را کسب کند و در جشنواره های برلین و ونیز بدرخشد. در 1993 سومین فیلمش زوهار پرفروش ترین فیلم اسرائیل شد. بعد از فیلم مرزها، ستایش نامه اش درباره موسیقی راک اند رول با نام Vulcano Junction در 1999 ساخت. اما شهرت بین المللی با عروس سوری(برنده 3 جایزه از جشنواره فلاندر، برنده جایزه تماشاگران جشنواره لوکارنو و 4 جایزه بزرگ از جشنواره مونترال) در سال 2004 از راه رسید. ریکلیس که فیلم های تلویزیونی، کلیپ و فیلم های تبلیغاتی و مستند نیز ساخته، در تل آویو زندگی می کند اما خود را فیلمسازی جهانی می داند و به اصول انسانی و همزیستی مسالمت آمیز به شدت معتقد و پایدار است. اران با دینا زوای ازدواج کرده و دو فرزند به نام های تامی و جاناتان دارد.

 

 چرا به جای زیتون از لیمو استفاده کردید؟

وجوه سمبلیک درخت زیتون(نماد صلح) بیش از اندازه روشن بود. جنگ، صلح، شاخه زیتون... دوست داشتم رنگ بیشتری به فیلم اضافه کنم. یک فیلم تلخ و شیرین، لیمو تمام این ویژگی ها را در خود داشت. خوش بو است، ولی نمی توانید همین طوری از شاخه کنده و آن را بخورید. عاشق ترانه آمریکایی Limon Tree هستم و پیشنهاد کردم از نسخه شرقی آن در فیلم استفاده بشود.

 

درخت لیمو امتداد و گسترش اندیشه ای است که با عروس سوری آغاز کردید. آیا جوابی برای دیوانه وار بودن این مخاصمه پیدا کردید؟

بله، درخت لیمو فیلم خطرناک تری است. عروس سوری درباره زندگی یهودی ها در مرز سوریه بود، فیلمی با ریتمی آرام.  ولی درخت لیمو در خط سبز کرانه غربی می گذرد، یعنی در قلب جایی که جنگ بین اسرائیل و فلسطین جریان دارد. خیلی دوست دارم شخصیت هایم فردیت خاص خودشان داشته باشند. جواب ها را در اختیار تماشاگر نمی گذارم، بلکه به وجودشان اشاره می کنم. در درخت لیمو هم کوشیدم به معضل فقدان رابطه موجود در خاورمیانه اشاره کنم. تصمیم با تماشاگران است. من فقط یک مشاهده گرم. یک کارگردان. من هیچی درباره هیچ چیز نمی دانم!(می خندد)

 

 تنهایی سلما و رانا را به شکل موازی تصویر می کنید. معنای این همانندی غیر قابل انتظار چیست؟

رابطه آنها از نفرتی که آن منطقه را تسخیر کرده، فراتر می رود ولی هرگز به زبان آورده نمی شود. فقط رانا(همسر وزیر دفاع اسرائیل) حضور یک زن را در ورای این حصارها و درختان لیمو حس می کند. اسیر ترس از اقدام تروریست ها نمی شود. فیلمنامه ابتدا روی این دو زن و تنهایی شان متمرکز شده بود. درخت ها و سیاست بازها را بعداً به آن اضافه کردم. آن موقع بود که به فیلمی لایه لایه درباره همه چیز و هیچ چیز تبدیل شد.

 

اگر به زن ها فرصتی داده می شد، آیا همه چیز به خوبی پیش نمی رفت؟

درخت لیمو یک فیلم فمینیستی نیست. ولی می خواهم بگویم: اگر وزیر دفاع یک زن بود، همه چیز فرق می کرد. راهی که انتخاب کردم ساده تر بود. فیلم بیشتر از جهات مختلف زن هایی که زیر فشار قرار گرفته اند را در مرکز توجه خودش قرار می دهد. یکی از جهات بیشتر و واضح تر له شده، در میان یک جامعه سنتی و عرفی تک و تنها خود را در زیر حمله ارتش اسرائیل می یابد. همسر وزیر به شکلی متفاوت له شده، ولی او هم خود را به شکلی یکسان زیر فشار می بیند. زن ها در این فیلم آلترناتیو نیستند، آنها قربانی هستند.

 

 این درک طرف متقابل که رانا به نمایش می گذارد، آیا بازتابی از واقعیت است؟

فیلم در نهایت از یک ماجرای واقعی الهام گرفته است. چند سال قبل در روزنامه ها با ماجرایی شبیه به این برخورد کردم. مرز، وزیر دفاع اسرائیل، همسایه فلسطینی. به جای درختان لیمو، باغ زیتون مورد بحث بود. درختان زیتون را خطر آفرین تشخیص داده و مداخله کرده بودند. خیلی احمقانه بود، ولی کاملاً حقیقت داشت. دانستن اینکه صدها داستان در عالم واقعیت شبیه به این وجود دارد، خیلی مهم است. حتی اگر به خاطر مسائل امنیتی هم نباشد، به عنوان نمونه ساختن یک اتوبان... خیلی ناراحت کننده است اما همیشه برای تصاحب زمین همسایه یا تکه پاره کردن آن یک دلیلی هست.

 

پشت قضاوت غلط قاضی های دادگاه عالی تجدید نظر چه معنایی پنهان شده؟

قصه قضاوت حضرت سلیمان را به یاد می آورید؟ یا بازی سه میمونی که ندیدم، نشنیدم و نمی دانم را؟ به نظر من دادگاه عالی از درک موقعیت و دادن رای درست عاجز است. این اولین حکم از این دست نیست. ولی با این حال، اینکه با وجود هر نوع اختلاف، فلسطینی ها شهروند محسوب می شوند و یک زن می تواند به دادگاه عالی تجدید نظر مراجعه کند، اشاره به وجود عدالت در دستگاه قضایی اسرائیل هست. خیلی چیزها حتی اگر پیچیدگی ها و مشکلاتی را در خود داشته باشند، باز هم وجود شان غنیمیتی محسوب می شود. قضات تحت تاثیر سیاست عمومی و تماس های تلفنی که گرفته می شود، قرار دارند... و حکمی که می دهند دستور ملکه داستان جادوگر شهر اُز را به یاد می آورد: یالا! گردن شان را بزنید!

 

 در فیلم نوعی نگاه رئالیستی وجود دارد، البته همراه با طنز. آیا این روش امید بخشیدن شما برای درست شدن یک بن بست سیاسی، یا چیزی مانند باز شدن یک گره کور در عالم واقعیت از طریق تلطیف کردن آن است؟

دقیقاً. خیلی دلم می خواست نور امیدی بر این وضعیت بتابانم. چون انسان ها می تواند تغییر کنند. بُعد سیاسی فیلم برای من بسیار اهمیت دارد. اگر طنز نبود فیلم شبیه گزارش های سیاسی مستند از آب در می آمد و باید از این موضوع اجتناب می کردم. این موضوع را از طریق وارد کردن شخصیت سربازی که در برج نگهبانی می خوابد، حل کردم. او مرتب با ارتش و قواعد آن شوخی می کند و فقط به فکر وارد شدن به دانشگاه است. شخصیتی کمی خنده دار، ساده و در عین حال حزن انگیز... او همه اینها را همزمان دارد. 

موقع ساختن فیلمی با چنین دیدگاه سیاسی تصمیم گرفتم با افزودن یک شخصیت کمی از بار جدیت فیلم کم کنم. این سرباز جوان با حل کردن مسئله های منطق که استادها پیشنهاد کرده اند، خودش را برای امتحان ها آماده می کند. و باور کنید سوال ها با وجود بی معنی بودن برخی از آنها کاملاً حقیقی هستند. آنها بازتاب وقایع روزمره این منطقه هستند. جایی که منطق گاه کاملاً سورئالیستی می شود.  

 

مثل فیلم عروس سوری نگاه تان به مجادله میان اعراب و اسرائیل انسان دوستانه، صمیمی و از نزدیک و گاه ساده لوحانه است. چرا می خواهید چهره ای انسانی به این بن بست سیاسی بدهید؟

دو علت دارد: اول اینکه نمی توانیم ادعا کنیم در سال 2008 قادر به ساختن فیلمی سیاسی هستیم. دیگر ساختن فیلم هایی مثل کارهای تا-گاوارس از این به بعد امکان ندارد. رسانه های خبری دیگر همه جا حاضر و ناظر هستند. بی اهمیت ترین موضوع ها تبدیل به مباحث سیاسی شده است. آمریکا عراق را اشغال می کند، قیمت نفت بالا می رود و شما زمستان در اتاق منزل تان سرما می خورید.

به همین خاطر عموماً ترجیح می دهم داستان آدم های تنها را روایت کنم. سعی می کنم برای درک شخصیت شان، کلیت مشکلات شان را درک کنم. از طرف دیگر این راهی است که تماشاگر راحت تر با شخصیت و موقعیت آنها همذات پنداری کند و به فراموش کردن سیاست برسد. اسرائیل را فراموش کند. فلسطین را فراموش کند. باور کنید اگر خارج از اسرائیل یا فلسطین و هر جای زمین متولد شده باشید، می توانید با شخصیت های من کنار بیایید و همذات پنداری کنید.

 

 اگر یک باغ لیمو بتواند تهدیدی برای امنیت اسرائیل ایجاد کند، چه انتظاری می توانیم از حرف های نمایندگان عالی رتبه دو طرف داشته باشیم؟

تقریباً هیچ چیز، مگه نه؟(می خندد) دو سه هفته قبل برای معرفی فیلم عروس سوری در قاهره بودم. 30 سال از جنگ مصر و اسرائیل می گذرد. در آنجا اسرائیلی بودنم را مخفی نکردم. ولی همه چیز خوب پیش رفت، با وجود اینکه اتحادیه هنرمندان مصر از برقراری هر گونه ارتباط رسمی با اسرائیل پرهیز می کند. این نشان می دهد که همه چیز خیلی کند پیش می رود. به دست گرفتن ابتکار عمل نیروی فوق العاده زیادی لازم دارد. این واقعاً ناراحت کننده است. به همین خاطر دوست داشتم با ساختن درخت لیمو کمی امید و خوش بینی ایجاد کنم.

 

درخت لیمو فیلم بسیار صادقی است. به عنوان کارگردان چه نظری دارید...

فیلم های من دموکراتیک هستند. بیش از این که یک شهروند و فیلمساز اسرائیلی باشم، شهروند دنیا هستم. نه به نفع اسرائیل، نه به نفع فلسطین بلکه در راه چیزی که از دیدگاه خودم درست است، تلاش می کنم. تنها این موضوع اهمیت دارد که در برابر خودتان و دیگران صادق باشید و پای انتخاب هایتان بایستید. درخت لیمو روی یک روان پریشی امنیتی انگشت می گذارد. اگر فیلم های من با موافقت هر دو طرف روبرو نمی شود و هر دو طرف را به یک پروسه درک و تحلیل هدایت می کند، چه بهتر! هدفم راضی کردن همه نیست.

 

ترجمه شده از EVENE - Toute la culture


عمومی

 (نظر بدهید.)  | نویسنده: امیر عزتی| لینک ثابت |موضوع: عمومی

 3:24 AM پنجشنبه، 26 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت